Saturday, November 15, 2008

من آدم دین‌داری نیستم؛ اگر هم به خاطر دینم از دانشگاه اخراج شده‌م، دلیل نمی‌شه همه فکر کنن که من خیلی دین برام مهمه -چون که زیاد باهاش راحت نیستم و احساس می‌کنم هر چیز مقدسی، باعث می‌شه عده‌ای همراهش به وجود بیان که به خودشون اجازه بدن که عنان زندگی‌ آدم رو در اختیار بگیرن و بابت همه‌ی کارهاشون هم، "حَق" رو بهانه کنن و بگن که رو حرف ما نمی‌تونی حرف بزنی چون حرف ما حَقه. کلاً چیزی رو که نشه زیر سؤال برد، دوست ندارم-. و از شما چه پنهون، بیشتر به خاطر خانواده‌م بود این انتخابم. (نیاید واکاوی کنید این حرفم رو بگید آدم باید خودش رو در الویّت قرار بده، نه اطرافیانش رو؛ قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.)
اما آدم باایمانی هستم. ایمان دارم که می‌تونم یه کار بزرگی بکنم تو زندگی‌م. تجربه‌ی اخراج از دانشگاه، باعث شد بفهمم که هرگز همه‌چیز، اون‌طوری که تو ذهن منه، پیش نخواهد رفت و حتماً سنگ‌هایی میان راه انداخته خواهد شد. با این که اصلاً درک نمی‌کنم این همه نفرتی رو که اون آقاهای کثیف از من داشتن، از من و امثال من، اما می‌فهمم که ممکنه باز هم همچون آدم‌هایی پیدا بشن. آدم‌هایی که خیلی سادیستیک، حمله کنن به یک مورچه‌ای که تو فکر فتح درخت سروی‌ست.
کلاً من یک مقداری دیر دوزاری‌م افتاد. دیر فهمیدم که خیل ِ عظیمی وجود دارند که وظیفه‌شون صرفاً مانع ِ من شدنه. و من برای عبور از این خیل عظیم، به اسکاتلندی‌های نامه‌بنویس ِ خودم احتیاج دارم.
من به پرپول و تایدی‌مایدی خودم احتیاج دارم. هر کسی داره.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com