Wednesday, February 27, 2008

قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن مدل که در اطرافم می‌بینم. دخترهایی که پسرها را به مرز مصرف بی‌رویه‌ی قرص آرام‌بخش می‌کشانند و البته از نظر من این جور
دخترها هیچ جذابیتی ندارند و به حال آن پسرها تأسف می‌خورم که عاشق همچین موجوداتی شده‌اند. این‌ها را دیده‌ای که هزار و یک جور عشوه می‌ریزند که عاشق‌شان بشوی؟ اگر پسر بودم و احساس می‌کردم دختری قصد دارد با این حرکات جذبم کند، با یک تودهنی محکم (عین همین لگدی که زدم و باعث شد پای خودم ترک برداره و بره توی بانداژ و برای مدتی بلنگم!)، می‌نشاندم‌اش عقب.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن مدل موهای‌پریشون ِ‌لَخت-‌دار که تا بالای کمر عاشق ِ کتاب‌ِ‌شعر-به‌دست، می‌آمد.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن‌ مدل عاشق‌هایی که به همدیگر جز "تو تمام ِ زندگی من‌ای!" نمی‌گویند. از آن‌هایی که انقدر چشم‌هایشان را به روی عیب همدیگر
می‌بندند که عاقبت یک روز، تمام آن عیب‌ها و دل‌خوری‌ها عین یک توده‌ی ابر از دل آسمانی که تا همین چند لحظه پیش پاک به نظر می‌آمد، سر بیرون می‌آورند و دو عاشق را در مه‌ای غلیظ گم می‌کنند.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ این‌‌طور می‌نمود که از وسط کاری مهم‌تر، بلند شده‌ایم و ناگهان به خوش‌وقتی‌ای عجیب رسیده‌ایم و بی‌خیال آن کار مهم‌ترمان شده‌ایم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com