Saturday, September 27, 2008

I am so full of life again

توی تهران هنوز می‌شه نفس کشید!
نه به خاطر این‌که پائیز اومده، نه به خاطر سیاست‌های جدید دولت برای زدودن آلودگی از شهر، بلکه به خاطر این که من، امروز، با همین چشم‌های خودم و با همین گوش‌های خودم، راننده تاکسی‌ای رو دیدم و شنیدم، که یک پیکان سفید خط‌دار داشت، و من که نشستم جلو کنارش، بعد از چند دقیقه ازم پرسید که آیا زبان بلدم یا خیر. و وقتی با پاسخ مثبت من مواجه شد، فوری شروع کرد فرانسه حرف زدن! اون هم فرانسه‌ی درست و بدون غلط و مِن‌مِن! و من هم شروع کردم جوابشو دادن (البته به پای اون نمی‌رسیدم!) و بعد ذوق کرد از این که دید منم بلدم. البته چون تند و به سبک مسن‌ترها حرف می‌زد، من ازش خواستم که دوباره جمله‌ش رو تکرار کنه، و بعد اون ترجمه کرد که: گفتم از دیدن شما مسافر محترم خوشحال شدم.
و آخرش هم که پیاده شدم آرزوی خوشبختی و دیدار ِ دوباره‌م رو کرد!
می‌خواستم ازش بپرسم که با این حساب پس چرا راننده تاکسی ئه، اما با خودم دودوتا چارتا کردم دیدم شاید خوشش نیاد.
توی تهران هنوز به خوبی می‌شه نفس کشید و زندگی کرد.
اون هم درست وقتی که فکر می‌کنی دیگه همه‌ی آدم‌های دل‌نشین ِ شهر، گورشونو گم کردن و یه مشت عقده‌ای و بی‌فرهنگ به جای خودشون گذاشتن.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com