Saturday, January 24, 2009

من کارتون بابالنگ‌دراز رو دیدم و با اپیزودهای اولش گریه کردم.
اونجایی که جودی تازه وارد Lincoln Memorial High School شده و خیلی مدرسه‌ی جدیدش به نظرش جای بزرگ و هیجان‌انگیز و خوشگلی میاد، گریه کردم. وقتی که جولیا پندلتون از کوچیکی و دلگیری مدرسه‌ می‌گفت و جودی از خوشحالی روی زمین بند نبود، من گریه کردم.
من وقتی سالی مک‌براید و جولیا پندلتون به جودی می‌گفتند که تو همیشه خیلی خوشحال هستی و همه چیز رو خوب و قشنگ می‌بینی، گریه کردم.
من یاد اولین ترم دانشگاهم افتادم. من اصلاً انتظار نداشتم که دانشگاه من رو حتی ثبت‌نام بکنه. همه چیز برای من در نهایت معجزگی اتفاق افتاد. من یاد وقتی افتادم که انقدر سر کلاس بلند بلند می‌خندیدم و با همه از جمله استاد بگو بخند می‌کردم و مسخره‌بازی درمی‌آوردم که استاد دعوام کرد. یه روز آخر کلاس نگه‌م داشت و گفت که زیادی خوشحال هستم سر کلاس و باید حرمت محیط آکادمیک اونجا رو حفظ کنم. من از اون روز به بعد تونستم تا حدی خودم رو کنترل کنم، شادی خودم رو کنترل کردم، کمتر نشون‌ش دادم به آدم‌هایی که مایل نبودن ببیننش. وقتی یه مدتی کمتر و آهسته‌تر می‌خندیدم، دوستام بهم گفتند که دلشون برای خنده‌های بلند و از ته دل‌م تنگ شده.
من با دوباره دیدن ِ جودی گریه کردم. من یاد بچگی‌هام افتادم که دنیام بی‌لکّه بود و قصه‌ها برام آخر ِ دنیا بودن.
من یاد ِ روزهایی افتادم که با اتوبوس می‌رفتم دانشکده‌مون و توی راه آهنگ‌های قشنگ گوش می‌کردم و از پنجره‌ی اتوبوس بیرون رو نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم این همه خوشبختی خیلی شکننده‌ست و همه‌ش دعا می‌کردم که کسی از من نگیردش. از پنجره مردم رو نگاه می‌کردم که می‌رفتن سر کارهای روزانه‌شون، و هیچ‌کدومشون به خوشبختی من نبودن.

من با دیدن فرندز هم حتی گریه کردم یک بار.
من وقتی که فیبی در مدتی که شغل موقتی به عنوان مسئول تبلیغ تلفنی یک شرکت تولیدکننده‌ی جوهر داشت، به یه آقایی برای فروختن جوهر زنگ زد اما به جاش فهمید که اون آقاهه می‌خواد خودکشی کنه و هیچ‌کس رو نداره و حتی در محل کارش هم هیچ‌کس متوجه حضورش نیست، گریه کردم.
من وقتی که فیبی به اون آقاهه گفت که مهم نیست که این ‌jerkهای اطرافت بهت اهمیت نمی‌دن، universe بهت اهمیت می‌ده و می‌خواد که تو زنده بمونی و زندگی کنی، گریه کردم.

من تازگی‌ها با خیلی چیزا گریه می‌کنم.
من الان هم بدبخت نیستم. گریه کردن همیشه به بدبختی ربط نداره.
من تازگی‌ها با خیلی چیزها گریه می‌کنم و برای اون‌هایی که نمی‌تونن گریه کنن و احساسات عمیق خودشون رو ابراز کنن، واقعاً متأسفم.
من سعی کردم این رو پنهان کنم، اما حقیقتش اینه که پسری که بتونه جلوم با خیال راحت گریه کنه و احساسات خودش رو تخلیه کنه، برام turn on خیلی بزرگی محسوب می‌شه.
من می‌گم بیاین برای همه‌ی اونایی که قدرت این رو ندارن که احساسات عمیق و پیچیده‌ی انسانی‌شون رو با اشک‌هاشون به دنیا نشون بدن، گریه کنیم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com