Sunday, February 15, 2009

یک روزی میاد که دیگه به منتظر بودن‌ات پایان می‌دی. دیگه می‌دونی که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچ چیزی عوض نمی‌شه. دیگه منتظر نمی‌مونی تا از یه جایی به بعد، روال ِ دنیا برات عوض بشه و به جای پایین رفتن از این ورطه‌ای که توش افتادی، قالی پرنده‌ای بیاد و ببردت بالا و بالا، دور و دور.
وقتی که دیگه منتظر ِ چیزی نباشی، خیلی خیال‌ت راحت می‌شه. دیگه نه تو ذوق‌ت می‌خوره وقتی که می‌بینی انتظارت عبث بوده، و نه دیگران قضاوتت می‌کنن که چه نشسته‌ای؟ پا شو خودت چرخ زندگی‌ت رو هل بده.
دیگه منتظر هیچی نیستی. خیلی راحته. به همه می‌گی که من دیگه منتظر هیچی نیستم. فرقی هم نمی‌کنه. اگر همه‌ی دنیا می‌دونستن که صرف ِ منتظر بودن‌شون باعث نمی‌شه به انتظارشون برسن، و احتمال رسیدن به انتظارشون وقتی که پاش می‌شینن و براش شمع روشن می‌کنن و ورد می‌خونن و آب و دون‌ش می‌دن، دقیقاً، دقیقاً به اندازه‌ی همون وقتی هست که منتظر نیستن و زندگی‌شون رو بدون امید و انتظار سپری می‌کنن، دیگه این‌همه انرژی و کلمه و روز و ماه و سال و زندگی تلف نمی‌شد.
به همه می‌گی که من دیگه منتظر نیستم یه روزی یه اتفاق خوبی بیفته. تسلیم شدی. می‌دونی که سر پیچ ِ این اتفاق بد، اتفاق ِ بعدی بدتری چشم به راهته. می‌دونی که جاده باریک‌تر و باریک‌تر می‌شه و آدم‌هاش کمتر و کمتر می‌شن. یک جاهایی‌ش دیگه حتی خودت هم سایه‌ی خودت رو نمی‌بینی که افتاده رو سراشیب خاکی.
فقط یک چیز رو هرگز نمی‌فهمی. نمی‌فهمی که چرا چند روز ِ پیش، چند ماه ِ پیش، چند سال ِ پیش، این همه به خوشبخت شدن خودت اعتماد داشتی؟ چرا وقتی بچه بودی همه‌ی افق‌ها اون‌قدر بیهوده باز بود؟ چرا صبح‌ها که پا می‌شدی، نور خورشید راست‌راست میفتاد توی چشم‌های تو؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com