Saturday, February 7, 2009

می‌دانم، راه می‌روی

این شعر به نظرم خیلی شعر مرموزیه. مال ِ رابطه‌های همین عصر مدرن‌ه. مال ِ رابطه‌های تعریف‌‌نشده‌.
با آغوش باز، پذیرای هرگونه انتقاد شما در ترجمه‌ی آن هستیم.

I Know, You Walk
Hermann Hesse

I walk so often, late, along the streets,
Lower my gaze, and hurry, full of dread,
Suddenly, silently, you still might rise
And I would have to gaze on all your grief
With my own eyes,
While you demand your happiness, that's dead.
I know, you walk beyond me, every night,
With a coy footfall, in a wretched dress
And walk for money, looking miserable!
Your shoes gather God knows what ugly mess,
The wind plays in your hair with lewd delight---
You walk, and walk, and find no home at all.



می‌دانم، راه می‌روی
هرمان هسه

بسیار قدم می‌زنم، دیرهنگام، در امتداد خیابان‌ها،
نگاهم را به پایین می‌دوزم، شتابان، وحشتزده؛
ناگهان، در سکوت، تو شاید باز برخیزی
و من باید خیره شوم به اندوه ِ تو،
خیره شوم با چشمان خود به اندوه ِ تو،
در حالی‌ که تو خوشبختی‌ات را طلب می‌کنی، که مُرده‌ست.
می‌دانم، تو هر شب آن‌سوی من قدم می‌زنی
با گام‌های خجالت‌زده، در پیراهنی حقیرانه
و راه می‌روی در جستجوی پول، با ظاهری فلاکت‌بار!
کفش‌هایت، تنها خدا می‌داند چقدر چرک و کثافت جذب می‌کنند.
باد بازی می‌کند در موهایت با لذتی شهوانی؛
راه می‌روی، راه می‌روی، و هیچ خانه‌ای پیدا نمی‌کنی.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com