Saturday, December 26, 2009

hands of wind

Winds blow in Canada and it storms in cold seasons,
it wrecks the fields, the farms, the poor,
nature blows into its whistle,
a climatic phenomenon,
no human hands backstage.

In a land of much more moderate weather,
winds are less natural than they are artificial,
humanized.

Only human hands against human hands can rise.
Not religion that comes from above.
Only weak, imperfect human hands.

This time, leave us alone.

Christmas in Ontario

امروز رفتم خرید. با پیراهن سفید جدیدی که صبح خریده بودم. اینجا باکسینگ دی هست، باکسینگ ویک. من با پیراهن تنگ سفید. تا کمر. هوا بهاری شده. توی ایران این جور پیرهن ها رو فقط پسرا هستن که توی خیابون می پوشن. اما مدل زنونه ش هم هست. توی ایران هم دخترا با این که این مدل پیرهن ها رو میپوشن، اما هیچ وقت توی خیابون نمیبینی دختری از اینا پوشیده باشه. توی خیابون همه ورژن بلندترش رو میپوشن. من امروز توی یکی از شهرهای کوچیک انتاریو توی خیابون لباسی رو پوشیدم که همه ی مردها توی ایران میپوشن هر روز توی خیابون های تهران. من امروز همون طوری هستم که مردی توی تهران هست.

Sunday, December 13, 2009

یک ترم خوندن ادبیات کشوری که به سختی چیزی به اسم ادبیات در سطح جهانی داره بهم نشون داد که مهمترین چیز برای به وجود آوردن ادبیات جمع بستن دغدغه های آدمهاست. کول کردن دردهای مردم توی یک گونی و کشیدنش از این صفحه به اون صفحه.

چیزی که پارسال وجود نداشت. پارسال کسی با کسی نبود. همه تک و تنها بودند و برای خودشون پرسه میزدند.
امسال همه دردها جمع شده، صداها یکی شده، اوج گرفته. امسال تاریخ رو دو قسمت کرده: قبل و بعد.
کانادا قبل از رکود بزرگ. کانادا بعد از رکود بزرگ.

کانادا، بیشتر شعرهاش درباره ی طبیعت هست. پر از کلمه های قلنبه سلنبه که فقط باید توی جنگل بزرگ شده باشی تا کاملا درکشون کنی. اما همین شاعرهای این شعرهای عجق وجق هم بین خودشون گروه درست میکردند. سعی میکردند برای خودشون دغدغه ای بسازند و توی جامعه شون دنبال چیزی بگردند که با هم به صدا درش بیاورند.

احتمالا همه مون در زندگیمون شده یک روز بنشینیم و شعرهای چند ده سال پیش رو بخونیم و افسوس بخوریم که چرا دیگه شاعری مثل نیما یا اخوان ثالث نداریم. یادمه دو سه سال پیش که برای اولین بار در بلوغ فکری، شعرهای معاصر ایرانی رو کشف کرده بودم مدام به این قضیه فکر میکردم. احساس میکردم نسل ما یک چیزی نداره، یک دغدغه ی مشترک بلند مدت. یک دغدغه مشترک بلند پایه. همه مون لای گره های خوشگل روسری های رنگیمون پنهان شده بودیم. لابه لای آهنگهای رپ توی خیابون های شلوغ، صدامون گم شده بود.

امروز یادم اومد که پیداش کردم.

Thursday, December 3, 2009

قرمه سبزی
قرمه سبزی
قرمه سبزی
قرمه سبزی
حتی اسمتم من رو سیر میکنه
حتی این طرز نوشتنت
هم گشنه م میکنه هم سیرم میکنه
حتی این طرز نوشتنت هم خوشمزه است
دیدین خود کلمه ی "خوشمزه"چقدر خوشمزه به نظر میاد؟
و اگه یه جایی اشتباه بنویسین به جاش "خوشمره"، دیگه اصلا خوشمزه به نظر نمیاد در حالی که فرقش فقط تو یه نقطه ست.

قرمه سبزی
قرمه سبزی
چرا من از ایران رفتم آخه؟

Wednesday, December 2, 2009


When you start to realize
that there is no certain year you would want to return to.

That you would never want to go back,
no matter how marvelous.

Tuesday, November 17, 2009

به انگشتای پام چند روز قبل از این که از ایران بیام، لاک زده بودم. هنوز نصفشون مونده و کامل پاک نشدن. منتظرم ببینم چند تا پاک شدن طبیعی لاک طول می کشه تا من برگردم تهران خونه.
خوبی کانادا هم اینه که انقدر سرده که کسی به فکر نشون دادن ناخن ش نمیفته و همه جا یا جوراب پاته یا کفش. اگه میرفتم یه جای گرمسیری مثل استرالیا میخواستم چطوری اندازه گیری کنم دوری م رو؟

Saturday, October 3, 2009

At The Coffeehouse Thinking Of The Teahouse

I remember the late afternoon
we had a rendezvous in your regular teahouse,
our regular teahouse,
it was first yours, a couple of months past our friendship,
and it became mine too.

I remember the late afternoon
we sat there on the wooden bench
at the table and the puff of smoke
rising from our table, theirs, everyone's,
I hated breathing that air, I hated it at first,
and then I got used to it because I got used to you
and it was an inseparable part of our get-togethers thereafter.

I remember the late afternoon
when the light went out and
something extraordinary happened,
suddenly you were not the person you always were
the bubble around you had burst,
as if gone into the hookah instead,
sitting next to its lover, the 'hubble',
and you agreed to hold my hand
and didn't mention anything about the
tackiness of holding hands in public.

I remember the late afternoon
you were amazing
like always
like always that nothing is quiet
we never had a sunny sky
even in our most sunny days,
there was a hint of a cloud

and today, as I sit at the Starbucks,
four thousand miles away from home,
there are a million clouds above me
and a million more fights we should share,
a sign that a million more days are going to come our way.

من هم به جمع باکلاس ها پیوستم و اومدم از استارباکس آنلاین شدم! هاها.. البته من واقعاَ از قهوه خیلی خوشم نمیاد و میخوام آبمیوه سفارش بدم.
اومدم درس بخونم برای همینم نمیتونم زیاد حرف مفت بزنم.
هوا هم ابری هست و اینجا قلب خارجه.

Thursday, September 17, 2009

wednesday, bloody wednesday

Saturday, September 5, 2009

گاهی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چرا هرجا که می‌رم باید یه چیزی کم باشه. حتی وقتی در قلب رویای بچگی‌م هم زندگی می‌کنم، کافی نیست.
اینجا خونه‌ها سبک گوتیک هستند و خیابون‌ها خلوت هستن، و به جای موتور، توشون پر از دوچرخه و سگه. اینجا با لباس خونه‌ت می‌تونی بپری بری بیرون، با یه تاپ و دامن می‌تونی بری دانشگاه، می‌تونی بدون این که از بدنت خجالت بکشی، توی خیابون راه بری و فقط توی بقالی‌های ایرانی نگاه مردها رو روی خودت حس کنی و گاهاً متلکی هم بشنوی، اینجا می‌تونی به اتوبوس‌ها اعتماد کنی که جا نمی‌ذارنت.
انقدر اینجا همه چیز عجیب غریب و متفاوت هست که من گاهی فکر می‌کنم الانه که از خواب بیدار بشم و ببینم که تو خونه‌ی خودمون توی تهران هستم.
نمی‌دونم آیا امکان داره آدم در کشوری که زبونش، زبون اول خودش نیست، به اون حدی از پیشرفت برسه که در کشور خودش می‌تونست برسه یا نه؟ نمی‌دونم من می‌تونم هیچ‌وقت کاره‌ای بشم که نه فقط در نظر هم‌زبانان خودم، که در نظر انگلیسی‌زبون‌های واقعی هم به چشم بیاد؟ واقعاً مطمئن نیستم. علاقه‌ای هم به شنیدن قوت قلب ندارم، علاقه به دیدن خودم در گذر زمان دارم اما.
سر کلاس‌ها بعضی استادها لهجه‌ی آلمانی یا حتی کبکی دارن، و فهمیدنشون، به خصوص وقتی که سنگین و سریع حرف می‌زنن، سخته و هیچ‌وقت نمی‌تونم تمام جمله‌هاشون رو بفهمم. می‌دونم که بهتر می‌شه و یاد می‌گیرم بشنومشون، ولی این چیزی هست که خیلی فکر نمی‌کردم برای من اتفاق بیفته.

Tuesday, September 1, 2009

من الان نشستم تو "خارج". باورم نمی‌شه!

Friday, August 21, 2009

نمی‌شه آدما یه قدرتی داشته باشن که به خواب کسی که می‌خوان نفوذ کنن و اوضاع رو بر وفق مراد خودشون کنن؟ چی می‌شد اگه این قدرت به آدما داده می‌شد که لااقل فقط تو خواب کسی که دوسش دارن نفوذ کنن و فکرش رو دست‌کاری کنن؟

Thursday, August 20, 2009

The Journey Out


There was a little
a fine little sane girl that
never smoked or
slept with strangers
but instead
did all the things that people said she should;
they claimed it a way to be safe;
avoiding all of which later,
became herself.

There was a tiny little smile
she always wore on her face
and everybody was happy with her
but one day
one rainy day as she remembers
she decided to start her journey out.

And here
she is:
On her way
still.

not there yet.

Saturday, August 8, 2009

روح پراگ

دنیای ما به دو قطب مخالف، به نبرد ازلی میان خیر و شر، تقسیم می‌شد. نبردی بود که در آن تکلیف زندگی‌مان معلوم می‌شد و در جایی دوردست، ورای توانایی‌مان برای نفوذ داشتن یا تأثیر گذاشتن بر آن، اتفاق می‌افتاد. با وجود این -و کاملاً به یاد دارم- تقریباً همه معتقد بودند که خیر پیروز می‌شود و جنگ به‌زودی به پایان می‌رسد. این باور به آن‌ها کمک می‌کرد طاقت بیاورند..

روح پراگ، صفحه‌ی 27
ایوان کلیمان
ترجمه‌ی فروغ پوریاوری

Monday, July 6, 2009

Simple Life of A Soldier


Do I?
Do I want that simple life
in the barracks where you
know what's
ultimately
going to happen
when you can for real
feel
win or loss.
and you don't have to
sit down think about
all the good things you have,
and all the bad ones
when win or loss is right there
in front of your eyes,
shouting itself right at you,
and you have only one job:
to dance or to mourn.
when you don't have to wonder
what happened and why
when you don't have time to sit down
ask yourself, "Am I happy?"
But are you happy?
Are you sad?
What?
What are you?
How are you?

Monday, June 15, 2009

خیابان 24 خرداد

بگذار چند سال بگذرد. آن‌گاه خواهی دید چگونه خیابان ِ امیرآباد (کارگر) شمالی، جایی که پردیس دانشکده فنی دانشگاه تهران در آن قرار دارد، کوی دانشگاه، جایی که سهمگین‌ترین وقایع دانشجویی در آن اتفاق افتاده‌اند، محل خواب و آسایش دانشجویان، نام‌اش را تغییر می‌دهد.
نام این خیابان، "24 خرداد" خواهد شد. و 10 سال دیگر، 20 سال دیگر، دانشجوی جوانی چون من، چون تو، چون آن 5 نفری که در این خیابان کشته شدند، با شوق ِ روز ِ نخست، روی برگ‌های اول پائیز راه خواهد رفت، به تابلوی خیابان که روی آن نوشته شده: "24 خرداد"، نگاهی بی‌تفاوت خواهد انداخت، بی‌ که به یاد آورد آن روز را، بی که بداند چه گذشت آن روزها. نگاهی همچون آن نگاهی که ما تا امروز، به تابلوی خیابان "16 آذر" می‌انداختیم، نگاهی از سر ندانستن. از سر حاضر نبودن بر هر لحظه‌ی تاریخ.
فکر می‌کردیم در قرن بیست و یکم، دیگر چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اشتباه می‌کردیم. زمان، قربانی‌های جدیدی می‌گیرد، و قربانی‌های قبلی به دست فراموشی سپرده می‌شوند. تا آن‌که باز، حادثه‌ای رخ دهد، و سرها به عقب برگردد، و تکرار را ببیند، و فراموشی را.

Saturday, June 6, 2009

خواب

لبه‌ی یک پرتگاهی ایستاده بودم، من بودم، مامانم و خواهرم بودن، خانواده‌ی کوچک‌ترین خاله‌ام هم بودن. مجبور بودیم از این پرتگاه خودمون رو پرت کنیم پایین. نمی‌دونم چرا، ولی کاری بود که باید می‌کردیم. اون پایین، دره‌ی خیلی عمیقی بود. تنها اون عده‌ای می‌رسیدند با موفقیت و سلامت به زمین که اعتماد به نفس و در معنای منفی‌ش، غرور ِ کمتری داشتند. باید غرورشون به صفر می‌رسید تا به زمین برسند. بیشترشون خیلی زود رسیدن اون پایین. من همین‌طور تو هوا معلق بودم، نمی‌دونستم چی کار کنم که برسم اون پایین. یکهو شروع کردم به فریاد زدن:
شعرهای من خیلی بی‌ارزش‌ان. شعرهای من چرت هستن. من بیخودترین شاعر دنیام.
با گفتن این جمله‌ها، لحظه به لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم.
اما ته ته دلم، جایی که هیچ‌کس نمی‌دید، می‌دونستم که این شعرهای من نبودن که بی‌ارزش بودن، این "مردم" بودن که شعرهای من رو نفهمیدن. حتی در اون شرایط هم باورم نمی‌شد که باید همچین جمله‌ی به‌وضوح اشتباهی رو بگم که به زمین، به سرپناه، برسم.

Thursday, June 4, 2009


I never believed that we are all the same to God,
That he loves us all the same,
invests the same amount of time and fortune on all of us,
It would be so unfair;
Some of us are not as promising
and as good as the others,
some of us are just a body and a face,
some of us- we have raindrops in our hair,
the sun beams on our forehead,
birds encircle us like a galaxy,
we breathe out gold and sapphire.

I never believed that we are all the same to God,
Never will.

Sunday, May 24, 2009

من معنی انتظار رو خوب می‌دونم
معنی رسیدن به انتظار رو
معنی آرزو کردن رو و بعد دیدن این که یک ربع بعدش، یک ساعت بعدش، یک روز بعدش،
تو بهم زنگ می‌زنی و از دور
ماشین سیاه همیشگی‌ت پیدا می‌شه
که گاهی وقت‌ها تمیزه
و گاهی وقت‌ها کثیف،
و تو همیشه از بیرون شیشه
پیدایی
با کله‌ای که همیشه
چه پُر مو مثل یه درخت،
چه کچل مثل بیابون،
از دور منو صدا می‌زنه
و می‌گه: تو آرزو می‌کنی
من جواب می‌دم

تو آرزو می‌کنی
من جوابشم

ناخدا

تو ناخدای من بودی
هر جا می‌گفتی من می‌رفتم
اگر یک لحظه می‌رفتی از پیشم
حتی در حد همین یک توالت رفتن معمولی
من زانوی غم بغل می‌گرفتم

تو ناخدای من بودی
تو منُ از میون همه‌ی این طوفان‌ها
همه‌ی این موج‌های ترسناک
رد کردی

تو ناخدای من بودی
من رو بردی اون طرف اقیانوس
و پیاده‌م کردی.

Monday, May 4, 2009

The Year Gone By


Returning to this year,
all the years ahead
wishing to return to this year,
this one year
this one best year
this one, passed, best year
this only perfect year in my life
with all its imperfection

wishing to return to this year;
dreaming of it at nights and
writing books about it in the
early hours of the afternoon
alone with myself and a cup of tea
(i will never get drunk on coffee
tea will always remain my drink
as a habit you shaped in me
as a symbol of all the habits that you shaped in me)

this year will remain with me
as it was
golden, blue, green,
with little flakes of snow
here and there;

like that cup of tea
that red, brownish, cup of leaves
soaking in water as if drowning
drowning and dead
wishing to rise again,
this year will always remain with me

None of it will move in my head
none of it will differ
none of it will become better
or will get eternal

this year as it was
ephemeral
golden
blue
green
with leaves of red here and there
and little shades of white on the ground

this year
as it was
as it will always be,
eternally be
with all its mortality.

Friday, May 1, 2009

You're the best thing that has ever happened to me..


I look at people and find you
in their sways and ways
although you may not be there;

I can find you in the air they breathe,
in the words they talk,
in the tuned moves of their bodies,
in the turn of their neck
when they start to look up,
it resembles you, to me,
when you sat and i stood in front of you,
you looked up and
there I was,
ready to be hugged.

I look at the world and
you come from afar,
from the corner of the screen
to the center,
starting to glare;
when the light is out
and there's nothing but darkness,
you come to save me.

Like a Disney movie
before the film actually starts,
you are the word written in big fonts,
right there in the title.

I look at the world
and all becomes you.

Monday, April 27, 2009

I wanted to protect you
I wanted to protect you so much but I couldn't,
instead, I hurt you more..

Friday, April 24, 2009

یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که ببینم یه روزی یکی/یک گروهی، یکی از شعرهام رو با آهنگ خونده. نمی‌دونم اصلاً همچین چیزی از شعرهای من در میاد یا نه، ولی خیلی کیف خواهم کرد. البته باید خیلی موسیقی راکی داشته باشه و خودمم احساس کنم که موسیقیه از شعر من بهتره.
اگر دارید فکر می‌کنید که این آرزوم رو برآورده کنید، اشکالی نداره چار تا خط شعرم رو هم کم و زیاد که نه، ولی مثلاً تکرار کنید و از این هنری‌بازی‌ها.

چرا؟
گوش کنید

Blackfield - Pain

Here I'm standing on the sea shore
She is gone, now she's gone
All the angels praying for me
As I fall, As I fall

While I'm melting in the rain, deep in pain, she is so far
Will we ever meet again as friends, after so long?

To me nightmare with the devil
I'll go strong, I'll go strong
All my friends now try to save me
What a joke, what a joke

While I'm melting in the rain, deep in pain, she is so far
Will we ever meet again as friends, after so long?

While I'm melting in the rain, deep in pain, she is so far
Will we ever meet again as friends, after so long?

Saturday, April 18, 2009

گرَزینای 20 ساله و خواهرش، هنگام اشغال لهستان توسط نازی‌ها به اردوگاه رَونزبروک فرستاده شدند و 11 ماه بعد زیر جوخه‌ی سربازان کشته شدند.


I WOULD WANDER

Now, I would wander endlessly,
In small towns, on unknown roads,
I would drag myself aimlessly,
Starting in the town of Hrubieszow.

From shops full of secrets,
To colorful, wonderful fairs,
I watch life in miniatures,
And the strangest collections in the antiquarian's shop.

The sad inns, full of strangers,
Odd looking faces from a century and a half ago,
Whenever I want, I may leave it,
Not looking back at anything,
Not waiting for anything,
And somewhere, in an empty restaurant, one winter evening
I want to meet you for a glass of wine.
We will be happy, sitting at the wooden table,
And talk to each other, at the late winter hour,

Then, we will go out into the winter storm
To walk against the wind,
As we always do, as we did before,
Then we part - happily, just with a smile,
Till the next rendezvous - after quite a while.


Grażyna Chrostowska
In prison, Lublin, 1941


پرسه می‌زدم
گرَزینا کروستوفسکا


اینک، بی‌وقفه پرسه می‌زدم
در شهرهای کوچک، جاده‌های ناآشنا،
خود را بی‌هدف این طرف و آن طرف می‌کشیدم،
آغاز از شهر روبیسُف.

از مغازه‌های مرموز
تا بازارهای رنگارنگ ِ شگفت‌انگیز،
زندگی را در مینیاتورها نظاره می‌کنم،
در عجیب‌ترین مجموعه‌های عتیقه‌فروش.

کاروانسراهای مغموم، پر از آدم‌های غریب،
چهره‌های عجیب از یک قرن و نیم پیش،
هر وقت بخواهم، اینجا را ترک خواهم کرد،
و پشت سرم را هم نگاه نخواهم کرد،
منتظر هیچ چیز نخواهم بود؛
و جایی، در یک رستوران خالی، در یک بعد از ظهر زمستانی،
می‌خواهم تو را برای نوشیدن یک گیلاس مشروب ملاقات کنم،
ما خوشحال خواهیم بود، در حالی که پشت میز چوبی نشسته‌ایم،
و با یکدیگر حرف می‌زنیم، در آن دیروقت زمستانی.

سپس، بیرون خواهیم رفت در آن طوفان زمستانی
تا خلاف سوی باد راه برویم،
همان‌طور که همیشه می‌رویم، همان‌طور که در گذشته می‌رفتیم،
پس از آن جدا خواهیم شد – شادان، تنها با یک لبخند،
تا قرار ِ بعدی – پس از مدتی کوتاه.


زندان، لوبلین
سال 1941

Monday, April 13, 2009

A Dark Morning

Maybe a blue pain
a dark morning
a windy cloud
a horror you inhale
a mind you are not in control of
but for which you are responsible.

A life that no matter what
what amount of money
what many days of traveling
what number of friendly whispers

Cannot ease
the pain
that's there for you to suffer from.

Sunday, April 5, 2009

Wednesday, March 18, 2009

Tehran University


It was one of those phrases
that shake you to your very core,
that replays the past scenes of your life
on the big TV screen;
It was one of those lines
where your eyes get blind and
you can't see anymore;
It was one of those phrases
that memory has crammed inside itself for so long
that suddenly
it is time
to blurt it out.

P.S. I'm not depressed or anything; it's just that I always had to write this poem because it keeps happening whenever I see or hear those two words.

Sunday, March 8, 2009

زن ِ زندگی

پشت ویترین همه‌ی مغازه‌ها، دسته‌های مردم ایستاده بودن به تماشا. اگه نمی‌دونستی مغازه‌های لباس‌فروشی‌ان، فکر می‌کردی لابد پشت همه‌شون یک صفحه‌ی بزرگ تلویزیون گذاشته‌ن و دارن تایتانیک نشون می‌دن.
خانم نون همین‌طور در طول راهروی دراز جلو می‌رفت تا به دکه‌ی ساندویچ‌فروشی برسه. جلوی دکه رسیده بود که کیفش شروع کرد به تکون خوردن شدید و بعد از چهار ثانیه، صدای آهنگ گوش‌خراشی بلند شد. خانوم نون کیفش رو انداخت روی پیشخوان کوچک جلوی دکه و دستش رو کرد توی کیفش و برای حدود چند ثانیه به داخل کیف خیره شد و بعد صدای آهنگ قطع شد.
- نون‌هاتون تازه‌ن امروز؟
- البته که تازه‌ن خانوم. من خودم هر روز شیش صبح پا می‌شم می‌رم تو صف نونوایی.
- من امروز نرسیدم ناهار درست کنم. ترسیدم شوهرم بیاد خونه سر و صدا راه بندازه که باز تو کجا بودی تا حالا که ما ناهار نداریم. گفتم زودی بیام اینجا تا مردک نیومده خونه. فکر کرده من آشپز سرخونه‌م. از اولش هم نباید باهاش می‌نشستم سر زندگی. بعضی آدما، می‌دونین آقا، بعضی آدما لیاقت آدمو ندارن. آدم از کجا بفهمه قبل از این که زندگی رو باهاشون شروع کرده باشه؟ اصلاً طلاق رو برای همین گذاشته‌ن.
- بله خانوم ِ عزیز. همه‌ی مردا یه جورن. من خودم زن سابق‌م به خاطر همین چیزا منو ول کرد رفت. من هر شب می‌رفتم خونه ازش می‌پرسیدم چی کار کرده از صبح تا حالا. اونم خسته شد گذاشت رفت.
- یکی‌شو مغز و زبون بده اون یکی رو استیک دودی. لعنتی هر چقدر هم مغز و زبون می‌خوره فایده نمی‌کنه که، مغزشو یه ساعت بعد می‌ریزه تو فاضلاب، زبونش می‌ره می‌چسبه به دهنش پس‌فردا بلند می‌شه دوباره سر من غرغر می‌کنه.
- بفرمایید. نوشابه‌م بدم؟
- نه دوغ بدین. خودم دوغ خیلی دوس دارم. اما نمی‌دونم چرا هر وقت ماست می‌ندازم شیرین می‌شه به درد دوغ شدن نمی‌خوره. این کارخونه‌ها تو دوغ‌شون آبلیمو هم می‌ریزن؟
- فکر کنم سرکه بریزن. نمی‌دونم راستش.. من که کارخونه‌دار نیستم.
زن دستش رو می‌کنه توی کیفش و دو تا اسکناس مچاله درمیاره می‌ده به مرد. مرد ساندویچ‌ها رو که لای ورقه‌ی آلومینیومی پیچیده می‌ندازه توی کیسه‌ی بی‌رنگی و می‌ده دست زن. زن تشکر کرده و نکرده می‌دوه می‌ره سمت خونه‌.
هنوز مردم ایستان پشت ویترین مغازه‌ها. انگار تردید دارن برن تو. زن زیر لب با خودش تکرار می‌کنه: گرونیه دیگه. گرونیه.
زن در رو باز می‌کنه و پله‌ها رو دو تا یکی می‌کنه تا برسه به طبقه سوم. یک پاکت نامه افتاده زیر در. احتمالاً قبض برقه که همسایه‌ها انداختن زیر درشون. کلید رو می‌ندازه توی در و در با صدای تلقی باز می‌شه. خم می‌شه و پاکت رو برمی‌داره. می‌ندازتش روی جاکفشی کنار در. در توالت رو باز می‌کنه و دستش رو می‌گیره زیر شیر آب. میاد بیرون می‌ره به سمت آشپزخونه.
توی یخچال یه پارچه هست که توش چند پر کاهو پلاسیده به هم چسبیدن. کیسه‌ی گوجه و خیار طبقه‌ی پایینه. دو تا گوجه، دو تا خیار و همه‌ی کاهوها رو برمی‌داره. خیار و گوجه‌ها رو می‌ذاره روی سینک ظرفشویی. از توی کمد بالای ظرفشویی دو تا کاسه‌ی کرم رنگ میاره بیرون. خیار و گوجه‌ها رو می‌شوره و می‌ندازه توی یکی از کاسه‌ها. چاقو رو از توی جاظرفی برمی‌داره و کاهوها رو خرد می‌کنه. بعد نوبت خیار و گوجه‌ها می‌رسه که تلفن زنگ می‌زنه. دستشو با دستمال آشپزخونه خشک می‌کنه و می‌دوه طرف تلفن.
- الو؟
- الو؟ کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ می‌دونی ساعت چنده؟ نیم ساعت پیش باید میومدی اینجا.
- یعنی چه؟ کجا باید میومدم؟ مگه قرار بود بیام؟
- آره دیگه. اه. گند زدی به همه‌چی. همیشه همین‌طوری. هر وقت من قرار مهمی می‌ذارم تو یادت می‌ره. امروز باید میومدی می‌رفتیم خونه‌ی اون همکارم که زن‌ش تازه زائیده. بهت گفته بودم نزدیک شرکته، خودت بیا اینجا با هم بریم. حالا زودی راه بیفت. احتمالاً به آخر ناهارشون می‌رسیم.
- اگه نرفته بودم دنبال ناهار جنابعالی، یادم نمی‌رفت. بعدشم.. حالا که بدون ما شروع نمی‌کنن که؟
- آخه مرده زنگ زد بهم گفتم بدون ما شروع کنین. ما دیر میایم.
- خیلی خب. من نیم ساعت دیگه دم شرکتتم.
- نیم ساعت دیگه؟ خیلی دیره که! بابا نمی‌خواد آرایش کنی. همین‌جوری خوشگلی. من همین‌جوری دوسِت دارم. بعدشم.. تو که دیگه شوهر کردی، آرایش می‌کنی که چی بشه؟
- اگه همین‌طوری به حرف زدن بی‌وقفه‌ت ادامه بدی نیم ساعت می‌شه چهل دقیقه ها! خدافظ.
- خیلی خب. زود بیا.
خانوم نون گوشی را قطع می‌کند. شوهرش همیشه همین‌طور است. آرایش نکن. دیر می‌شه. اون لباس بلنده‌ت رو بپوش. سرده. یعنی نمی‌دونه که خانوم نون سی سالشه و دیگه خودش بلده تشخیص بده چه لباسی مناسب چه هوایی ئه؟ اگر کسی از بیرون به زندگی‌شون نگاه کنه، خانوم نون یک زن خوشبخته که با مردی که کار و بار حسابی داره ازدواج کرده و شوهرش تمام مدت قربون صدقه‌ش می‌ره. اما نزدیک‌تر که بیایم، شوهر خانوم نون تنها به این دلیل جلوی همه مدام مجیز خانوم نون رو می‌گه که کسی جرئت نکنه به زنش نزدیک بشه. خانوم نون اوائل این رو نمی‌فهمید. اون موقع‌ها فکر می‌کرد مرد واقعاً دوسش داره. سه سالی طول کشید تا بفهمه مرد زندگی‌ش بیشتر از این که اون رو دوست داشته باشه، زن‌دار بودن رو دوست داره.
یادش به دوران مدرسه‌ش افتاد. همیشه‌ از بقیه‌ی دخترا می‌شنید که پسرا همه‌شون عوضی‌ان. اون موقع پیش خودش فکر می‌کرد اینا که با همه‌ی پسرای عالم دوست نبودن که. حتماً یکی هست که عوضی نباشه. و به خودش قول می‌داد در آینده یکی از اونا که عوضی نیستن رو پیدا کنه. اون‌موقع فکر می‌کرد عوضی بودن فقط یعنی این که پسره دختره رو به خاطر خوابیدن بخواد. حالا بزرگتر شده بود. می‌دونست که فکر اون‌موقعش، نه که بشه گفت بخشی از قضیه بود، نه، هیچ ربطی به قضیه نداشت. عوضی بودن پسرا خیلی فراتر از این بود. پسر ِ عوضی، پسری بود که بهش اجازه نمی‌داد زندگی عادی‌ش رو ادامه بده و سعی می‌کرد اون رو بیشتر از هر چیزی، به "همسر خودش" تبدیل کنه. همه‌جا اون رو به عنوان ِ "خانومم" معرفی می‌کرد.
شاید هم اغراق می‌کرد. مردا ناخودآگاه عوضی بودن. این‌طوری نبود که از قصد انقدر عوضی باشن. شاید حتی خودشون هم نمی‌دونستن که عوضی‌ان.
در همین فکرا بود که صدای زنگ تلفن بلند شد.
-هنوز راه نیفتادی؟ می‌خواستم بهت بگم صبر کن من با ماشین بیام دنبالت. جهنم درک. جای پارک هم پیدا نکردم می‌ذارمش وسط خیابون.
- باشه. کی اینجایی؟
- بیست دقیقه دیگه. خوبه؟
- آره. دارم حاضر می‌شم. خدافظ.
زن به طرف اتاق خوابشون رفت. اول رفت شلوارش رو عوض کرد و جوراب پاش کرد. بلوزش رو درآورد و به جاش یه پیرهن سفید تنگ پوشید. از اون لباسایی بود که اگر مامانش تنش می‌دید بهش می‌گفت که خیلی خوشگل شده، شده مثل جوونی‌های اون. بعد رفت نشست پشت میز توالتش. یه کمی ریمل زد و کمی پودر به صورتش مالید. ماتیک کمرنگی کشید و بلند شد. پا شد رفت توی آشپزخونه. خیار و گوجه‌ی شسته رو با کاسه‌شون گذاشت توی یخچال و کاهوهای خرد شده رو هم گذاشت کنارش. داشت ساندویچ‌ها رو هم توی یخچال جا می‌داد که صدای باز شدن در اومد.
- چه زود اومدی! زنگ می‌زدی بیام پایین دیگه، برای چی اومدی بالا خودت؟
- می‌خوام برم دستشویی. تو زود حاضر شو برو بیرون وایسا. من الان میام. این چه پیرهنیه پوشیدی؟ بابا همینا رو می‌پوشی که همکارام هر روز حالتو می‌پرسن دیگه.
زن با خشم نگاهش کرد. مرد فهمید که زن ناراحت شده. دستش رو گرفت و ازش عذرخواهی کرد. زن نگاهش نمی‌کرد.
- چرا نگام نمی‌کنی؟ ببخشید خب عزیزم. آخه چی کار کنم؟ انقدر دوسِت دارم می‌ترسم یه روز بهم خیانت کنی. نگام کن دیگه! یه چیزی بگو! قهری باهام؟
- نه. من می‌رم پایین توی ماشین.
- باشه. منم الان میام پیشت.
شاید هم زن گاهی اشتباه می‌کرد. شاید قضاوت اولیه‌اش از این مرد، خیلی درست‌تر از قضاوت سه سال بعدش بوده باشد. شاید هم به خاطر پریودش بود که عقب افتاده بود و نگرانش کرده بود و همه چیز رو تقصیر مرد می‌دید. می‌دانست که توی ماشین مرد انقدر باهاش مهربون حرف می‌زنه که همه چی رو یادش می‌ره. گاهی وقت‌ها فکر می‌کرد که نباید لحظه‌ای تنها به حال خودش گذاشته بشه وگرنه همه‌ی پل‌ها رو پشت سرش خراب می‌کنه. پل‌هایی که خیلی هم محکم‌ان.
زن، این مدلی بود. مرد، دوستش داشت، لااقل اون‌طور که خودش می‌گفت.

Tuesday, February 17, 2009

وقتی که ایران بود، جز آهنگ غیرایرانی، آهنگی گوش نمی‌کرد.
پایش را که از ایران بیرون گذاشت، جز آهنگ ایرانی، هیچ آهنگی گوش نکرد.

Sunday, February 15, 2009

یک روزی میاد که دیگه به منتظر بودن‌ات پایان می‌دی. دیگه می‌دونی که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچ چیزی عوض نمی‌شه. دیگه منتظر نمی‌مونی تا از یه جایی به بعد، روال ِ دنیا برات عوض بشه و به جای پایین رفتن از این ورطه‌ای که توش افتادی، قالی پرنده‌ای بیاد و ببردت بالا و بالا، دور و دور.
وقتی که دیگه منتظر ِ چیزی نباشی، خیلی خیال‌ت راحت می‌شه. دیگه نه تو ذوق‌ت می‌خوره وقتی که می‌بینی انتظارت عبث بوده، و نه دیگران قضاوتت می‌کنن که چه نشسته‌ای؟ پا شو خودت چرخ زندگی‌ت رو هل بده.
دیگه منتظر هیچی نیستی. خیلی راحته. به همه می‌گی که من دیگه منتظر هیچی نیستم. فرقی هم نمی‌کنه. اگر همه‌ی دنیا می‌دونستن که صرف ِ منتظر بودن‌شون باعث نمی‌شه به انتظارشون برسن، و احتمال رسیدن به انتظارشون وقتی که پاش می‌شینن و براش شمع روشن می‌کنن و ورد می‌خونن و آب و دون‌ش می‌دن، دقیقاً، دقیقاً به اندازه‌ی همون وقتی هست که منتظر نیستن و زندگی‌شون رو بدون امید و انتظار سپری می‌کنن، دیگه این‌همه انرژی و کلمه و روز و ماه و سال و زندگی تلف نمی‌شد.
به همه می‌گی که من دیگه منتظر نیستم یه روزی یه اتفاق خوبی بیفته. تسلیم شدی. می‌دونی که سر پیچ ِ این اتفاق بد، اتفاق ِ بعدی بدتری چشم به راهته. می‌دونی که جاده باریک‌تر و باریک‌تر می‌شه و آدم‌هاش کمتر و کمتر می‌شن. یک جاهایی‌ش دیگه حتی خودت هم سایه‌ی خودت رو نمی‌بینی که افتاده رو سراشیب خاکی.
فقط یک چیز رو هرگز نمی‌فهمی. نمی‌فهمی که چرا چند روز ِ پیش، چند ماه ِ پیش، چند سال ِ پیش، این همه به خوشبخت شدن خودت اعتماد داشتی؟ چرا وقتی بچه بودی همه‌ی افق‌ها اون‌قدر بیهوده باز بود؟ چرا صبح‌ها که پا می‌شدی، نور خورشید راست‌راست میفتاد توی چشم‌های تو؟

Wednesday, February 11, 2009

بورخس را دوست دارم. بورخس جادویی است. بورخس صدایش از دنیایی دیگر است.

Elegy
Jorge Luis Borges

Oh destiny of Borges
to have sailed across the diverse seas of the world
or across that single and solitary sea of diverse
names,
to have been a part of Edinburgh, of Zurich, of the
two Cordobas,
of Colombia and of Texas,
to have returned at the end of changing generations
to the ancient lands of his forebears,
to Andalucia, to Portugal and to those counties
where the Saxon warred with the Dane and they
mixed their blood,
to have wandered through the red and tranquil
labyrinth of London,
to have grown old in so many mirrors,
to have sought in vain the marble gaze of the statues,
to have questioned lithographs, encyclopedias,
atlases,
to have seen the things that men see,
death, the sluggish dawn, the plains,
and the delicate stars,
and to have seen nothing, or almost nothing
except the face of a girl from Buenos Aires
a face that does not want you to remember it.
Oh destiny of Borges,
perhaps no stranger than your own.




مرثیه

خورخه لوئیس بورخس


ای سرنوشت بورخس
که سفر کرده‌ای از میان هزاران دریای گوناگون
یا از میان آن یگانه دریای تنها که
هزاران نام گوناگون با خود یدک می‌کشد،
که بوده‌ای قسمتی از ادینبورگ، قسمتی از زوریخ، قسمتی از
هر دو قرطُبه،
قسمتی از کلمبیا و قسمتی از تگزاس.
که برگشته‌ای در پایان تغییر نسل‌ها
به سرزمین‌های کهن ِ اجدادت،
به آندلوس، به پرتغال و به کشورهایی که
ساکسون‌ها با دانمارکی‌ها در آن جنگیدند و
خون ریختند،
که سرگردان بوده‌ای در میان ِ
هزارتوی سرخ و بی‌جنبش ِ لندن.
که پیر شده‌ای در آینه‌های بسیار،
که بیهوده جُسته‌ای مرمرین‌نگاه ِ خیره‌ی مجسمه‌ها را،
که زیر سؤال برده‌ای سنگ‌نبشته‌ها را، فرهنگ‌نامه‌ها را،
نقشه‌های جهان‌نما را،
که دیده‌ای چیزهایی را که مردمان می‌بینند،
مرگ را، طلوع ِ آرام ِ خورشید را، دشت‌ها را،
ستاره‌های سبک‌بال را؛
که هیچ‌چیز ندیده‌ای، یا تقریباً هیچ‌،
مگر چهره‌ی دختری از بوئنوس آیرس را،
چهره‌ای که نمی‌خواهد به یادش آوری.
ای سرنوشت بورخس،
بیگانه‌تر از خودت شاید کسی نیابی.

Saturday, February 7, 2009

می‌دانم، راه می‌روی

این شعر به نظرم خیلی شعر مرموزیه. مال ِ رابطه‌های همین عصر مدرن‌ه. مال ِ رابطه‌های تعریف‌‌نشده‌.
با آغوش باز، پذیرای هرگونه انتقاد شما در ترجمه‌ی آن هستیم.

I Know, You Walk
Hermann Hesse

I walk so often, late, along the streets,
Lower my gaze, and hurry, full of dread,
Suddenly, silently, you still might rise
And I would have to gaze on all your grief
With my own eyes,
While you demand your happiness, that's dead.
I know, you walk beyond me, every night,
With a coy footfall, in a wretched dress
And walk for money, looking miserable!
Your shoes gather God knows what ugly mess,
The wind plays in your hair with lewd delight---
You walk, and walk, and find no home at all.



می‌دانم، راه می‌روی
هرمان هسه

بسیار قدم می‌زنم، دیرهنگام، در امتداد خیابان‌ها،
نگاهم را به پایین می‌دوزم، شتابان، وحشتزده؛
ناگهان، در سکوت، تو شاید باز برخیزی
و من باید خیره شوم به اندوه ِ تو،
خیره شوم با چشمان خود به اندوه ِ تو،
در حالی‌ که تو خوشبختی‌ات را طلب می‌کنی، که مُرده‌ست.
می‌دانم، تو هر شب آن‌سوی من قدم می‌زنی
با گام‌های خجالت‌زده، در پیراهنی حقیرانه
و راه می‌روی در جستجوی پول، با ظاهری فلاکت‌بار!
کفش‌هایت، تنها خدا می‌داند چقدر چرک و کثافت جذب می‌کنند.
باد بازی می‌کند در موهایت با لذتی شهوانی؛
راه می‌روی، راه می‌روی، و هیچ خانه‌ای پیدا نمی‌کنی.

Saturday, January 24, 2009

من کارتون بابالنگ‌دراز رو دیدم و با اپیزودهای اولش گریه کردم.
اونجایی که جودی تازه وارد Lincoln Memorial High School شده و خیلی مدرسه‌ی جدیدش به نظرش جای بزرگ و هیجان‌انگیز و خوشگلی میاد، گریه کردم. وقتی که جولیا پندلتون از کوچیکی و دلگیری مدرسه‌ می‌گفت و جودی از خوشحالی روی زمین بند نبود، من گریه کردم.
من وقتی سالی مک‌براید و جولیا پندلتون به جودی می‌گفتند که تو همیشه خیلی خوشحال هستی و همه چیز رو خوب و قشنگ می‌بینی، گریه کردم.
من یاد اولین ترم دانشگاهم افتادم. من اصلاً انتظار نداشتم که دانشگاه من رو حتی ثبت‌نام بکنه. همه چیز برای من در نهایت معجزگی اتفاق افتاد. من یاد وقتی افتادم که انقدر سر کلاس بلند بلند می‌خندیدم و با همه از جمله استاد بگو بخند می‌کردم و مسخره‌بازی درمی‌آوردم که استاد دعوام کرد. یه روز آخر کلاس نگه‌م داشت و گفت که زیادی خوشحال هستم سر کلاس و باید حرمت محیط آکادمیک اونجا رو حفظ کنم. من از اون روز به بعد تونستم تا حدی خودم رو کنترل کنم، شادی خودم رو کنترل کردم، کمتر نشون‌ش دادم به آدم‌هایی که مایل نبودن ببیننش. وقتی یه مدتی کمتر و آهسته‌تر می‌خندیدم، دوستام بهم گفتند که دلشون برای خنده‌های بلند و از ته دل‌م تنگ شده.
من با دوباره دیدن ِ جودی گریه کردم. من یاد بچگی‌هام افتادم که دنیام بی‌لکّه بود و قصه‌ها برام آخر ِ دنیا بودن.
من یاد ِ روزهایی افتادم که با اتوبوس می‌رفتم دانشکده‌مون و توی راه آهنگ‌های قشنگ گوش می‌کردم و از پنجره‌ی اتوبوس بیرون رو نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم این همه خوشبختی خیلی شکننده‌ست و همه‌ش دعا می‌کردم که کسی از من نگیردش. از پنجره مردم رو نگاه می‌کردم که می‌رفتن سر کارهای روزانه‌شون، و هیچ‌کدومشون به خوشبختی من نبودن.

من با دیدن فرندز هم حتی گریه کردم یک بار.
من وقتی که فیبی در مدتی که شغل موقتی به عنوان مسئول تبلیغ تلفنی یک شرکت تولیدکننده‌ی جوهر داشت، به یه آقایی برای فروختن جوهر زنگ زد اما به جاش فهمید که اون آقاهه می‌خواد خودکشی کنه و هیچ‌کس رو نداره و حتی در محل کارش هم هیچ‌کس متوجه حضورش نیست، گریه کردم.
من وقتی که فیبی به اون آقاهه گفت که مهم نیست که این ‌jerkهای اطرافت بهت اهمیت نمی‌دن، universe بهت اهمیت می‌ده و می‌خواد که تو زنده بمونی و زندگی کنی، گریه کردم.

من تازگی‌ها با خیلی چیزا گریه می‌کنم.
من الان هم بدبخت نیستم. گریه کردن همیشه به بدبختی ربط نداره.
من تازگی‌ها با خیلی چیزها گریه می‌کنم و برای اون‌هایی که نمی‌تونن گریه کنن و احساسات عمیق خودشون رو ابراز کنن، واقعاً متأسفم.
من سعی کردم این رو پنهان کنم، اما حقیقتش اینه که پسری که بتونه جلوم با خیال راحت گریه کنه و احساسات خودش رو تخلیه کنه، برام turn on خیلی بزرگی محسوب می‌شه.
من می‌گم بیاین برای همه‌ی اونایی که قدرت این رو ندارن که احساسات عمیق و پیچیده‌ی انسانی‌شون رو با اشک‌هاشون به دنیا نشون بدن، گریه کنیم.

Thursday, January 15, 2009

تقدیم به ارنستو
اگه خوشت نمیاد خب نخون.

Wednesday, January 7, 2009

یک ناهار معمولی - قسمت اول

زن خم شد روی زمین کیفش را بردارد. نگاهش به بسته‌ی دستمال جیبی‌اش افتاد که از توی کیفش پرت شده بود چند متر آن‌ورتر زیر پیشخوان. به مرد پشت پیشخوان که مشغول رسیدگی به فاکتور مشتری‌اش بود نگاه کرد: آقا می‌شه از جلوی پاتون بسته‌ی دستمالم رو بدین؟ ممنونم. مرد پشت پیشخوان خم شد روی زمین که بسته‌ی دستمال را بردارد. نگاهش افتاد به کفش‌های زن که آن طرف پیشخوان ایستاده بود. یکی‌شان پاشنه داشت و آن یکی انگار همین الان پاشنه‌اش کنده شده بود افتاده بود جایی. با خودش موقعیت را می‌سنجید که اگر به او این موضوع را گوشزد کند، آبروی خانم جلوی چند نفر می‌رود. اگر سریع کار این پیرزن جلویی را راه بیندازد و آن یکی زن و شوهر را که با بچه‌ی جیغ‌جیغوی زشت‌شان آمده‌اند دست به سر کند، می‌تواند هم جلوی آبروریزی را بگیرد هم این که آن خانم را از این که پاشنه‌ی یکی از کفش‌هایش از جا در آمده است، آگاه کند.
شما چند برگ ژامبون بره می‌خواهید؟ گفتید نیم کیلو بس است؟
برای یک مهمانی بزرگ‌تر می‌خواهم. فکر می‌کنم هشتصد گرم کافی باشد.
مرد همین‌طور که ژامبون‌ها را با چاقوی دستی می‌برید حواسش به زن بود که مبادا یکهو بی‌خیال خرید کردن بشود و برود بیرون. اگرچه این پاییدن مرد فرقی به حال ماجرا نمی‌کرد و به هر حال اگر زن می‌خواست برود، مرد مانعش نمی‌شد. اما حداقل خیال خودش از این که زن هنوز آن‌جاست راحت می‌شد.
زن کیفش را انداخته بود روی آرنج دست راستش و بین قفسه‌های کنسرو و سبزی خشک‌شده رژه می‌رفت. معلوم بود دنبال چیز خاصی نیست و فقط آمده کمی مغازه را بگردد ببیند خوردنی مناسبی برای یک ناهار معمولی یک روز معمولی‌اش پیدا می‌شود یا نه.
مرد پشت پیشخوان پیرزن را راهی کرد و برگشت تا به زن و شوهری که بچه‌ی جیغ‌جیغوی زشتی داشتند برسد. زن انگار معذب بود. از آن‌ها که فکر می‌کردی آمده کاندوم یا نوار بهداشتی بخرد. اما نگاهش به پشت پیشخوان نبود. نگاهش خیلی دورتر بود، نگاهش انقدر دور بود که کسی نتواند مچش را در حال وارسی بسته‌های کاندوم و سیگار که ته مغازه قرار داشتند بگیرد. شوهرش یک قدم جلو آمد.
صبح بخیر. شما کافور هم دارید؟
کافور؟
بله. از همان موادی که در غذای زندانیان می‌ریزند تا عطش جنسی‌شان کمتر شود.
اوه! جداً؟ هنوز هم این کار را می‌کنند؟
بله. اگرچه مجلس جدیداً تصویب کرده که این کار غیرقانونی است، اما کماکان زندانبان‌ها هر روز در غذای زندانیان کافور می‌ریزند. از نظر من مشکلی هم ایجاد نمی‌کند. وقتی بعضی آدم‌ها انقدر عطش جنسی‌شان زیاد است که روزی دو بار هم کفایت‌شان نمی‌دهد، باید جلوی آن‌ها را یک جوری گرفت به هر حال.
زن سعی می‌کرد نگاهش به شوهرش نیفتد. می‌دانست که اگر برگردد نگاهش کند، مغازه‌دار هم به او نگاه می‌کند و زیرزیرکی یا شاید هم توی دلش می‌خندد. و بعد سعی می‌کند که زن را تصور کند که لخت نشسته روی تخت و منتظر شوهرش است. و شوهرش حوصله ندارد. آن وقت شاید فکر کند که مرد، زن را دوست ندارد. در حالی که ابداً این‌طور نیست و این مرد بود که به زور با زن ازدواج کرد تا دیگر زن، فقط مال خودش باشد. زن سعی کرد نگاهش همچنان پی شیشه‌های آبلیمو و سس داخل یخچال کوچک گوشه‌ی دیوار باشد. دستش را دراز کرد یک شیشه کچاپ تند برداشت. از مغازه‌دار پرسید: خیلی تند است؟
نه خانم. هندی‌هایی که از اینجا خرید می‌کنند آن را نپسندیده‌اند. خیال‌تان جمع.
زن شیشه را برداشت آورد سمت شوهرش که داشت دوباره می‌پرسید آیا کافور دارند یا خیر. مرد پشت پیشخوان گفت الان می‌رود بگردد. رفت پشت پرده‌ای و سپس گم شد.
زن و شوهر حالا ایستاده کنار هم، خیره شده بودند به زنی که بین قفسه‌ها پرسه می‌زد. جیغ‌جیغ‌های بچه‌شان را انگار نمی‌شنیدند. زن بین قفسه‌ها متوجه شد کسی نگاهش می‌کند. سرش را برگرداند و چشمش توی چشم‌های کوچک مرد افتاد که حالا سریع نگاهش را می‌دزدید.
کافور نداریم. متأسفم. اما شاید بتوانید از عطاری آن دست خیابان بگیرید. مغازه‌اش درست ور میدان است.
مرسی پس فقط این شیشه سس را حساب کنید.
زن بین قفسه‌ها با تردید دستش را دراز کرد و یک قوطی کنسرو تن ماهی برداشت. بعد رفت کمی جلوتر و یک قوطی کنسرو لوبیا و قارچ برداشت. باید سس مایونز و پنیر چدار هم پیدا می‌کرد. رفت طرف یخچال بزرگ آن سمت مغازه و به پنیرهای جورواجور نگاه کرد. در یخچال را باز کرد و پنیر چدار برداشت. قیمت رویش را که خواند سرش سوت کشید. از آخرین دفعه‌ای که پنیر چدار خریده بود خیلی گران‌تر شده بود. دوباره پنیر را گذاشت سر جایش. یک ناهار معمولی در یک روز معمولی ارزشش را ندارد. مگر چقدر می‌خورد اصلاً؟ رفت طرف مغازه‌دار که ایستاده بود و انگار می‌خواست چیزی بگوید. در مغازه باز شد و دو تا پسر ده-دوازده ساله آمدند تو. مرد حواسش رفت طرف آن‌ها که به سمت قفسه‌ی چیپس‌ها می‌رفتند. خوبی پسرهای مدرسه‌ای این است که پول زیادی ندارند و می‌دانند برای خرید چه چیزی آمده‌اند و یک‌راست می‌روند سراغ همان و زیاد آدم را معطل نمی‌کنند.
مغازه دوباره خالی شده بود. زن که گویا همه‌ی چیزهایی که می‌خواست را پیدا کرده بود آمد سمت پیشخوان. مرد نگاهش کرد که دست می‌کرد توی کیفش و دنبال کیف پولش بود لابد. کیف پول انگار خودش را قایم کرده بود لای همه‌ی چیزهای دیگری که توی کیف زن بود. یک سری کاغذ و گیره‌ی سر از آن تو در آورد گذاشت روی پیشخوان. یک فلز دراز نوک تیز هم از کیف زن آمد بیرون. مرد نگاهش به پاشنه‌ای افتاد که حالا روی پیشخوانش بود.
اگر پول همراهتون نیست مسئله‌ای نیست. بعداً بیارید. می‌شناسمتون. قبلاً هم اینجا خرید کرده‌اید.
نه، الان پیداش می‌کنم. خودم یادمه که صبح انداختمش این تو. انقدر آت آشغال جمع کردم توی کیفم که دیگه هیچی توش پیدا نمی‌شه.
زن مشغول گشتن بود که ناگهان جیغ کوتاهی کشید.
واااای! فکر کنم بدونم کجاست. موقع اومدن داشتم از روی پل رد می‌شدم که یکهو پام گیر کرد به این سوراخ‌های کف پل. خوشبختانه آخر پل بودم و کیفم که پرت شد، افتاد توی خیابون. البته تا اومدم بجنبم کیفم رو بردارم دیدم نمی‌تونم حرکت کنم. پام گیر کرده بود به کف پل. در حقیقت پاشنه‌ی کفشم بود که گیر کرده بود اون لا و مجبور شدم کفشم رو ازش سوا کنم. متوجه نشدید که می‌لنگم؟ به خاطر این نیست که همیشه می‌لنگم. البته همیشه وقتی خسته باشم یه کمی می‌لنگم اما دیگه نه این جور. به خاطر اینه که یکی از کفشهام بلندتر از اون یکیه و اذیتم می‌کنه... فکر کنم کیف پولم هم از توی کیفم پرت شده باشه بیرون و هنوز کف خیابون باشه.
پس بهتره که عجله کنید تا کسی برش نداشته. من این خریدهاتون رو براتون نگه می‌دارم.
زن همین‌طور که وسایلش رو می‌ریخت توی کیفش از مرد تشکر کرد و رفت بیرون.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com