Wednesday, February 11, 2009

بورخس را دوست دارم. بورخس جادویی است. بورخس صدایش از دنیایی دیگر است.

Elegy
Jorge Luis Borges

Oh destiny of Borges
to have sailed across the diverse seas of the world
or across that single and solitary sea of diverse
names,
to have been a part of Edinburgh, of Zurich, of the
two Cordobas,
of Colombia and of Texas,
to have returned at the end of changing generations
to the ancient lands of his forebears,
to Andalucia, to Portugal and to those counties
where the Saxon warred with the Dane and they
mixed their blood,
to have wandered through the red and tranquil
labyrinth of London,
to have grown old in so many mirrors,
to have sought in vain the marble gaze of the statues,
to have questioned lithographs, encyclopedias,
atlases,
to have seen the things that men see,
death, the sluggish dawn, the plains,
and the delicate stars,
and to have seen nothing, or almost nothing
except the face of a girl from Buenos Aires
a face that does not want you to remember it.
Oh destiny of Borges,
perhaps no stranger than your own.




مرثیه

خورخه لوئیس بورخس


ای سرنوشت بورخس
که سفر کرده‌ای از میان هزاران دریای گوناگون
یا از میان آن یگانه دریای تنها که
هزاران نام گوناگون با خود یدک می‌کشد،
که بوده‌ای قسمتی از ادینبورگ، قسمتی از زوریخ، قسمتی از
هر دو قرطُبه،
قسمتی از کلمبیا و قسمتی از تگزاس.
که برگشته‌ای در پایان تغییر نسل‌ها
به سرزمین‌های کهن ِ اجدادت،
به آندلوس، به پرتغال و به کشورهایی که
ساکسون‌ها با دانمارکی‌ها در آن جنگیدند و
خون ریختند،
که سرگردان بوده‌ای در میان ِ
هزارتوی سرخ و بی‌جنبش ِ لندن.
که پیر شده‌ای در آینه‌های بسیار،
که بیهوده جُسته‌ای مرمرین‌نگاه ِ خیره‌ی مجسمه‌ها را،
که زیر سؤال برده‌ای سنگ‌نبشته‌ها را، فرهنگ‌نامه‌ها را،
نقشه‌های جهان‌نما را،
که دیده‌ای چیزهایی را که مردمان می‌بینند،
مرگ را، طلوع ِ آرام ِ خورشید را، دشت‌ها را،
ستاره‌های سبک‌بال را؛
که هیچ‌چیز ندیده‌ای، یا تقریباً هیچ‌،
مگر چهره‌ی دختری از بوئنوس آیرس را،
چهره‌ای که نمی‌خواهد به یادش آوری.
ای سرنوشت بورخس،
بیگانه‌تر از خودت شاید کسی نیابی.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com