Tuesday, February 17, 2009

وقتی که ایران بود، جز آهنگ غیرایرانی، آهنگی گوش نمی‌کرد.
پایش را که از ایران بیرون گذاشت، جز آهنگ ایرانی، هیچ آهنگی گوش نکرد.

Sunday, February 15, 2009

یک روزی میاد که دیگه به منتظر بودن‌ات پایان می‌دی. دیگه می‌دونی که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچ چیزی عوض نمی‌شه. دیگه منتظر نمی‌مونی تا از یه جایی به بعد، روال ِ دنیا برات عوض بشه و به جای پایین رفتن از این ورطه‌ای که توش افتادی، قالی پرنده‌ای بیاد و ببردت بالا و بالا، دور و دور.
وقتی که دیگه منتظر ِ چیزی نباشی، خیلی خیال‌ت راحت می‌شه. دیگه نه تو ذوق‌ت می‌خوره وقتی که می‌بینی انتظارت عبث بوده، و نه دیگران قضاوتت می‌کنن که چه نشسته‌ای؟ پا شو خودت چرخ زندگی‌ت رو هل بده.
دیگه منتظر هیچی نیستی. خیلی راحته. به همه می‌گی که من دیگه منتظر هیچی نیستم. فرقی هم نمی‌کنه. اگر همه‌ی دنیا می‌دونستن که صرف ِ منتظر بودن‌شون باعث نمی‌شه به انتظارشون برسن، و احتمال رسیدن به انتظارشون وقتی که پاش می‌شینن و براش شمع روشن می‌کنن و ورد می‌خونن و آب و دون‌ش می‌دن، دقیقاً، دقیقاً به اندازه‌ی همون وقتی هست که منتظر نیستن و زندگی‌شون رو بدون امید و انتظار سپری می‌کنن، دیگه این‌همه انرژی و کلمه و روز و ماه و سال و زندگی تلف نمی‌شد.
به همه می‌گی که من دیگه منتظر نیستم یه روزی یه اتفاق خوبی بیفته. تسلیم شدی. می‌دونی که سر پیچ ِ این اتفاق بد، اتفاق ِ بعدی بدتری چشم به راهته. می‌دونی که جاده باریک‌تر و باریک‌تر می‌شه و آدم‌هاش کمتر و کمتر می‌شن. یک جاهایی‌ش دیگه حتی خودت هم سایه‌ی خودت رو نمی‌بینی که افتاده رو سراشیب خاکی.
فقط یک چیز رو هرگز نمی‌فهمی. نمی‌فهمی که چرا چند روز ِ پیش، چند ماه ِ پیش، چند سال ِ پیش، این همه به خوشبخت شدن خودت اعتماد داشتی؟ چرا وقتی بچه بودی همه‌ی افق‌ها اون‌قدر بیهوده باز بود؟ چرا صبح‌ها که پا می‌شدی، نور خورشید راست‌راست میفتاد توی چشم‌های تو؟

Wednesday, February 11, 2009

بورخس را دوست دارم. بورخس جادویی است. بورخس صدایش از دنیایی دیگر است.

Elegy
Jorge Luis Borges

Oh destiny of Borges
to have sailed across the diverse seas of the world
or across that single and solitary sea of diverse
names,
to have been a part of Edinburgh, of Zurich, of the
two Cordobas,
of Colombia and of Texas,
to have returned at the end of changing generations
to the ancient lands of his forebears,
to Andalucia, to Portugal and to those counties
where the Saxon warred with the Dane and they
mixed their blood,
to have wandered through the red and tranquil
labyrinth of London,
to have grown old in so many mirrors,
to have sought in vain the marble gaze of the statues,
to have questioned lithographs, encyclopedias,
atlases,
to have seen the things that men see,
death, the sluggish dawn, the plains,
and the delicate stars,
and to have seen nothing, or almost nothing
except the face of a girl from Buenos Aires
a face that does not want you to remember it.
Oh destiny of Borges,
perhaps no stranger than your own.




مرثیه

خورخه لوئیس بورخس


ای سرنوشت بورخس
که سفر کرده‌ای از میان هزاران دریای گوناگون
یا از میان آن یگانه دریای تنها که
هزاران نام گوناگون با خود یدک می‌کشد،
که بوده‌ای قسمتی از ادینبورگ، قسمتی از زوریخ، قسمتی از
هر دو قرطُبه،
قسمتی از کلمبیا و قسمتی از تگزاس.
که برگشته‌ای در پایان تغییر نسل‌ها
به سرزمین‌های کهن ِ اجدادت،
به آندلوس، به پرتغال و به کشورهایی که
ساکسون‌ها با دانمارکی‌ها در آن جنگیدند و
خون ریختند،
که سرگردان بوده‌ای در میان ِ
هزارتوی سرخ و بی‌جنبش ِ لندن.
که پیر شده‌ای در آینه‌های بسیار،
که بیهوده جُسته‌ای مرمرین‌نگاه ِ خیره‌ی مجسمه‌ها را،
که زیر سؤال برده‌ای سنگ‌نبشته‌ها را، فرهنگ‌نامه‌ها را،
نقشه‌های جهان‌نما را،
که دیده‌ای چیزهایی را که مردمان می‌بینند،
مرگ را، طلوع ِ آرام ِ خورشید را، دشت‌ها را،
ستاره‌های سبک‌بال را؛
که هیچ‌چیز ندیده‌ای، یا تقریباً هیچ‌،
مگر چهره‌ی دختری از بوئنوس آیرس را،
چهره‌ای که نمی‌خواهد به یادش آوری.
ای سرنوشت بورخس،
بیگانه‌تر از خودت شاید کسی نیابی.

Saturday, February 7, 2009

می‌دانم، راه می‌روی

این شعر به نظرم خیلی شعر مرموزیه. مال ِ رابطه‌های همین عصر مدرن‌ه. مال ِ رابطه‌های تعریف‌‌نشده‌.
با آغوش باز، پذیرای هرگونه انتقاد شما در ترجمه‌ی آن هستیم.

I Know, You Walk
Hermann Hesse

I walk so often, late, along the streets,
Lower my gaze, and hurry, full of dread,
Suddenly, silently, you still might rise
And I would have to gaze on all your grief
With my own eyes,
While you demand your happiness, that's dead.
I know, you walk beyond me, every night,
With a coy footfall, in a wretched dress
And walk for money, looking miserable!
Your shoes gather God knows what ugly mess,
The wind plays in your hair with lewd delight---
You walk, and walk, and find no home at all.



می‌دانم، راه می‌روی
هرمان هسه

بسیار قدم می‌زنم، دیرهنگام، در امتداد خیابان‌ها،
نگاهم را به پایین می‌دوزم، شتابان، وحشتزده؛
ناگهان، در سکوت، تو شاید باز برخیزی
و من باید خیره شوم به اندوه ِ تو،
خیره شوم با چشمان خود به اندوه ِ تو،
در حالی‌ که تو خوشبختی‌ات را طلب می‌کنی، که مُرده‌ست.
می‌دانم، تو هر شب آن‌سوی من قدم می‌زنی
با گام‌های خجالت‌زده، در پیراهنی حقیرانه
و راه می‌روی در جستجوی پول، با ظاهری فلاکت‌بار!
کفش‌هایت، تنها خدا می‌داند چقدر چرک و کثافت جذب می‌کنند.
باد بازی می‌کند در موهایت با لذتی شهوانی؛
راه می‌روی، راه می‌روی، و هیچ خانه‌ای پیدا نمی‌کنی.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com