Wednesday, January 7, 2009

یک ناهار معمولی - قسمت اول

زن خم شد روی زمین کیفش را بردارد. نگاهش به بسته‌ی دستمال جیبی‌اش افتاد که از توی کیفش پرت شده بود چند متر آن‌ورتر زیر پیشخوان. به مرد پشت پیشخوان که مشغول رسیدگی به فاکتور مشتری‌اش بود نگاه کرد: آقا می‌شه از جلوی پاتون بسته‌ی دستمالم رو بدین؟ ممنونم. مرد پشت پیشخوان خم شد روی زمین که بسته‌ی دستمال را بردارد. نگاهش افتاد به کفش‌های زن که آن طرف پیشخوان ایستاده بود. یکی‌شان پاشنه داشت و آن یکی انگار همین الان پاشنه‌اش کنده شده بود افتاده بود جایی. با خودش موقعیت را می‌سنجید که اگر به او این موضوع را گوشزد کند، آبروی خانم جلوی چند نفر می‌رود. اگر سریع کار این پیرزن جلویی را راه بیندازد و آن یکی زن و شوهر را که با بچه‌ی جیغ‌جیغوی زشت‌شان آمده‌اند دست به سر کند، می‌تواند هم جلوی آبروریزی را بگیرد هم این که آن خانم را از این که پاشنه‌ی یکی از کفش‌هایش از جا در آمده است، آگاه کند.
شما چند برگ ژامبون بره می‌خواهید؟ گفتید نیم کیلو بس است؟
برای یک مهمانی بزرگ‌تر می‌خواهم. فکر می‌کنم هشتصد گرم کافی باشد.
مرد همین‌طور که ژامبون‌ها را با چاقوی دستی می‌برید حواسش به زن بود که مبادا یکهو بی‌خیال خرید کردن بشود و برود بیرون. اگرچه این پاییدن مرد فرقی به حال ماجرا نمی‌کرد و به هر حال اگر زن می‌خواست برود، مرد مانعش نمی‌شد. اما حداقل خیال خودش از این که زن هنوز آن‌جاست راحت می‌شد.
زن کیفش را انداخته بود روی آرنج دست راستش و بین قفسه‌های کنسرو و سبزی خشک‌شده رژه می‌رفت. معلوم بود دنبال چیز خاصی نیست و فقط آمده کمی مغازه را بگردد ببیند خوردنی مناسبی برای یک ناهار معمولی یک روز معمولی‌اش پیدا می‌شود یا نه.
مرد پشت پیشخوان پیرزن را راهی کرد و برگشت تا به زن و شوهری که بچه‌ی جیغ‌جیغوی زشتی داشتند برسد. زن انگار معذب بود. از آن‌ها که فکر می‌کردی آمده کاندوم یا نوار بهداشتی بخرد. اما نگاهش به پشت پیشخوان نبود. نگاهش خیلی دورتر بود، نگاهش انقدر دور بود که کسی نتواند مچش را در حال وارسی بسته‌های کاندوم و سیگار که ته مغازه قرار داشتند بگیرد. شوهرش یک قدم جلو آمد.
صبح بخیر. شما کافور هم دارید؟
کافور؟
بله. از همان موادی که در غذای زندانیان می‌ریزند تا عطش جنسی‌شان کمتر شود.
اوه! جداً؟ هنوز هم این کار را می‌کنند؟
بله. اگرچه مجلس جدیداً تصویب کرده که این کار غیرقانونی است، اما کماکان زندانبان‌ها هر روز در غذای زندانیان کافور می‌ریزند. از نظر من مشکلی هم ایجاد نمی‌کند. وقتی بعضی آدم‌ها انقدر عطش جنسی‌شان زیاد است که روزی دو بار هم کفایت‌شان نمی‌دهد، باید جلوی آن‌ها را یک جوری گرفت به هر حال.
زن سعی می‌کرد نگاهش به شوهرش نیفتد. می‌دانست که اگر برگردد نگاهش کند، مغازه‌دار هم به او نگاه می‌کند و زیرزیرکی یا شاید هم توی دلش می‌خندد. و بعد سعی می‌کند که زن را تصور کند که لخت نشسته روی تخت و منتظر شوهرش است. و شوهرش حوصله ندارد. آن وقت شاید فکر کند که مرد، زن را دوست ندارد. در حالی که ابداً این‌طور نیست و این مرد بود که به زور با زن ازدواج کرد تا دیگر زن، فقط مال خودش باشد. زن سعی کرد نگاهش همچنان پی شیشه‌های آبلیمو و سس داخل یخچال کوچک گوشه‌ی دیوار باشد. دستش را دراز کرد یک شیشه کچاپ تند برداشت. از مغازه‌دار پرسید: خیلی تند است؟
نه خانم. هندی‌هایی که از اینجا خرید می‌کنند آن را نپسندیده‌اند. خیال‌تان جمع.
زن شیشه را برداشت آورد سمت شوهرش که داشت دوباره می‌پرسید آیا کافور دارند یا خیر. مرد پشت پیشخوان گفت الان می‌رود بگردد. رفت پشت پرده‌ای و سپس گم شد.
زن و شوهر حالا ایستاده کنار هم، خیره شده بودند به زنی که بین قفسه‌ها پرسه می‌زد. جیغ‌جیغ‌های بچه‌شان را انگار نمی‌شنیدند. زن بین قفسه‌ها متوجه شد کسی نگاهش می‌کند. سرش را برگرداند و چشمش توی چشم‌های کوچک مرد افتاد که حالا سریع نگاهش را می‌دزدید.
کافور نداریم. متأسفم. اما شاید بتوانید از عطاری آن دست خیابان بگیرید. مغازه‌اش درست ور میدان است.
مرسی پس فقط این شیشه سس را حساب کنید.
زن بین قفسه‌ها با تردید دستش را دراز کرد و یک قوطی کنسرو تن ماهی برداشت. بعد رفت کمی جلوتر و یک قوطی کنسرو لوبیا و قارچ برداشت. باید سس مایونز و پنیر چدار هم پیدا می‌کرد. رفت طرف یخچال بزرگ آن سمت مغازه و به پنیرهای جورواجور نگاه کرد. در یخچال را باز کرد و پنیر چدار برداشت. قیمت رویش را که خواند سرش سوت کشید. از آخرین دفعه‌ای که پنیر چدار خریده بود خیلی گران‌تر شده بود. دوباره پنیر را گذاشت سر جایش. یک ناهار معمولی در یک روز معمولی ارزشش را ندارد. مگر چقدر می‌خورد اصلاً؟ رفت طرف مغازه‌دار که ایستاده بود و انگار می‌خواست چیزی بگوید. در مغازه باز شد و دو تا پسر ده-دوازده ساله آمدند تو. مرد حواسش رفت طرف آن‌ها که به سمت قفسه‌ی چیپس‌ها می‌رفتند. خوبی پسرهای مدرسه‌ای این است که پول زیادی ندارند و می‌دانند برای خرید چه چیزی آمده‌اند و یک‌راست می‌روند سراغ همان و زیاد آدم را معطل نمی‌کنند.
مغازه دوباره خالی شده بود. زن که گویا همه‌ی چیزهایی که می‌خواست را پیدا کرده بود آمد سمت پیشخوان. مرد نگاهش کرد که دست می‌کرد توی کیفش و دنبال کیف پولش بود لابد. کیف پول انگار خودش را قایم کرده بود لای همه‌ی چیزهای دیگری که توی کیف زن بود. یک سری کاغذ و گیره‌ی سر از آن تو در آورد گذاشت روی پیشخوان. یک فلز دراز نوک تیز هم از کیف زن آمد بیرون. مرد نگاهش به پاشنه‌ای افتاد که حالا روی پیشخوانش بود.
اگر پول همراهتون نیست مسئله‌ای نیست. بعداً بیارید. می‌شناسمتون. قبلاً هم اینجا خرید کرده‌اید.
نه، الان پیداش می‌کنم. خودم یادمه که صبح انداختمش این تو. انقدر آت آشغال جمع کردم توی کیفم که دیگه هیچی توش پیدا نمی‌شه.
زن مشغول گشتن بود که ناگهان جیغ کوتاهی کشید.
واااای! فکر کنم بدونم کجاست. موقع اومدن داشتم از روی پل رد می‌شدم که یکهو پام گیر کرد به این سوراخ‌های کف پل. خوشبختانه آخر پل بودم و کیفم که پرت شد، افتاد توی خیابون. البته تا اومدم بجنبم کیفم رو بردارم دیدم نمی‌تونم حرکت کنم. پام گیر کرده بود به کف پل. در حقیقت پاشنه‌ی کفشم بود که گیر کرده بود اون لا و مجبور شدم کفشم رو ازش سوا کنم. متوجه نشدید که می‌لنگم؟ به خاطر این نیست که همیشه می‌لنگم. البته همیشه وقتی خسته باشم یه کمی می‌لنگم اما دیگه نه این جور. به خاطر اینه که یکی از کفشهام بلندتر از اون یکیه و اذیتم می‌کنه... فکر کنم کیف پولم هم از توی کیفم پرت شده باشه بیرون و هنوز کف خیابون باشه.
پس بهتره که عجله کنید تا کسی برش نداشته. من این خریدهاتون رو براتون نگه می‌دارم.
زن همین‌طور که وسایلش رو می‌ریخت توی کیفش از مرد تشکر کرد و رفت بیرون.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com