Tuesday, September 30, 2008

حداقل‌اش اینه که، حالا دیگه تجربه‌م تو زندگی انقدری شده که بفهمم هیچ چیز به بدی این نیست که آدم بلندبلند فکر کنه که خیلی زیاد می‌فهمه (حالا تو دلش فکر کنه عیب نداره ها..)؛ اما با وجود این، احتمالش خیلی زیاده که اگه روزی روزگاری، شاعر معروفی شدم و کتاب شعرم به چاپ نهم رسید، با چند تا مصاحبه، گند بزنم به تصویری که مخاطب ازم توی ذهن‌اش ساخته. یعنی با شناختی که از خودم دارم، یه جاهایی احساس ِ خفنی از دماغ و گوشم خواهد زد بیرون و من خواهم رید.
به خودم این بار.

further reading

Saturday, September 27, 2008

I am so full of life again

توی تهران هنوز می‌شه نفس کشید!
نه به خاطر این‌که پائیز اومده، نه به خاطر سیاست‌های جدید دولت برای زدودن آلودگی از شهر، بلکه به خاطر این که من، امروز، با همین چشم‌های خودم و با همین گوش‌های خودم، راننده تاکسی‌ای رو دیدم و شنیدم، که یک پیکان سفید خط‌دار داشت، و من که نشستم جلو کنارش، بعد از چند دقیقه ازم پرسید که آیا زبان بلدم یا خیر. و وقتی با پاسخ مثبت من مواجه شد، فوری شروع کرد فرانسه حرف زدن! اون هم فرانسه‌ی درست و بدون غلط و مِن‌مِن! و من هم شروع کردم جوابشو دادن (البته به پای اون نمی‌رسیدم!) و بعد ذوق کرد از این که دید منم بلدم. البته چون تند و به سبک مسن‌ترها حرف می‌زد، من ازش خواستم که دوباره جمله‌ش رو تکرار کنه، و بعد اون ترجمه کرد که: گفتم از دیدن شما مسافر محترم خوشحال شدم.
و آخرش هم که پیاده شدم آرزوی خوشبختی و دیدار ِ دوباره‌م رو کرد!
می‌خواستم ازش بپرسم که با این حساب پس چرا راننده تاکسی ئه، اما با خودم دودوتا چارتا کردم دیدم شاید خوشش نیاد.
توی تهران هنوز به خوبی می‌شه نفس کشید و زندگی کرد.
اون هم درست وقتی که فکر می‌کنی دیگه همه‌ی آدم‌های دل‌نشین ِ شهر، گورشونو گم کردن و یه مشت عقده‌ای و بی‌فرهنگ به جای خودشون گذاشتن.

Thursday, September 25, 2008

به امید اون روزی که همه‌ی ملت به این سطح از درک و فهم برسن که به جای تبریک گفتن به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید و بازگشایی مدارس، پشت اتوبوس‌هاشون و روی در و دیوار مؤسسه و مدرسه‌‌شون، این واقعه رو به همه‌ی بچه‌های مدرسه‌ای به‌ویژه اول‌دبستانی‌ها، تسلیت بگن.

Sunday, September 21, 2008

من دقت کردم. گاهی وقت‌ها با یک آدمی قهری.
بعد همه‌ی دنیا باهات داغ‌دار می‌شه.
مثلاً می‌ری گوگل‌ریدرت رو چک کنی، صفحه‌ی item‌هایی که به اسم یارو tag زدی رو (این تگ همون سند هستا!) باز می‌کنی می‌نویسه:
You have no unread F*** items
حتی گوگلم می‌دونه که همه‌چی تموم شده.
یا مثلاً می‌ری توی پیج 360ش، می‌نویسه:
F*** is your friend
هِی می‌خونی و هِی با خودت، به یاد ِ روزهای خوب، آه می‌کشی.
یا می‌ری تو Dashboard بلاگرت. بعد می‌بینی اسم یارو جزو لیست Follwers ات هست. کنارش نوشته:
Block
هِی از خودت می‌پرسی:
Block؟ Block؟ Block؟

Thursday, September 18, 2008

The Unlivable


It's all over all the time.

Every morning I wake up thinkin' of it
Every night I go to sleep thinkin' of it
Everything else is in the background,
This, clear, gazes at me mocking,
This life is unlivable ,
This house is unlivable,
This whole city,
It's a matter of past and present,
There was something in the past there,
that I have no more.
And every move,
every face,
every cry, every laugh
seems strange now without it,
meaningless.
Where do I run to?
It comes with me everywhere,
into the toilet,
into my poems,
when I am jumping from dream to dream.
It is in the walls,
in the air,
It wants to catch me and
hit me to death.

What I had was
-how do I describe it? -
wonderful,
I will never have it like that again
suddenly my whole life is in pieces
and whichever piece I cling to,
It will still be shattered.
It is huge,
this pain.

I have finally decided;
This week,
I will jump from a bridge
deep into the healing river.

But I still do have a dream,
since my soul is young and
death, not promising;
that one day I will wake up
you'll look at me in the face and say:
See?
It was none of it real.

Sunday, September 14, 2008

There's not once that I listen to him and do not think of you.

It's always in man's head that the world spins and turns
If not so, then why do we keep making
our old gestures and our fallacies?
Why is everything so deja-vu?
We have been here, I'm telling you
We've been here before
and will come back again and again
under the same roof
to hear the same old stories over and over.
To here, we shall forever
Even when the grave is opened and closed,
come back.

"I always praised you but never said it out loud.
I did want to be like you, brave-heart, free, way out of the league, never trying to be or act like an angel; I always praised you deep inside but never had the courage to say it. Because I thought people would mock me. I was such a coward, I know.
I always teased you in front of other friends. I always laughed at you so that they would not think my manner inappropriate. Of course everybody knows this these days: if your friends tease someone, you have to go ahead and do the same thing, or you will be teased yourself. I never had the guts to stand against the rule. Had you? Witness holds it you had.
I never even thought I could be so honest. But here I am. In the most honest half an hour of my life. And believe me or not, life has made a liar out of me. Hell with it. I will do what I have to in order to survive all the mess above and around."

Friday, September 12, 2008

اگر می‌دونستیم ک.ض. رو امشب تو شبکه‌ی محلی گیلان در برنامه‌ی افطاری نشون می‌دن، حتماً آخر هفته‌ای می‌رفتیم شمال؛ هم فال و هم تماشا.

Tuesday, September 9, 2008

چرا فقط قرص morning after s e x برای جلوگیری از بارداری تولید می‌کنن و هیچ‌کس به فکر morning after breakup برای جلوگیری از افسردگی نیست؟

Tuesday, September 2, 2008


Watching your deepest wishes come true
in the body of another young lady
And yet keeping cool

It made me faint inside
I shook hands with her,
the girl that studies in Oxford,
Not forgiving the fact that
God had granted HER my dream-life.

Why HER?
Evil God,
Why not ME?

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com