Saturday, November 29, 2008

آیا حاجی فیروز، موجودی تو مایه‌های Santa Claus و یا La Befana می‌باشد؟
آیا او شب عید قرار است برای فرزندان ایران شیرینی و هدیه در جوراب‌هایشان بگذارد؟

Monday, November 24, 2008

A poem without a plot or a plan

There's got to be one thing you are holding to
one that when every other thing dies
you are still clinging to;
to have it, there's only one clue:
it should not own a face
a mustache, a nose, a chest,
it should be weak and aloof enough
so as not to stand being categorized.

Old criteria lost.
Children are no more considered guilty for
committing the crimes that led their parents to jails and exiles.

If you have money,
then you don't need to sit at nights,
think of a good idea to be realized,
and wait a million days for one to come up
and then waste it,
by perhaps selling, a million copies of it
to people who don't even care about you
and know only your words and frames.
Not what I wanted.
Not what I pursued.

Saturday, November 15, 2008

من آدم دین‌داری نیستم؛ اگر هم به خاطر دینم از دانشگاه اخراج شده‌م، دلیل نمی‌شه همه فکر کنن که من خیلی دین برام مهمه -چون که زیاد باهاش راحت نیستم و احساس می‌کنم هر چیز مقدسی، باعث می‌شه عده‌ای همراهش به وجود بیان که به خودشون اجازه بدن که عنان زندگی‌ آدم رو در اختیار بگیرن و بابت همه‌ی کارهاشون هم، "حَق" رو بهانه کنن و بگن که رو حرف ما نمی‌تونی حرف بزنی چون حرف ما حَقه. کلاً چیزی رو که نشه زیر سؤال برد، دوست ندارم-. و از شما چه پنهون، بیشتر به خاطر خانواده‌م بود این انتخابم. (نیاید واکاوی کنید این حرفم رو بگید آدم باید خودش رو در الویّت قرار بده، نه اطرافیانش رو؛ قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.)
اما آدم باایمانی هستم. ایمان دارم که می‌تونم یه کار بزرگی بکنم تو زندگی‌م. تجربه‌ی اخراج از دانشگاه، باعث شد بفهمم که هرگز همه‌چیز، اون‌طوری که تو ذهن منه، پیش نخواهد رفت و حتماً سنگ‌هایی میان راه انداخته خواهد شد. با این که اصلاً درک نمی‌کنم این همه نفرتی رو که اون آقاهای کثیف از من داشتن، از من و امثال من، اما می‌فهمم که ممکنه باز هم همچون آدم‌هایی پیدا بشن. آدم‌هایی که خیلی سادیستیک، حمله کنن به یک مورچه‌ای که تو فکر فتح درخت سروی‌ست.
کلاً من یک مقداری دیر دوزاری‌م افتاد. دیر فهمیدم که خیل ِ عظیمی وجود دارند که وظیفه‌شون صرفاً مانع ِ من شدنه. و من برای عبور از این خیل عظیم، به اسکاتلندی‌های نامه‌بنویس ِ خودم احتیاج دارم.
من به پرپول و تایدی‌مایدی خودم احتیاج دارم. هر کسی داره.

Tuesday, November 11, 2008

In the Back Seat
گناه ِ برداشت‌های ناجورش هم پای خودتون. آدم می‌تونه یک ذره مثبت‌اندیش باشه که؛ نمی‌تونه؟
اسم یک آهنگه اصن.

Friday, November 7, 2008

A Play in One Eternal Act

10 سال بعد، وقتی که دیگه آب‌ها از آسیاب افتاده:
بله...این اواخر دیگه ایران یه جوک ِ درست و حسابی شده بود.

Thursday, November 6, 2008

8 آبان 1387. ساعت اندکی از 8 و نیم صبح گذشته. از سر ِ کلاس ِ بهترین استادمون بلندم کردن و دیگه هرگز برنگشتم دانشگاه.

Sunday, November 2, 2008

من دوست داشتن‌ام،
دقیقاً امروز،
همین امروز که تو این‌همه سرت شلوغ است و کار داری،
همین امروز که بعد از این چند وقت گرفتاری
فرصت سر منُ خاراندن را نداری،
به اوج خودش رسیده است و
امانم نمی‌دهد.

بزن زيرِ هر چه گفته‌ای
هرچه شنيده‌ای، هرچه ديده‌ای
هرچه خوانده‌ای، هرچه از هرچه از هرچه ....
بگو من نبودم و برای همیشه برو ....

سید علی صالحی


این شعر با این که خیلی هم قشنگه و آدم رو سر ذوق میاره، اما باعث شد من تازه بفهمم چرا افکار آدم‌ها رو معمولاً به دو دسته‌ی "شاعرانه" و "عاقلانه" تقسیم می‌کنند(هر چند تقسیم‌بندی کلاً چیز ِ درست و درمونی هم نباشد).
فکر کنم همین اغراق خیلی گنده‌ست که نمی‌تواند به واقعیت بپیوندد و پشتش هزار مانع و حصار وجود دارد. لااقل در دنیای ما که همچین امکانی وجود ندارد که بزنی زیر همه چیز و همه‌ی شواهد خودشان گور ِ خودشان رو گم بنمایند.
فکر کنم همین است که دوستان می‌گویند من فقط پشت ِ مغزم فعّال است و فعالیت آن هم که منحصر به رویاپردازی است.

آقادزد‌ه‌ای که اول کیف پولم رو با کارتهای توش دزدیدی، و هفته‌ی پیش mp4player‌م رو و دیروز هم کاپشن‌م رو! پس کِی اون مقصود نهایی‌ت رو عملی می‌کنی؟ کِی خودم رو می‌دزدی؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com