Wednesday, December 31, 2008

کلاً شب ژانویه، برنامه‌های این آقای Andre Rieu از شبکه‌‌ی ZDF رو از دست ندین. سال‌تون بدشگون می‌شه.

Tuesday, December 23, 2008

note to my biographers


If anytime anybody decided to write my biography, please start it with a sentence like this, "She believed nothing was sacred, and that holiness had made the world the terrible mess it was." And please, for your lover's sake, note that, "She strongly insisted that she didn't even think of poetry as sacred, because that was exactly what had made her love poetry: unholiness. She believed that mankind has the right to question anything and that there is no absolute truth and nobody is perfect, especially not the prophets or religions, and that all fail to see clearly at some point." And make this obvious that, "Although she might have sometimes seemed to think of herself as the best poet in the world, she by no means really believed that crap. She only needed to think like that to gain the power to go on."

Friday, December 19, 2008


Ode to all the people that looked up one day
and saw that their days are gone


We are often told
Not to be dark
Not to have
Deathlike, depressing thoughts.
Cheap psychology books always talk about
Viewing the glass half full
What nobody pays attention to,
Is that sometimes
Reality heals more;
That sometimes
All we need
Is to be able to talk about our loss
Write an elegy,
or mourn over it loud.
Sometimes we need to appreciate
Bad lucks, horrifying events,
Sometimes we have to look back at them and
Yell that we know what has happened
And that we also know
there is perhaps nothing better on its way yet.
We all are terrible actors,
We act as if we see everything the same as before
And give the watchers the feel that
This is not a show but,
A reality that we live each day
We go so deep into acting that
Reality is lost and with it the victims,
The ones we were trying to heal
By making up an unreal scene and
Distracting their attention.
We go so deep into acting that
We suddenly start to see only ourselves and
Applaud for our own success in
making them forget their loss,
While poor victims are still
Conscious and aware of what the actors were trying to make them forget.
We are such good actors,
That we forget we were acting
And why.
We are indeed successful
In neglecting the truth,
But we are no battle-men and we haven't killed anything and anybody ever by this.

Wednesday, December 17, 2008

یک خانومی هست به اسم Christian Carter که البته اسمش تو مایه‌های Mr. Smith می‌باشد و تابلوئه که اسم مستعاره. اما به هر حال، این خانوم هر چند روز یک بار برای من ایمیل‌هایی می‌زنه راجع به این که چطوری با پسرها و دوست‌پسرتون رفتار کنید و از این مجله‌زردی‌ها، البته یک مقدار بهتر. بعد گاهی به شدت موضوعی که مطرح می‌کنه و جواب می‌ده (ایمیل‌هاش به صورت سؤال و جوابه)، به وقایع اون روز زندگی من اشاره داره. مثلاً امروز برگشته پرسیده:
"ستی! خسته شدی از بس روزهای تعطیل تنها بودی؟"
خلاصه که اگر شما هم مشکلاتی از این دست دارید، برید اسمش رو سرچ کنید و مشترک مطالبش بشید. من راستش نمی‌‌دونم این من رو از کجا گیر آورده، چون من هیچ‌جا عضو نشده بودم. اما احتمالاً یه چند بار به سایت‌های این‌طوری سرک کشیدم، فکر کرده خیلی احتیاج به نصیحت دارم و خیلی زندگی‌م ایراد داره (کیه که انکار کنه)، خودش اتوماتیک اومده به میل‌باکسم.

Friday, December 5, 2008

من نمی‌خوام گرگ باشم؛ نمی‌تونم بدجنس باشم، نمی‌تونم آدم‌های بدجنس رو درک کنم.
نمی‌خواهم هم برّه باشم؛ نمی‌خوام همه منو بذارن تو جیبشون، نمی‌خوام کسی اذیتم کنه.
نمی‌شه یه حیوون ِ دیگه‌ای باشم؟

Monday, December 1, 2008

Star

One might wonder
that I would rather
be a sun
than a star
but what one might not consider
is that
the sun
is only one
while
a star
is
surrounded
by
neighbouring stars.

It's always better to live in a
community that has borrowed its light
second-handedly
from an eternal external source,
than to be the ONE
tremendous
original
eye-blinding
light.

Although for ages
sages
have told the reverse.

Who bears such
loneliness
else than
you
who go aloof
not noticing me?

Saturday, November 29, 2008

آیا حاجی فیروز، موجودی تو مایه‌های Santa Claus و یا La Befana می‌باشد؟
آیا او شب عید قرار است برای فرزندان ایران شیرینی و هدیه در جوراب‌هایشان بگذارد؟

Monday, November 24, 2008

A poem without a plot or a plan

There's got to be one thing you are holding to
one that when every other thing dies
you are still clinging to;
to have it, there's only one clue:
it should not own a face
a mustache, a nose, a chest,
it should be weak and aloof enough
so as not to stand being categorized.

Old criteria lost.
Children are no more considered guilty for
committing the crimes that led their parents to jails and exiles.

If you have money,
then you don't need to sit at nights,
think of a good idea to be realized,
and wait a million days for one to come up
and then waste it,
by perhaps selling, a million copies of it
to people who don't even care about you
and know only your words and frames.
Not what I wanted.
Not what I pursued.

Saturday, November 15, 2008

من آدم دین‌داری نیستم؛ اگر هم به خاطر دینم از دانشگاه اخراج شده‌م، دلیل نمی‌شه همه فکر کنن که من خیلی دین برام مهمه -چون که زیاد باهاش راحت نیستم و احساس می‌کنم هر چیز مقدسی، باعث می‌شه عده‌ای همراهش به وجود بیان که به خودشون اجازه بدن که عنان زندگی‌ آدم رو در اختیار بگیرن و بابت همه‌ی کارهاشون هم، "حَق" رو بهانه کنن و بگن که رو حرف ما نمی‌تونی حرف بزنی چون حرف ما حَقه. کلاً چیزی رو که نشه زیر سؤال برد، دوست ندارم-. و از شما چه پنهون، بیشتر به خاطر خانواده‌م بود این انتخابم. (نیاید واکاوی کنید این حرفم رو بگید آدم باید خودش رو در الویّت قرار بده، نه اطرافیانش رو؛ قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.)
اما آدم باایمانی هستم. ایمان دارم که می‌تونم یه کار بزرگی بکنم تو زندگی‌م. تجربه‌ی اخراج از دانشگاه، باعث شد بفهمم که هرگز همه‌چیز، اون‌طوری که تو ذهن منه، پیش نخواهد رفت و حتماً سنگ‌هایی میان راه انداخته خواهد شد. با این که اصلاً درک نمی‌کنم این همه نفرتی رو که اون آقاهای کثیف از من داشتن، از من و امثال من، اما می‌فهمم که ممکنه باز هم همچون آدم‌هایی پیدا بشن. آدم‌هایی که خیلی سادیستیک، حمله کنن به یک مورچه‌ای که تو فکر فتح درخت سروی‌ست.
کلاً من یک مقداری دیر دوزاری‌م افتاد. دیر فهمیدم که خیل ِ عظیمی وجود دارند که وظیفه‌شون صرفاً مانع ِ من شدنه. و من برای عبور از این خیل عظیم، به اسکاتلندی‌های نامه‌بنویس ِ خودم احتیاج دارم.
من به پرپول و تایدی‌مایدی خودم احتیاج دارم. هر کسی داره.

Tuesday, November 11, 2008

In the Back Seat
گناه ِ برداشت‌های ناجورش هم پای خودتون. آدم می‌تونه یک ذره مثبت‌اندیش باشه که؛ نمی‌تونه؟
اسم یک آهنگه اصن.

Friday, November 7, 2008

A Play in One Eternal Act

10 سال بعد، وقتی که دیگه آب‌ها از آسیاب افتاده:
بله...این اواخر دیگه ایران یه جوک ِ درست و حسابی شده بود.

Thursday, November 6, 2008

8 آبان 1387. ساعت اندکی از 8 و نیم صبح گذشته. از سر ِ کلاس ِ بهترین استادمون بلندم کردن و دیگه هرگز برنگشتم دانشگاه.

Sunday, November 2, 2008

من دوست داشتن‌ام،
دقیقاً امروز،
همین امروز که تو این‌همه سرت شلوغ است و کار داری،
همین امروز که بعد از این چند وقت گرفتاری
فرصت سر منُ خاراندن را نداری،
به اوج خودش رسیده است و
امانم نمی‌دهد.

بزن زيرِ هر چه گفته‌ای
هرچه شنيده‌ای، هرچه ديده‌ای
هرچه خوانده‌ای، هرچه از هرچه از هرچه ....
بگو من نبودم و برای همیشه برو ....

سید علی صالحی


این شعر با این که خیلی هم قشنگه و آدم رو سر ذوق میاره، اما باعث شد من تازه بفهمم چرا افکار آدم‌ها رو معمولاً به دو دسته‌ی "شاعرانه" و "عاقلانه" تقسیم می‌کنند(هر چند تقسیم‌بندی کلاً چیز ِ درست و درمونی هم نباشد).
فکر کنم همین اغراق خیلی گنده‌ست که نمی‌تواند به واقعیت بپیوندد و پشتش هزار مانع و حصار وجود دارد. لااقل در دنیای ما که همچین امکانی وجود ندارد که بزنی زیر همه چیز و همه‌ی شواهد خودشان گور ِ خودشان رو گم بنمایند.
فکر کنم همین است که دوستان می‌گویند من فقط پشت ِ مغزم فعّال است و فعالیت آن هم که منحصر به رویاپردازی است.

آقادزد‌ه‌ای که اول کیف پولم رو با کارتهای توش دزدیدی، و هفته‌ی پیش mp4player‌م رو و دیروز هم کاپشن‌م رو! پس کِی اون مقصود نهایی‌ت رو عملی می‌کنی؟ کِی خودم رو می‌دزدی؟

Thursday, October 30, 2008

مشکل وبلاگستان اینه که همه با هم تصمیم می‌گیرن که یک سال، نوشتن راجع به پائیز رو تحریم کنن که بگن ما دنباله‌رُوی مُدِ عامه‌پسندانه‌ی پادشاه ِ فصل‌ها، پائیز نیستیم.
البته امیدوارم نیکو به همین یک عکس و دو تا خط شعر قناعت نکنه و باز هم بی‌توجه به این تحریم، به روال سال‌های پیش ادامه بده پائیزنوشت‌هاش رو.

Friday, October 24, 2008

دلم می‌خواد زودتر بزرگ بشم بتونم زندگی‌نامه‌ی خودم رو بنویسم با یه لحن ِ تک و عجیب‌غریب و توش از همه‌ی بلایایی که به سرم اومد و همه‌ی بلاهایی که به سر بقیه آوردم بنویسم؛ یه جاهایی یک چیزهای خیلی کسل‌کننده‌ای رو جذاب جلوه بدم و یک چیزهای خیلی حسرت ‌برانگیزی رو، عادّی. خلاصه طوری‌که کونِ مردم پاره شه وقتی می‌خوننش. حالشون گرفته شه حسابی. بگن عجب گوهر گرانبهایی رو از دست دادیم.
یک عالمه هم وصیت دارم که وقتی مُردم چطوری برام یادبود بگیرید و چه شعرایی بخونید سر ِ قبرم و چه آهنگ‌هایی بذارید و چه خوراکی‌هایی بدید (قرمه‌سبزی و چیپس رو از قلم نندازید خواهشاً.)

Thursday, October 16, 2008


And I tell myself, "This is it."
---

LONGING

I am not sorry for my soul
That it must go unsatisfied,
For it can live a thousand times,
Eternity is deep and wide.

I am not sorry for my soul,
But oh, my body that must go
Back to a little drift of dust
Without the joy it longed to know.

Sarah Teasdale


اشتیاق

من برای روحم متاسف نیستم
که ناخشنود می رود
چرا که می تواند هزاران بار زندگی کند
ابدیت عمیق و گسترده ست.

من برای روحم متاسف نیستم
اما جسمم، آه جسمم که باید بازگردد
به سوی توده ای خاک ناچیز
بدون چشیدن لذتی که اشتیاقش را داشت.

سارا تیزدیل

Thursday, October 2, 2008

State of Quiescence

Woman to man;
I'm so sick
of your dick.

we were all at some point
in the same place
what seperated us?

we worshipped one sun
the branches, the leaves,
and the grass

we swam together
down the Seine
you bought me a bikini there

you taught me how to be
how to ignore what
made me not be

I had my own views
you had yours
we learned to be patient

but at some point
in time
at some level
of life
you unlearn everything,
you unprogress
you don't go back
you stand still.


پ.ن. این شعر برای هیچ‌کس نیست. به هیچ شخص حقیقی‌ای هم توش اشاره نشده.

Tuesday, September 30, 2008

حداقل‌اش اینه که، حالا دیگه تجربه‌م تو زندگی انقدری شده که بفهمم هیچ چیز به بدی این نیست که آدم بلندبلند فکر کنه که خیلی زیاد می‌فهمه (حالا تو دلش فکر کنه عیب نداره ها..)؛ اما با وجود این، احتمالش خیلی زیاده که اگه روزی روزگاری، شاعر معروفی شدم و کتاب شعرم به چاپ نهم رسید، با چند تا مصاحبه، گند بزنم به تصویری که مخاطب ازم توی ذهن‌اش ساخته. یعنی با شناختی که از خودم دارم، یه جاهایی احساس ِ خفنی از دماغ و گوشم خواهد زد بیرون و من خواهم رید.
به خودم این بار.

further reading

Saturday, September 27, 2008

I am so full of life again

توی تهران هنوز می‌شه نفس کشید!
نه به خاطر این‌که پائیز اومده، نه به خاطر سیاست‌های جدید دولت برای زدودن آلودگی از شهر، بلکه به خاطر این که من، امروز، با همین چشم‌های خودم و با همین گوش‌های خودم، راننده تاکسی‌ای رو دیدم و شنیدم، که یک پیکان سفید خط‌دار داشت، و من که نشستم جلو کنارش، بعد از چند دقیقه ازم پرسید که آیا زبان بلدم یا خیر. و وقتی با پاسخ مثبت من مواجه شد، فوری شروع کرد فرانسه حرف زدن! اون هم فرانسه‌ی درست و بدون غلط و مِن‌مِن! و من هم شروع کردم جوابشو دادن (البته به پای اون نمی‌رسیدم!) و بعد ذوق کرد از این که دید منم بلدم. البته چون تند و به سبک مسن‌ترها حرف می‌زد، من ازش خواستم که دوباره جمله‌ش رو تکرار کنه، و بعد اون ترجمه کرد که: گفتم از دیدن شما مسافر محترم خوشحال شدم.
و آخرش هم که پیاده شدم آرزوی خوشبختی و دیدار ِ دوباره‌م رو کرد!
می‌خواستم ازش بپرسم که با این حساب پس چرا راننده تاکسی ئه، اما با خودم دودوتا چارتا کردم دیدم شاید خوشش نیاد.
توی تهران هنوز به خوبی می‌شه نفس کشید و زندگی کرد.
اون هم درست وقتی که فکر می‌کنی دیگه همه‌ی آدم‌های دل‌نشین ِ شهر، گورشونو گم کردن و یه مشت عقده‌ای و بی‌فرهنگ به جای خودشون گذاشتن.

Thursday, September 25, 2008

به امید اون روزی که همه‌ی ملت به این سطح از درک و فهم برسن که به جای تبریک گفتن به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید و بازگشایی مدارس، پشت اتوبوس‌هاشون و روی در و دیوار مؤسسه و مدرسه‌‌شون، این واقعه رو به همه‌ی بچه‌های مدرسه‌ای به‌ویژه اول‌دبستانی‌ها، تسلیت بگن.

Sunday, September 21, 2008

من دقت کردم. گاهی وقت‌ها با یک آدمی قهری.
بعد همه‌ی دنیا باهات داغ‌دار می‌شه.
مثلاً می‌ری گوگل‌ریدرت رو چک کنی، صفحه‌ی item‌هایی که به اسم یارو tag زدی رو (این تگ همون سند هستا!) باز می‌کنی می‌نویسه:
You have no unread F*** items
حتی گوگلم می‌دونه که همه‌چی تموم شده.
یا مثلاً می‌ری توی پیج 360ش، می‌نویسه:
F*** is your friend
هِی می‌خونی و هِی با خودت، به یاد ِ روزهای خوب، آه می‌کشی.
یا می‌ری تو Dashboard بلاگرت. بعد می‌بینی اسم یارو جزو لیست Follwers ات هست. کنارش نوشته:
Block
هِی از خودت می‌پرسی:
Block؟ Block؟ Block؟

Thursday, September 18, 2008

The Unlivable


It's all over all the time.

Every morning I wake up thinkin' of it
Every night I go to sleep thinkin' of it
Everything else is in the background,
This, clear, gazes at me mocking,
This life is unlivable ,
This house is unlivable,
This whole city,
It's a matter of past and present,
There was something in the past there,
that I have no more.
And every move,
every face,
every cry, every laugh
seems strange now without it,
meaningless.
Where do I run to?
It comes with me everywhere,
into the toilet,
into my poems,
when I am jumping from dream to dream.
It is in the walls,
in the air,
It wants to catch me and
hit me to death.

What I had was
-how do I describe it? -
wonderful,
I will never have it like that again
suddenly my whole life is in pieces
and whichever piece I cling to,
It will still be shattered.
It is huge,
this pain.

I have finally decided;
This week,
I will jump from a bridge
deep into the healing river.

But I still do have a dream,
since my soul is young and
death, not promising;
that one day I will wake up
you'll look at me in the face and say:
See?
It was none of it real.

Sunday, September 14, 2008

There's not once that I listen to him and do not think of you.

It's always in man's head that the world spins and turns
If not so, then why do we keep making
our old gestures and our fallacies?
Why is everything so deja-vu?
We have been here, I'm telling you
We've been here before
and will come back again and again
under the same roof
to hear the same old stories over and over.
To here, we shall forever
Even when the grave is opened and closed,
come back.

"I always praised you but never said it out loud.
I did want to be like you, brave-heart, free, way out of the league, never trying to be or act like an angel; I always praised you deep inside but never had the courage to say it. Because I thought people would mock me. I was such a coward, I know.
I always teased you in front of other friends. I always laughed at you so that they would not think my manner inappropriate. Of course everybody knows this these days: if your friends tease someone, you have to go ahead and do the same thing, or you will be teased yourself. I never had the guts to stand against the rule. Had you? Witness holds it you had.
I never even thought I could be so honest. But here I am. In the most honest half an hour of my life. And believe me or not, life has made a liar out of me. Hell with it. I will do what I have to in order to survive all the mess above and around."

Friday, September 12, 2008

اگر می‌دونستیم ک.ض. رو امشب تو شبکه‌ی محلی گیلان در برنامه‌ی افطاری نشون می‌دن، حتماً آخر هفته‌ای می‌رفتیم شمال؛ هم فال و هم تماشا.

Tuesday, September 9, 2008

چرا فقط قرص morning after s e x برای جلوگیری از بارداری تولید می‌کنن و هیچ‌کس به فکر morning after breakup برای جلوگیری از افسردگی نیست؟

Tuesday, September 2, 2008


Watching your deepest wishes come true
in the body of another young lady
And yet keeping cool

It made me faint inside
I shook hands with her,
the girl that studies in Oxford,
Not forgiving the fact that
God had granted HER my dream-life.

Why HER?
Evil God,
Why not ME?

Thursday, August 28, 2008

چرا نبايد اون آدم‌هاي مجرمي که روزگار و پليس و دادگاه هم حسابشون رو نمي‌رسه، خودمون توی همین دنیا حق‌شون رو بذاريم کف دستشون به‌جای این‌که با حرص و عجز حواله‌شون بدیم به خدا و پیغمبر؟
مردم ممکنه قانون به هیچ‌جاشون نباشه، چون هزار راه برای در رفتن ازش وجود داره، اما از ترس ِ آدم‌هایی از جنس خودشون هم که شده، به‌ شرطی که بدونن اونا هم به همون اندازه می‌تونن پلید باشن، دیگه انقدر آزار نمی‌رسونن به این و اون.

Wednesday, August 20, 2008

Intense Love

Take me out,
Then take me in
to your heart,
to your house too.

Monday, August 18, 2008

او بدجنس‌ترین پسری بود که کسی به عمرش دیده بود.
امروز هفتمین سالروز مرگش است.
بیایید عبرت بگیریم. عاقبت همه‌مان مرگ است.

Thursday, August 14, 2008

دقیقاً همین امروز، 14 آگوست 2008، یک روز تابستانی در قرن 21، وقتی که تازه از بیرون برگشته بودم خونه، بابام به من گفت:
من رئیس خونه‌م، وقتی می‌خوای بری بیرون از من اجازه بگیر.

Sunday, August 3, 2008

My Prophets

How I love my prophets
The ones that lead my way
the ones that don't ever claim
to be eternal or of heaven

they fill my empty voids and go
the voids that no boy
or no panacea can fill

with ill will
now I have to state
that all in all
some voids remain undiscerned.

Friday, August 1, 2008

And tell me:Is LIFE, holding on to some blank promises?


You can bury me in some deep Valley,
For many years, there I may lay.
Then you may learn to love another
while I am sleeping in my grave

Maybe your friends think I'm just a stranger,
My face you'll never see no more.
But, there is one promise that is given,
I'll meet you on God's golden shore.


taken from here

Thursday, July 31, 2008

در راستای شنیده‌های اخیر، احتمالاً معادل sonuvabitch هم می‌شه حروم‌زاده و معادل بقیه‌ی فحش‌ها همه لعنتی می‌شه.

Friday, July 18, 2008

شما هم هنوز وقتی که می‌خواید واسه خودتون الفبا رو بخونید، به آخرش که می‌رسید "لام میم نون واو ه ی" رو طبق همون آهنگی که توی دبستان بهمون یاد دادن، دو بار می‌خونید؟

Friday, July 4, 2008

inspired by
من اما فکر می‌کنم این‌طور نیست که آدم "تنها" یک نیمه داشته باشد. هر آدمی تکه‌های زیادی دارد که این‌ور و آن‌ور پخش‌اند و هر کدام‌شان به کاری می‌آید. این‌که بعضی‌ها بعد از مدتی زندگی کردن با شخصی، اظهار می‌دارند که آن شخص، آن نیمه‌ی گم‌شده‌شان است، شاید علت‌اش آن است که بعد از مدتی با فرد مذکور، اُخت می‌شوند و یک چیزهایی را در شخصیت خودشان از دست می‌دهند که باعث می‌شود بگویند آن آدم نیمه‌ی دیگرشان است. آن آدم ِ دیگر هم به همین منوال، یک سری از خصوصیات شخصیتی‌اش را از دست می‌دهد که باعث می‌شود آن دیگری چنان چیزی را در موردش ابراز کند.
بعضی‌ها هم از همان اول، فردی را به عنوان "نیمه‌ی گم‌شده‌"‌شان نام‌گذاری می‌کنند؛ که اگر بدونِ هیچ اطلاعی از شخصیت و زندگی فرد مزبور باشد، یک احساساتی‌گری بیهوده است، و اگر با اطلاعات هم به این نتیجه برسند، که باز برمی‌گردیم به بند بالا. (و بر همگان واضح و مبرهن است که انسان می‌تواند گاهی حتی با وجود ِ مدت ِ کم ِ آشنایی، شخصی را در حدّ ِ بسیار خوبی بشناسد.)
همین آدم را اگر بگذاری کنار ِ آدم ِ دیگری که تا حدودی با شخصیت‌اش هم‌خوان است، و آن آدم ِ قبلی را از زندگی‌اش حذف کنی، ممکن است بعد از مدتی عین ِ همان اظهار نظر اول را، در مورد دومی هم بکند و الخ.
این است که آدم‌ها در ذهن ِ من، تبدیل می‌شوند به یک تکه‌ی کوچک از پازلی که بی‌نهایت تکه دارد؛ و تنها فرصت و موقعیت رویارویی با تعداد معدودی از تکه‌هایشان را دارند. و این‌چنین اظهار داشتن که: "او تنها نیمه‌ی دیگر من است"، به نظرم شانس کشف کردن هزاران انسانِ جذّاب ِ دیگر را، از آدم می‌گیرد؛ و آدم خسته می‌شود.
خیلی پیش می‌آید که آدم یکی را ببیند و بگوید: "اوه! اون همزاد ِ من تو موسیقی ئه!" یا "فلانی نیمه‌ی دیگه‌ی من تو رفتار و طرز برخورده. ببین چه با همه با ملایمت و آرومی برخورد می‌کنه!"
از این چیزها زیاد پیش میاد. میدون دادن به طرز تفکر ِ "نیمه‌ی گم‌شده"، باعث می‌شه نتونی تکه‌های شخصیتی‌ت رو کامل کنی. چون به هر حال، هر آدمی، توی یک چیزی سَره! و اگه بخوای به همون یه نفر قناعت کنی، مثل اینه که بالکل منکر بی‌نهایت ابعاد شخصیتی‌ت بشی.
یک نکته‌ی قابل توجه ِ دیگر این است که، تو، در یک زمان، تنها عاشق "یکی" از این چندین و چند "تکه‌ی گم‌شده"‌ات می‌شوی. و همان است که یکی‌شان برایت مهم‌تر از بقیه می‌شود. وگرنه، عاشق ِ یکی‌شان شدن، دلیل بر نفی وجود بقیه‌شان نیست.

Monday, June 30, 2008

Currently, and eternally, my wish is to have such a devoted and thoughtful family, as to establish such a society in my memory.

Thursday, June 12, 2008

هر جسمی که با زمین برخورد کند، هنگام صعود، مسافت بیشتری را خواهد پیمود.

نه
من یکی اصلاً تحمل تجدید ِ دیدار با عکسهای قدیمی رو ندارم!
تمام مدت ِ نگاه کردن بهشون، دارم به این فکر می‌کنم که یه روزی میاد که دیگه این آدمها توی این عکسها نخواهند بود.
این "فکر کردن"‌ه، از خود ِ اون "از دست دادن"ه بدتره.

Epitaph For A Dead Epoch

Lost track of my former life;
Behind the fog, the misty clouds
Was the sad replay of nasty events
And there I was, on the other side
Closed upon the delight of first years,
First rays of the sun on my face.

There I was,
There;
But look now
Where I am.

Wednesday, June 11, 2008

Farewell to Spring

This was the spring of our life
Took more than a natural spring
But still not long enough
To keep us going, the rest of our lives.

Phenomenal and green;
Raining from time to time
We would get wet but also
fresh from the daily shine of
a stranger from over the hilltops,
from dawn to dusk.

I was less than twenty and
so immature
When it suddenly dawned on me
That no spring could stay
With the coming of the winter.

Saturday, June 7, 2008

Oh shit, I miss EVERYBODY that I once used to meet in this cyberspace! I miss all the mystery. I miss the time that we kept thinking of answers to our private questions out of curiosity. I miss wondering about how everybody looked out of here. I miss having time to spend with people who had time enough to waste. I've never had anything to miss as much as this. I miss Spring and Summer, 2007. I miss you bébé.

Friday, June 6, 2008

توصیه ی امروزی مامان باباها به دختران جوانشان:
virgin برو virgin بیا.
همون "آسّه برو آسّه بیا"ی قدیم.

Wednesday, May 28, 2008


Time
endless time;
weird acts of
weird alcohol drunks
everything healthy has long been gone.

fine.

Will human-kind
again
find
all those things lost
or replace them with new better ones?

Perhaps the definition for words
has changed;
health means no more health in the sense that it used to be.

fine.
what's wrong?

if you can't bear the alteration period
...

Are you really expecting me,
a poet without logic,
a human with a job that is said to be only dealing with senses rather than mind,
to give you advice here on
what to do
if this if exists?

Wow!
You've taken me more serious than I really am.
I am nothing more than a
word-mutterer.

To most people at least.

But there are also people that claim
I am the God.

But no-one really has any ideas
what I really am.
No-one including me.

Sunday, May 25, 2008

ادبیات فارسی، به معنای واقعی هم‌خانواده‌ی "مؤدب" هست
نکته‌ی جالب توجهی که می‌خوام به حضورتون عرض کنم، اینه که، در زبان لاتین، libera یا liberum به معنی "free" و "unrestrained" هست که در زبان فارسی می‌شه "آزاد". لغت دیگری هم از همین ریشه، یعنی liber، در زبان لاتین وجود دارد: libri. که به معنی "کتاب" هست.
از اون‌جایی که اغلب، ادبیات توسط کتاب هست که منتقل می‌شه، می‌تونیم بگیم که ادبیات لاتین، هدفش "رهایی‌بخشی" هست، و ادبیات فارسی (ادبیات کلیشه‌ای و سنتی بیشتر)، هدفش "در بندِ آداب و رسوم کشیدن".
البته نوشته‌ی من، مؤثر از حضور در کلاس ادبیاتی هست که استادش عاشق ادبیات تعلیمی فارسی ئه. و اینجانب به سعدی توهینی نکرده‌ام آق‌داداش.

Thursday, May 22, 2008

Stop pretending to be good

Stop pretending to be good

Stop pretending to be good

Stop pretending to be good

Stop pretending to be good

Saturday, May 17, 2008


Sunday night it rained;
I had such a life
I took my thoughts to Madame Dy
There I sat an hour
Had a cup of coffee and a tea
Others were expected soon too
But I didn't wait.
I sat there and said nothing
I was cold
Then took my coat and left
For a Monday morning.

People say by then
Life will have completely started
But I can't wait
I am out of time.

I sleep one-third of all my days
And eat one-eighth of the rest,
Fourteen hours left
I go to school
There we have a panorama in front of us
Of our whole life
How we're gonna spend it
There we get much use of our time
Every course teaches us something new
Something we barely ever knew
Of
How we grow old
And time goes to eternal sleep
Then we'll become dust and dirt
Like grandmama
We'll be buried in a hole deeply dug

I get so much use of my time that
When it sleeps
I want to wake it up.

H
O
N
E
S
T
L
Y
.

Saturday, May 10, 2008

اصولاً کسایی که در ساختن ِ زبان ِ فعلی ما نقش بسزایی داشتن، چرا به این فکر نکردن که به جای دو کلمه‌ی جدا از هم ِ "عاشق" و "معشوق"، که نشون‌دهنده‌ی یک "عشق یک‌طرفه" هستن، یک کلمه‌ای بسازن که نشون بده طرف هم "عاشق" و هم "معشوق" هست؟ واقعاً جای خالی همچین لغتی در ادبیات فارسی به شدت احساس می‌‌شه (لااقل توسط من که احساس می‌شه). همه‌ی ادبیات ِ ریدمون ِ فارسی، پر هست از "لیلی و مجنون" و فلان و بیسار. دریغ از یک‌دونه عشق درست‌وحسابی.
در ادبیات انگلیسی هم معادلش "lover" و "beloved" هست اما خیلی جاها هم دیدم که به جای جفتش، از "lover" استفاده می‌کنن.

Saturday, April 26, 2008

سرباز-زدن از کاری
طِی کشیدن ِ مسیری

دانشجوی ادبیات فرانسه
دانشگاه تهران

Friday, April 18, 2008

It's 11 in the morning and I am in love.

what could I say?
for it was down that I went
nobody believed what I said
nobody respected a sinking boat

but I can as well be a ship
that one day rises
and becomes a plane

Thursday, April 17, 2008

That whatever we are
In the end we all
by some means or the other
live in a
bad
dream;
to which there is
no
wake up.

Monday, April 14, 2008

To A Warmly Praised Cold Heart

And I
Cried again
That I had lost you
In the upcoming moments of the day
In that marvelous moment when
the sun rises above us;
And the hope shows its existence in the sky
that
Great things have not yet all died.
But
Still
This
Does not deny the fact
- Or was having you, itself, only a dream? –
That
I
Lost
You.

Saturday, April 12, 2008

The Epitaph at Corinth

And I hope that you, when
You drank from the waters
Of death with the new dead,
Drank no forgetfulness of me.


و امیدوارم که تو، آن هنگام که
همراه مُرده‌ی جدید،
از آب ِ مرگ نوشیدی،
آب ِ فراموشی ِ مرا ننوشیده باشی.

Friday, April 11, 2008

راه ِ من براي فرار از مسائل، افکندن خود در ميان آن‌هاست. امتحان کنيد؛ جواب مي‌‌دهد

Monday, April 7, 2008

You are sixty and everybody
Expects you to have established a certain strict belief,
Like:
God is one,
Or
Give to receive.
But what
They foolishly pay no attention to
Is that you knew all these
Right from the start.
So what progress?
If repeating repetitions.
Can they not see that you have always tried
To see through the inherent things,
See more?

Friday, April 4, 2008

و بدانیم اگر مشکل نبود
زندگی چیزی کم داشت.

پ.ن. باور کنید قبل از این که این پست رو بخونم، متن بالا رو نوشتم.

Thursday, April 3, 2008

چیزی که اونا دقت نمی‌کردن این بود که من، عاشق این زندگی کثافت ِ آشغال‌دماغ بودم. [آشغال‌دماغ بدترین فحشی هست که بلدم، انصافاً هم خیلی نفرت‌آوره. مخصوصاً وقتی چسبیده باشه به سینک روشویی.]

Sunday, March 30, 2008

A Beneficial Manual on How to Avoid Winter of Love After Its Spring: Do Not Avoid It.

Thursday, March 27, 2008

Anathema-Therapy

در دوره‌هایی از زندگی‌م، به ناچار، یعنی چون چاره‌ی بهتری سراغ ندارم، به آناتما-تراپی روی می‌آورم. لامصب‌ها برای هر حس و حال و هوای تو یک آهنگ دارند دست ِ‌کم!

Friday, March 21, 2008

قانون چندم
:
اسم همه‌ی پسرهای باحال یا به نون ختم می‌شه، یا به الف.

Sunday, March 16, 2008

True Love

دوست داشتن ِ واقعی، اونی هست که وقتی سال، نو شد، دلت نخواد با یک واسطه‌ای مثل آفلاین، اس‌ام‌اس، تلفن، چت و غیره، عید رو به یارو تبریک بگی. یعنی اصلاً برات جذابیت و ارزشی نداشته باشه این کار؛ به جاش دلت بخواد بپری بغلش کنی ماچش کنی! حالا هر چقدر هم که رو لیبل تأکید وجود داشته باشه، بازم دل، دل ئه!

Wednesday, March 12, 2008

But of course not! Of course I do not want to save such annoying lines. Of course I will brood in my chair for long hours whenever I happen to read them again. Why should you think that I want to save such trash? Why do you think memories are worthy enough to be kept in mind and in paper and in all the materials that can hold them inside, long enough? Why do you want to lock me in my past?

Monday, March 10, 2008

ایران که باشی، اگر بخوای طوری زندگی کنی که کون‌ت نسوزه، حتماً باید یه جا یه دکّون ِ دزدی بزنی مردم رو بچاپی. وگرنه.. همون‌طور که گفتم، کون‌ت (و نه تنها این، بلکه جاهای بیشتری که از ذکر نام‌شان عاجزم) می‌سوزه.

Saturday, March 1, 2008

یه کشفی کردم در مورد خودم. اونم این که، هر کاری که مامان و بابام بهم گفتن "نکن"، من دقیقاً به فاصله‌ی یک هفته از حرف اونا، راست راست رفتم و همون کار رو کردم.
حالا قصدم این بود که همین‌جا به مامان و بابام اخطار بدم:
مامان عزیز، بابای عزیز، اگه کاری هست که می‌خواهید من نکنم، چپ و راست بهم توصیه کنید که "بکن".


پ.ن. البته همیشه هستند افرادی که برداشت‌های خیلی ناجوری از حرف آدم بکنند.

As If Jinxed

You are the light of my world
The sight I see from my door
I gaze upon heaven, it turns into hell
The radiance shed from your face
I cannot keep my eyes off it
I stare at you and you are
Now forever,
A coal mine.

Like any other human,
I sit and I eat and I cheat
But whatever I think of
Tell me why then,
turns into shit?

Wednesday, February 27, 2008

قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن مدل که در اطرافم می‌بینم. دخترهایی که پسرها را به مرز مصرف بی‌رویه‌ی قرص آرام‌بخش می‌کشانند و البته از نظر من این جور
دخترها هیچ جذابیتی ندارند و به حال آن پسرها تأسف می‌خورم که عاشق همچین موجوداتی شده‌اند. این‌ها را دیده‌ای که هزار و یک جور عشوه می‌ریزند که عاشق‌شان بشوی؟ اگر پسر بودم و احساس می‌کردم دختری قصد دارد با این حرکات جذبم کند، با یک تودهنی محکم (عین همین لگدی که زدم و باعث شد پای خودم ترک برداره و بره توی بانداژ و برای مدتی بلنگم!)، می‌نشاندم‌اش عقب.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن مدل موهای‌پریشون ِ‌لَخت-‌دار که تا بالای کمر عاشق ِ کتاب‌ِ‌شعر-به‌دست، می‌آمد.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ از آن‌ مدل عاشق‌هایی که به همدیگر جز "تو تمام ِ زندگی من‌ای!" نمی‌گویند. از آن‌هایی که انقدر چشم‌هایشان را به روی عیب همدیگر
می‌بندند که عاقبت یک روز، تمام آن عیب‌ها و دل‌خوری‌ها عین یک توده‌ی ابر از دل آسمانی که تا همین چند لحظه پیش پاک به نظر می‌آمد، سر بیرون می‌آورند و دو عاشق را در مه‌ای غلیظ گم می‌کنند.
قیافه‌ی هیچ کداممان شبیه آدم‌های عاشق نبود؛ این‌‌طور می‌نمود که از وسط کاری مهم‌تر، بلند شده‌ایم و ناگهان به خوش‌وقتی‌ای عجیب رسیده‌ایم و بی‌خیال آن کار مهم‌ترمان شده‌ایم.

Saturday, February 23, 2008

Escape 1

I am running away from the day that people will say, "Remember? The girl of a thousand dreams, the girl in search of freedom, the girl with flowers in her mouth, remember her? She is now married and washes her baby's ass all day long and cooks for her husband and is pregnant with another baby and doesn't have time to write anything anymore and her poems have turned into complete rubbish. Remember her? She is wasted."
Like everything else that I am running away from, I am escaping the day.

Thursday, February 21, 2008

یه اصلی هست به اسم "اصل بی‌خبری" که می‌گه "یه چیزایی تو دنیا هست که اگه ازشون بی‌خبر باشی بهتر و خوشحال‌تر می‌تونی زندگی کنی". من به این اصل به شدت پایبندم. روز به روز هم مواردی که می‌رن تابع‌ این اصل، بیشتر می‌شن.

Monday, February 18, 2008

اگه خیلی دوس دارین بدونین چرا آپدیت نمی‌کنم، باید بگم که به خاطر اینه که منتظرم اول اون یاروی پایینی رو بکُشم، بعد بیام خبرشو بدم که "کُشتمش!" و جلوش صد تا علامت تعجب بذارم.

Saturday, February 9, 2008

از وقتی اومدی، همه‌ی آرامش‌مو ازم گرفتی، کلی درد و رنج به زندگی‌م اضافه کردی، تبدیلم کردی به یه دختر غرغروی همیشه‌عصبانی، باعث شدی از همه‌چی دائم فرار کنم تا به تو برسم، ولی هیچ‌وقت بهت نرسیدم چون تو خیلی گه‌ هستی و من یک فرشته‌‌م. تنها راه خلاص شدن از دستت هم، کشتن‌ته. توی یه خیابون خلوت، جایی که هیچ‌کس نباشه، زیرت می‌کنم (گواهینامه‌م لازم نداره زیر کردن آدما).

Thursday, February 7, 2008

آدم احمق نیست. آدم می‌فهمد کِی در حال غرق‌شدن است. آدم می‌فهمد که کسی نیست که بتواند جلوی این سرما را بگیرد. آن‌هایی که فکر می‌کنند حال ِ بد ربطی به مدام دستشویی رفتن و دل‌درد و کم‌خوابی دارد اما، بسی احمق‌اند. باید فکری به حال‌شان کرد؛ باید ببینند که زندگی چیزی بیشتر از همیشه بر وفق مراد بودن دارد که به آدم بدهد.

Wednesday, February 6, 2008



It's impossible to communicate accurately with words, so let's try another way.

Sunday, February 3, 2008

به مرور زمان متوجه شدم که وجودم نه تنها برای بقیه، که برای خودم هم ارزش چندانی نداره


People care
people don't,
people care
people don't,
people care
people don't,
people care
but he whom I love more than all,
doesn't.

موفقیتی بالاتر از این متصور نیستم که آدم واسه آدم‌های دیگه یک عالمه چیزهای خوب گذاشته باشه، و خودش در اوج بره. دقیقاً حس فرشته‌ای رو بهم القا می‌کنه که به سیندرلا لباس مهمونی‌ش رو داد و رفت تا به کارهای بزرگترش برسه

Saturday, February 2, 2008

در نهایت تأسف و تألم اعلام می‌دارم که اینجانب، به دوران دبستان رجعت کردم و نمره‌های این ترم‌ام (ترم یک) دو تاش 20 شد و یکی‌ش 19 و یکی‌ دیگه‌ش رو هم بعداً به اطلاعتون می‌رسونم

Thursday, January 31, 2008


If I were a guy, I would definitely never marry myself.

Monday, January 28, 2008

از اون آدم‌هایی بود که همیشه هر وقت که می‌خواستی‌ش، دم ِ دست نبود

Sunday, January 20, 2008

اهم
قصد دارم خیلی کلیشه‌ای آرزوهام رو به دو دسته‌ی مادی و غیرمادی تقسیم کنم.
قصد دیگرم این است که تعادلی بین این آرزوهام برقرار کنم. تا حالا تقریباً همچین چیزی رو نداشتم. تا این که چند وقت پیش یک استاد اسپانیایی‌م که می‌پرستمش، حرفی زد. چیزی که گفت رو قبلاً هم شنیده بودم ولی یک حرف جدیدی بهش اضافه کرد. گفت که فروید برای انسان اید ِ، اگو و سوپر-اگو قائله. و چیزی که باعث رنج بشر شده اینه که نتونسته بین این سه جزء تعادل برقرار کنه. به اید ِ (غریزه) بار خیلی منفی‌ای داده و در عوض به سوپر-اگو بهای خیلی زیادی داده. همین باعث شده اختلالی در نظم جهان به وجود بیاد که مشکلات زیادی برای انسان درست کرده.
به خودم فکر کردم. احساس کردم من هم دقیقاً همین کار رو کردم با خودم! انقدر در آرزوهای غیرمادی‌م خودم رو غرق کردم که بالکل از همه جدا شدم (حالا شاید یکی بیاد بگه همین باعث می‌شه قهرمانان به وجود بیان، اما به قول یه خری زندگی نکردم اون‌طوری که براش ساخته شدم) و بعد از مدتی، چیزی باعث شد که برگردم در میان مردم. و باید قبول کنم که هیچ تشابهی میان خودم و اون‌ها احساس نمی‌کردم و ادامه‌ی این وضع سخت بود. مجبور شدم خودم رو به اون‌ها برسونم که از لحاظ اید ِ از من خیلی جلوتر و از لحاظ سوپر-اگو از من خیلی عقب‌تر بودن. (راستی، نقش اگو تو این قضیه‌ای که می‌گم، خیلی مهم نیست چون نه خیلی بالا برده شده نه خیلی پایین).
هنوزم مطمئن نیستم که این کاری که کردم و دارم می‌کنم درسته یا نه. اما می‌خوام برای مدتی امتحان کنم ببینم شاید این طرز زندگی‌ای که من همیشه ازش خودم رو دور نگه داشتم هم خوشایند باشه. و بر هیچ‌کس پوشیده نیست که در زندگی هرآن‌چه خوشایند واقع گردد را باید با روی باز قبول کرد.
نتیجه‌ش بعدها مشخص می‌شه. شاید ترجیح بدم دوباره برگردم به همون روال قبلی‌م. البته همین الآن هم دیگه خیلی دلم نمی‌خواد این اتفاق بیفته ولی عوض کردن جریان زندگی خیلی سخته. با این حال نمی‌خوام به خاطر سختی‌ش جاخالی بدم چون ممکنه چیزای خیلی بزرگ و قشنگی رو از دست بدم.
یک اعتقاد خیلی جدی من اینه که باید همه‌چی رو خودم تجربه کنم تا درستی یا غلطی‌ش رو بپذیرم. تجربه‌ی دیگران رو هم تا جایی که عشقم بکشه ازش استفاده می‌کنم، اما به زور نمی‌شه تجربه‌ی کسِ دیگه‌ای رو به خورد ِ کسی داد. مثل اینه که یکی دیگه غذا بخوره و تو سیر بشی.
داشتم می‌گفتم؛ این آرزوهام الآن دو دسته شدن. یک چیزی هم که کشف کردم اینه که تا به آرزوهای مادی‌م دست پیدا نکنم نمی‌تونم به اون غیرمادی‌هام دست پیدا کنم. یعنی می‌شه، اما با نادیده گرفتن ایدم، که خب گفتم که نمی‌خوام این کارو بکنم. نمی‌شه به راحتی مرز کشید بین مادی و غیرمادی، اما من این کارو می‌کنم برای آسون‌تر بیان کردن ِ خودم. فکر می‌کنم این‌جا، گذر از آرزوهای مادی وقتی که تا حد خوبی برآورده شدن، نماندن در همان سطح و رفتن به سمت آرزوهای غیرمادی، حساس‌ترین جای کاره. جایی ئه که خیلی از مردم توش می‌مونن و می‌شن همین آدمایی که می‌بینیم.
چیز دیگه‌ای که هست، من حرفی از زمان نزدم. یعنی این رفتن به سمت آرزوهای مادی و غیرمادی قرار نیست حتماً در زمان‌های جدائی برآورده بشن، می‌شه به صورت موازی به سمتشون پیش برم. چون به نظرم قرار نیست که مثلاً از الآن تا 40 سالگی‌م رو صرف آرزوهای مادی‌م بکنم، و از اون به بعد رو صرف سوپر-اگوم! از کجا معلوم بیشتر از 40 سال عمر کنم اصلاً؟
البته مهم‌ترین مسئله همچنان باقی‌ست و اون اینه که کدام آرزوهام رو به دسته‌ی مادی تعلق بدم و کدام‌ رو به دسته‌ی غیرمادی. به نظرم غیرمادی‌ترین آرزوهام هم یک ردپایی از ماد‌ّه دارن، چون‌که به هر حال، چه بخوام چه نخوام، من هم توی همین دنیای از جنس مادّه زندگی می‌کنم.

Id, ego, and super-ego

Friday, January 18, 2008

آن‌جا در فرانسه معشوقه‌ي شوهر ِ مرده‌ات را پيدا مي‌کني همراه ِ بچه‌ي درون شکم‌اش؛ و زندگي هم‌چنان جريان دارد. شغل‌ات در زندگي هيچ است و مادرت اين را قبول مي‌کند. فاحشه‌اي در طبقه‌ي پائين زندگي مي‌کند و تو در کنارش با مسالمت زندگي مي‌کني و هنگام ِ ناراحتي‌اش به پيش‌اش مي‌روي. خانه‌ي شوهرت را به بچه‌اي مي‌بخشي که معشوقه‌اش از او در شکم دارد. موسيقي ِ ناتمام ِ شوهرت را مردي ديگر به پايان مي‌برد. آن‌جا در فرانسه دنيا به آخر مي‌رسد و دوباره شروع مي‌شود.
این‌جا در ایران تو هرگز زندگی‌ای شروع نکرده‌ای که بخواهی به آخر برسانیش. دیگران برایت زندگی می‌کنند.
و بعد روزی می‌آید که به همه‌چیز پی می‌بری.
و می‌خواهی ببُری از این‌همه تحکّم و به‌ دل‌خواهِ دیگران زندگی کردن.

Le Bleu

Monday, January 14, 2008


Blogophobia: A state of mind in which whatever blog you happen to read, makes you wonder what an asshole you are, so you decide to never return there or elsewhere in the kingdom of blogs.
God sends your ration in another area.

Saturday, January 12, 2008

Something

I'm more a human
Than I thought I am,
But at certain moments
Something, I better not recall,
For things remembered
Are once again past,
And time just as much as it heals,
aches and breaks the fasts;
Something free
Of either time or sorrow,
Place or weight,
Of the heavens
Comes down gazes at me in wonder.

Friday, January 11, 2008

مزاحم‌ترین عشق دنیا، عشق پدری ئه. عشقی که فقط نظریات خودش رو تحمیل و ساپورت می‌کنه، بحث و گفت‌وگو رو تحمل نمی‌کنه، منفعت خیالی خودش رو می‌خواد و نگاهی از بالا، از جایگاه خدا، به بچه‌هاش داره. لامصب نمی‌ذاره آدم جُم بخوره.

Tuesday, January 8, 2008


To some people
You can only talk about the weather
But there are also some people
In whose company
The weather itself talks to you.

Sunday, January 6, 2008

Under The White Mess


Whole town is white
people will find their way in
you
you only
remain
lost, out, excluded
always at your beginning.

Thursday, January 3, 2008

At A Certain Age


A funny fact about me is that I never thought I could be that "ugly toad", but time has changed me, friends have changed me, sometimes I DO think I can be that "ugly toad". Sometimes in reality I am! That I have eventually found out that I am also a human being, is what seemed too unbelievable in the past, it's a blessing indeed. I hope one day everybody gets to this point. This is a point, a threshold, that leads us to better-being, and you who have not realized it yet, I am one step ahead of you.

Sety


...

We wanted to confess our sins but there were no takers.
White clouds refused to accept them, and the wind
Was too busy visiting sea after sea.
We did not succeed in interesting the animals.
Dogs, disappointed, expected an order,
A cat, as always immoral, was falling asleep.
A person seemingly very close
Did not care to hear of things long past.
Conversations with friends over vodka or coffee
Ought not be prolonged beyond the first sign of boredom.
It would be humiliating to pay by the hour
A man with a diploma, just for listening.
Churches. Perhaps churches. But to confess there what?
That we used to see ourselves as handsome and noble
Yet later in our place an ugly toad
Half-opens its thick eyelid
And one sees clearly: "That's me."

Czeslaw Milosz

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com