Thursday, January 31, 2008


If I were a guy, I would definitely never marry myself.

Monday, January 28, 2008

از اون آدم‌هایی بود که همیشه هر وقت که می‌خواستی‌ش، دم ِ دست نبود

Sunday, January 20, 2008

اهم
قصد دارم خیلی کلیشه‌ای آرزوهام رو به دو دسته‌ی مادی و غیرمادی تقسیم کنم.
قصد دیگرم این است که تعادلی بین این آرزوهام برقرار کنم. تا حالا تقریباً همچین چیزی رو نداشتم. تا این که چند وقت پیش یک استاد اسپانیایی‌م که می‌پرستمش، حرفی زد. چیزی که گفت رو قبلاً هم شنیده بودم ولی یک حرف جدیدی بهش اضافه کرد. گفت که فروید برای انسان اید ِ، اگو و سوپر-اگو قائله. و چیزی که باعث رنج بشر شده اینه که نتونسته بین این سه جزء تعادل برقرار کنه. به اید ِ (غریزه) بار خیلی منفی‌ای داده و در عوض به سوپر-اگو بهای خیلی زیادی داده. همین باعث شده اختلالی در نظم جهان به وجود بیاد که مشکلات زیادی برای انسان درست کرده.
به خودم فکر کردم. احساس کردم من هم دقیقاً همین کار رو کردم با خودم! انقدر در آرزوهای غیرمادی‌م خودم رو غرق کردم که بالکل از همه جدا شدم (حالا شاید یکی بیاد بگه همین باعث می‌شه قهرمانان به وجود بیان، اما به قول یه خری زندگی نکردم اون‌طوری که براش ساخته شدم) و بعد از مدتی، چیزی باعث شد که برگردم در میان مردم. و باید قبول کنم که هیچ تشابهی میان خودم و اون‌ها احساس نمی‌کردم و ادامه‌ی این وضع سخت بود. مجبور شدم خودم رو به اون‌ها برسونم که از لحاظ اید ِ از من خیلی جلوتر و از لحاظ سوپر-اگو از من خیلی عقب‌تر بودن. (راستی، نقش اگو تو این قضیه‌ای که می‌گم، خیلی مهم نیست چون نه خیلی بالا برده شده نه خیلی پایین).
هنوزم مطمئن نیستم که این کاری که کردم و دارم می‌کنم درسته یا نه. اما می‌خوام برای مدتی امتحان کنم ببینم شاید این طرز زندگی‌ای که من همیشه ازش خودم رو دور نگه داشتم هم خوشایند باشه. و بر هیچ‌کس پوشیده نیست که در زندگی هرآن‌چه خوشایند واقع گردد را باید با روی باز قبول کرد.
نتیجه‌ش بعدها مشخص می‌شه. شاید ترجیح بدم دوباره برگردم به همون روال قبلی‌م. البته همین الآن هم دیگه خیلی دلم نمی‌خواد این اتفاق بیفته ولی عوض کردن جریان زندگی خیلی سخته. با این حال نمی‌خوام به خاطر سختی‌ش جاخالی بدم چون ممکنه چیزای خیلی بزرگ و قشنگی رو از دست بدم.
یک اعتقاد خیلی جدی من اینه که باید همه‌چی رو خودم تجربه کنم تا درستی یا غلطی‌ش رو بپذیرم. تجربه‌ی دیگران رو هم تا جایی که عشقم بکشه ازش استفاده می‌کنم، اما به زور نمی‌شه تجربه‌ی کسِ دیگه‌ای رو به خورد ِ کسی داد. مثل اینه که یکی دیگه غذا بخوره و تو سیر بشی.
داشتم می‌گفتم؛ این آرزوهام الآن دو دسته شدن. یک چیزی هم که کشف کردم اینه که تا به آرزوهای مادی‌م دست پیدا نکنم نمی‌تونم به اون غیرمادی‌هام دست پیدا کنم. یعنی می‌شه، اما با نادیده گرفتن ایدم، که خب گفتم که نمی‌خوام این کارو بکنم. نمی‌شه به راحتی مرز کشید بین مادی و غیرمادی، اما من این کارو می‌کنم برای آسون‌تر بیان کردن ِ خودم. فکر می‌کنم این‌جا، گذر از آرزوهای مادی وقتی که تا حد خوبی برآورده شدن، نماندن در همان سطح و رفتن به سمت آرزوهای غیرمادی، حساس‌ترین جای کاره. جایی ئه که خیلی از مردم توش می‌مونن و می‌شن همین آدمایی که می‌بینیم.
چیز دیگه‌ای که هست، من حرفی از زمان نزدم. یعنی این رفتن به سمت آرزوهای مادی و غیرمادی قرار نیست حتماً در زمان‌های جدائی برآورده بشن، می‌شه به صورت موازی به سمتشون پیش برم. چون به نظرم قرار نیست که مثلاً از الآن تا 40 سالگی‌م رو صرف آرزوهای مادی‌م بکنم، و از اون به بعد رو صرف سوپر-اگوم! از کجا معلوم بیشتر از 40 سال عمر کنم اصلاً؟
البته مهم‌ترین مسئله همچنان باقی‌ست و اون اینه که کدام آرزوهام رو به دسته‌ی مادی تعلق بدم و کدام‌ رو به دسته‌ی غیرمادی. به نظرم غیرمادی‌ترین آرزوهام هم یک ردپایی از ماد‌ّه دارن، چون‌که به هر حال، چه بخوام چه نخوام، من هم توی همین دنیای از جنس مادّه زندگی می‌کنم.

Id, ego, and super-ego

Friday, January 18, 2008

آن‌جا در فرانسه معشوقه‌ي شوهر ِ مرده‌ات را پيدا مي‌کني همراه ِ بچه‌ي درون شکم‌اش؛ و زندگي هم‌چنان جريان دارد. شغل‌ات در زندگي هيچ است و مادرت اين را قبول مي‌کند. فاحشه‌اي در طبقه‌ي پائين زندگي مي‌کند و تو در کنارش با مسالمت زندگي مي‌کني و هنگام ِ ناراحتي‌اش به پيش‌اش مي‌روي. خانه‌ي شوهرت را به بچه‌اي مي‌بخشي که معشوقه‌اش از او در شکم دارد. موسيقي ِ ناتمام ِ شوهرت را مردي ديگر به پايان مي‌برد. آن‌جا در فرانسه دنيا به آخر مي‌رسد و دوباره شروع مي‌شود.
این‌جا در ایران تو هرگز زندگی‌ای شروع نکرده‌ای که بخواهی به آخر برسانیش. دیگران برایت زندگی می‌کنند.
و بعد روزی می‌آید که به همه‌چیز پی می‌بری.
و می‌خواهی ببُری از این‌همه تحکّم و به‌ دل‌خواهِ دیگران زندگی کردن.

Le Bleu

Monday, January 14, 2008


Blogophobia: A state of mind in which whatever blog you happen to read, makes you wonder what an asshole you are, so you decide to never return there or elsewhere in the kingdom of blogs.
God sends your ration in another area.

Saturday, January 12, 2008

Something

I'm more a human
Than I thought I am,
But at certain moments
Something, I better not recall,
For things remembered
Are once again past,
And time just as much as it heals,
aches and breaks the fasts;
Something free
Of either time or sorrow,
Place or weight,
Of the heavens
Comes down gazes at me in wonder.

Friday, January 11, 2008

مزاحم‌ترین عشق دنیا، عشق پدری ئه. عشقی که فقط نظریات خودش رو تحمیل و ساپورت می‌کنه، بحث و گفت‌وگو رو تحمل نمی‌کنه، منفعت خیالی خودش رو می‌خواد و نگاهی از بالا، از جایگاه خدا، به بچه‌هاش داره. لامصب نمی‌ذاره آدم جُم بخوره.

Tuesday, January 8, 2008


To some people
You can only talk about the weather
But there are also some people
In whose company
The weather itself talks to you.

Sunday, January 6, 2008

Under The White Mess


Whole town is white
people will find their way in
you
you only
remain
lost, out, excluded
always at your beginning.

Thursday, January 3, 2008

At A Certain Age


A funny fact about me is that I never thought I could be that "ugly toad", but time has changed me, friends have changed me, sometimes I DO think I can be that "ugly toad". Sometimes in reality I am! That I have eventually found out that I am also a human being, is what seemed too unbelievable in the past, it's a blessing indeed. I hope one day everybody gets to this point. This is a point, a threshold, that leads us to better-being, and you who have not realized it yet, I am one step ahead of you.

Sety


...

We wanted to confess our sins but there were no takers.
White clouds refused to accept them, and the wind
Was too busy visiting sea after sea.
We did not succeed in interesting the animals.
Dogs, disappointed, expected an order,
A cat, as always immoral, was falling asleep.
A person seemingly very close
Did not care to hear of things long past.
Conversations with friends over vodka or coffee
Ought not be prolonged beyond the first sign of boredom.
It would be humiliating to pay by the hour
A man with a diploma, just for listening.
Churches. Perhaps churches. But to confess there what?
That we used to see ourselves as handsome and noble
Yet later in our place an ugly toad
Half-opens its thick eyelid
And one sees clearly: "That's me."

Czeslaw Milosz

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com