Wednesday, March 18, 2009

Tehran University


It was one of those phrases
that shake you to your very core,
that replays the past scenes of your life
on the big TV screen;
It was one of those lines
where your eyes get blind and
you can't see anymore;
It was one of those phrases
that memory has crammed inside itself for so long
that suddenly
it is time
to blurt it out.

P.S. I'm not depressed or anything; it's just that I always had to write this poem because it keeps happening whenever I see or hear those two words.

Sunday, March 8, 2009

زن ِ زندگی

پشت ویترین همه‌ی مغازه‌ها، دسته‌های مردم ایستاده بودن به تماشا. اگه نمی‌دونستی مغازه‌های لباس‌فروشی‌ان، فکر می‌کردی لابد پشت همه‌شون یک صفحه‌ی بزرگ تلویزیون گذاشته‌ن و دارن تایتانیک نشون می‌دن.
خانم نون همین‌طور در طول راهروی دراز جلو می‌رفت تا به دکه‌ی ساندویچ‌فروشی برسه. جلوی دکه رسیده بود که کیفش شروع کرد به تکون خوردن شدید و بعد از چهار ثانیه، صدای آهنگ گوش‌خراشی بلند شد. خانوم نون کیفش رو انداخت روی پیشخوان کوچک جلوی دکه و دستش رو کرد توی کیفش و برای حدود چند ثانیه به داخل کیف خیره شد و بعد صدای آهنگ قطع شد.
- نون‌هاتون تازه‌ن امروز؟
- البته که تازه‌ن خانوم. من خودم هر روز شیش صبح پا می‌شم می‌رم تو صف نونوایی.
- من امروز نرسیدم ناهار درست کنم. ترسیدم شوهرم بیاد خونه سر و صدا راه بندازه که باز تو کجا بودی تا حالا که ما ناهار نداریم. گفتم زودی بیام اینجا تا مردک نیومده خونه. فکر کرده من آشپز سرخونه‌م. از اولش هم نباید باهاش می‌نشستم سر زندگی. بعضی آدما، می‌دونین آقا، بعضی آدما لیاقت آدمو ندارن. آدم از کجا بفهمه قبل از این که زندگی رو باهاشون شروع کرده باشه؟ اصلاً طلاق رو برای همین گذاشته‌ن.
- بله خانوم ِ عزیز. همه‌ی مردا یه جورن. من خودم زن سابق‌م به خاطر همین چیزا منو ول کرد رفت. من هر شب می‌رفتم خونه ازش می‌پرسیدم چی کار کرده از صبح تا حالا. اونم خسته شد گذاشت رفت.
- یکی‌شو مغز و زبون بده اون یکی رو استیک دودی. لعنتی هر چقدر هم مغز و زبون می‌خوره فایده نمی‌کنه که، مغزشو یه ساعت بعد می‌ریزه تو فاضلاب، زبونش می‌ره می‌چسبه به دهنش پس‌فردا بلند می‌شه دوباره سر من غرغر می‌کنه.
- بفرمایید. نوشابه‌م بدم؟
- نه دوغ بدین. خودم دوغ خیلی دوس دارم. اما نمی‌دونم چرا هر وقت ماست می‌ندازم شیرین می‌شه به درد دوغ شدن نمی‌خوره. این کارخونه‌ها تو دوغ‌شون آبلیمو هم می‌ریزن؟
- فکر کنم سرکه بریزن. نمی‌دونم راستش.. من که کارخونه‌دار نیستم.
زن دستش رو می‌کنه توی کیفش و دو تا اسکناس مچاله درمیاره می‌ده به مرد. مرد ساندویچ‌ها رو که لای ورقه‌ی آلومینیومی پیچیده می‌ندازه توی کیسه‌ی بی‌رنگی و می‌ده دست زن. زن تشکر کرده و نکرده می‌دوه می‌ره سمت خونه‌.
هنوز مردم ایستان پشت ویترین مغازه‌ها. انگار تردید دارن برن تو. زن زیر لب با خودش تکرار می‌کنه: گرونیه دیگه. گرونیه.
زن در رو باز می‌کنه و پله‌ها رو دو تا یکی می‌کنه تا برسه به طبقه سوم. یک پاکت نامه افتاده زیر در. احتمالاً قبض برقه که همسایه‌ها انداختن زیر درشون. کلید رو می‌ندازه توی در و در با صدای تلقی باز می‌شه. خم می‌شه و پاکت رو برمی‌داره. می‌ندازتش روی جاکفشی کنار در. در توالت رو باز می‌کنه و دستش رو می‌گیره زیر شیر آب. میاد بیرون می‌ره به سمت آشپزخونه.
توی یخچال یه پارچه هست که توش چند پر کاهو پلاسیده به هم چسبیدن. کیسه‌ی گوجه و خیار طبقه‌ی پایینه. دو تا گوجه، دو تا خیار و همه‌ی کاهوها رو برمی‌داره. خیار و گوجه‌ها رو می‌ذاره روی سینک ظرفشویی. از توی کمد بالای ظرفشویی دو تا کاسه‌ی کرم رنگ میاره بیرون. خیار و گوجه‌ها رو می‌شوره و می‌ندازه توی یکی از کاسه‌ها. چاقو رو از توی جاظرفی برمی‌داره و کاهوها رو خرد می‌کنه. بعد نوبت خیار و گوجه‌ها می‌رسه که تلفن زنگ می‌زنه. دستشو با دستمال آشپزخونه خشک می‌کنه و می‌دوه طرف تلفن.
- الو؟
- الو؟ کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ می‌دونی ساعت چنده؟ نیم ساعت پیش باید میومدی اینجا.
- یعنی چه؟ کجا باید میومدم؟ مگه قرار بود بیام؟
- آره دیگه. اه. گند زدی به همه‌چی. همیشه همین‌طوری. هر وقت من قرار مهمی می‌ذارم تو یادت می‌ره. امروز باید میومدی می‌رفتیم خونه‌ی اون همکارم که زن‌ش تازه زائیده. بهت گفته بودم نزدیک شرکته، خودت بیا اینجا با هم بریم. حالا زودی راه بیفت. احتمالاً به آخر ناهارشون می‌رسیم.
- اگه نرفته بودم دنبال ناهار جنابعالی، یادم نمی‌رفت. بعدشم.. حالا که بدون ما شروع نمی‌کنن که؟
- آخه مرده زنگ زد بهم گفتم بدون ما شروع کنین. ما دیر میایم.
- خیلی خب. من نیم ساعت دیگه دم شرکتتم.
- نیم ساعت دیگه؟ خیلی دیره که! بابا نمی‌خواد آرایش کنی. همین‌جوری خوشگلی. من همین‌جوری دوسِت دارم. بعدشم.. تو که دیگه شوهر کردی، آرایش می‌کنی که چی بشه؟
- اگه همین‌طوری به حرف زدن بی‌وقفه‌ت ادامه بدی نیم ساعت می‌شه چهل دقیقه ها! خدافظ.
- خیلی خب. زود بیا.
خانوم نون گوشی را قطع می‌کند. شوهرش همیشه همین‌طور است. آرایش نکن. دیر می‌شه. اون لباس بلنده‌ت رو بپوش. سرده. یعنی نمی‌دونه که خانوم نون سی سالشه و دیگه خودش بلده تشخیص بده چه لباسی مناسب چه هوایی ئه؟ اگر کسی از بیرون به زندگی‌شون نگاه کنه، خانوم نون یک زن خوشبخته که با مردی که کار و بار حسابی داره ازدواج کرده و شوهرش تمام مدت قربون صدقه‌ش می‌ره. اما نزدیک‌تر که بیایم، شوهر خانوم نون تنها به این دلیل جلوی همه مدام مجیز خانوم نون رو می‌گه که کسی جرئت نکنه به زنش نزدیک بشه. خانوم نون اوائل این رو نمی‌فهمید. اون موقع‌ها فکر می‌کرد مرد واقعاً دوسش داره. سه سالی طول کشید تا بفهمه مرد زندگی‌ش بیشتر از این که اون رو دوست داشته باشه، زن‌دار بودن رو دوست داره.
یادش به دوران مدرسه‌ش افتاد. همیشه‌ از بقیه‌ی دخترا می‌شنید که پسرا همه‌شون عوضی‌ان. اون موقع پیش خودش فکر می‌کرد اینا که با همه‌ی پسرای عالم دوست نبودن که. حتماً یکی هست که عوضی نباشه. و به خودش قول می‌داد در آینده یکی از اونا که عوضی نیستن رو پیدا کنه. اون‌موقع فکر می‌کرد عوضی بودن فقط یعنی این که پسره دختره رو به خاطر خوابیدن بخواد. حالا بزرگتر شده بود. می‌دونست که فکر اون‌موقعش، نه که بشه گفت بخشی از قضیه بود، نه، هیچ ربطی به قضیه نداشت. عوضی بودن پسرا خیلی فراتر از این بود. پسر ِ عوضی، پسری بود که بهش اجازه نمی‌داد زندگی عادی‌ش رو ادامه بده و سعی می‌کرد اون رو بیشتر از هر چیزی، به "همسر خودش" تبدیل کنه. همه‌جا اون رو به عنوان ِ "خانومم" معرفی می‌کرد.
شاید هم اغراق می‌کرد. مردا ناخودآگاه عوضی بودن. این‌طوری نبود که از قصد انقدر عوضی باشن. شاید حتی خودشون هم نمی‌دونستن که عوضی‌ان.
در همین فکرا بود که صدای زنگ تلفن بلند شد.
-هنوز راه نیفتادی؟ می‌خواستم بهت بگم صبر کن من با ماشین بیام دنبالت. جهنم درک. جای پارک هم پیدا نکردم می‌ذارمش وسط خیابون.
- باشه. کی اینجایی؟
- بیست دقیقه دیگه. خوبه؟
- آره. دارم حاضر می‌شم. خدافظ.
زن به طرف اتاق خوابشون رفت. اول رفت شلوارش رو عوض کرد و جوراب پاش کرد. بلوزش رو درآورد و به جاش یه پیرهن سفید تنگ پوشید. از اون لباسایی بود که اگر مامانش تنش می‌دید بهش می‌گفت که خیلی خوشگل شده، شده مثل جوونی‌های اون. بعد رفت نشست پشت میز توالتش. یه کمی ریمل زد و کمی پودر به صورتش مالید. ماتیک کمرنگی کشید و بلند شد. پا شد رفت توی آشپزخونه. خیار و گوجه‌ی شسته رو با کاسه‌شون گذاشت توی یخچال و کاهوهای خرد شده رو هم گذاشت کنارش. داشت ساندویچ‌ها رو هم توی یخچال جا می‌داد که صدای باز شدن در اومد.
- چه زود اومدی! زنگ می‌زدی بیام پایین دیگه، برای چی اومدی بالا خودت؟
- می‌خوام برم دستشویی. تو زود حاضر شو برو بیرون وایسا. من الان میام. این چه پیرهنیه پوشیدی؟ بابا همینا رو می‌پوشی که همکارام هر روز حالتو می‌پرسن دیگه.
زن با خشم نگاهش کرد. مرد فهمید که زن ناراحت شده. دستش رو گرفت و ازش عذرخواهی کرد. زن نگاهش نمی‌کرد.
- چرا نگام نمی‌کنی؟ ببخشید خب عزیزم. آخه چی کار کنم؟ انقدر دوسِت دارم می‌ترسم یه روز بهم خیانت کنی. نگام کن دیگه! یه چیزی بگو! قهری باهام؟
- نه. من می‌رم پایین توی ماشین.
- باشه. منم الان میام پیشت.
شاید هم زن گاهی اشتباه می‌کرد. شاید قضاوت اولیه‌اش از این مرد، خیلی درست‌تر از قضاوت سه سال بعدش بوده باشد. شاید هم به خاطر پریودش بود که عقب افتاده بود و نگرانش کرده بود و همه چیز رو تقصیر مرد می‌دید. می‌دانست که توی ماشین مرد انقدر باهاش مهربون حرف می‌زنه که همه چی رو یادش می‌ره. گاهی وقت‌ها فکر می‌کرد که نباید لحظه‌ای تنها به حال خودش گذاشته بشه وگرنه همه‌ی پل‌ها رو پشت سرش خراب می‌کنه. پل‌هایی که خیلی هم محکم‌ان.
زن، این مدلی بود. مرد، دوستش داشت، لااقل اون‌طور که خودش می‌گفت.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com