Thursday, November 1, 2007

می‌دانی این چند وقت، خیلی فکرها کرده‌ام. خیلی وقت‌ها احساس کرده‌ام همراه ِ تمام مردم جهان قدم برمی‌دارم، با سرخوشی؛ و چند ساعت بعد، خود را از همه جدا احساس کرده‌ام. سبکبال بوده‌ام و برای خودم کتاب‌ها ‌خوانده‌ام، تی.اس.الیوت را در حد یک خدا پایین آورده‌ام - چه که از نظر من، صحبت کردن درباره‌ی چنین وجودِ بکر و خارق‌العاده‌ای، او را مبدّل به حقیقتی پیش‌پاافتاده می‌کند در نظرها؛ اتفاقی که برای خدا هم افتاده است. آن‌چه باشکوه است را نباید در بوق و کرنا کرد، نابودی دارد از پس ِ خود- و لابه‌لای نقدهایش چه جملات ِ نابی پیدا کرده‌ام و یادداشت‌ها برداشته‌ام ازشان، عاشق صدای مردهای اسپانیایی شده‌ام عاشق لرزش ِ عاشقانه‌ی حنجره‌شان و فریادهای از ته حلق‌شان، در شعرهای بوکفسکی چه‌ها که پیدا نکرده‌ام، شباهت‌هایی عجیب میان من، در این گوشه‌ی دنیا، بدون ذره‌ای از آن‌چه به بی‌بندوباری تعبیر می‌شود، و او در آن سر ِ دنیا، مرتکب ِ تمام آن جرم‌ها -آن‌طور که این‌طرف از آن نام برده می‌شود-، شباهت‌هایی که باعث شدند فکر کنم با تمام مردم دنیا فارغ از وطن‌شان و فرهنگ‌شان و عقایدشان می‌توانم ارتباط دوستانه برقرار کنم، مردم را بخشیده‌ام چرا که احساس کرده‌ام همه‌شان را دوست دارم حتی آن‌هایی که زمانی محال به نظرم می‌رسید بتوانم دوست داشته باشم، بی‌خیال شده‌ام، اهمیت نداده‌ام به شرم‌ها، به بی‌چارگی‌ها و به صدای مأمور ارشادی که در خیابان به جرم پوشش نامناسب صدایم زد و سوار ماشین‌ام کرد و سپس از آن به‌سان معجزه‌ای بیرون‌ام آورد، فراموش کرده‌ام یک ماه قبل را، دو ماه قبل را، سال‌ها را و دردهای قدیم را که زمانی فکر می‌کردم هرگز به پایان نخواهند رسید.
خوش‌بخت بوده‌ام، مسیری روشن داشته‌ام پیش ِ پایم، می‌دانسته‌ام چه می‌خواهم، تا آخر زندگی‌ام را می‌دانسته‌ام چه باید بکنم، نمی‌خواسته‌ام جوانی‌ام را -که تازه بعد از رهایی از مدرسه شروع شد- حرام ِ رابطه‌های متعدد بکنم و خودم را دوباره، مثل سال‌های قبل، میان آدم‌هایی بیفکنم که برایم چیزی نداشتند، توقع‌ام از خودم زیاد بوده است و آن آدم‌های دیگر که همیشه از من بالاتر بوده‌اند را بهشان رشک برده‌ام و خواسته‌ام به پایشان برسم، و بعدتر احساس کرده‌ام که به‌هرحال من جدا از آن‌ها هستم و تمامیت‌ام جداست و نباید بخواهم چون آن‌ها باشم، باید راه ِ خودم را بگیرم و بروم، خواسته‌ام از اجتماعات ببُرم و با هیچ‌کس ارتباطی جز در حد رفع نیازهایم نداشته باشم و بعد، بعد از چند سال، بازگردم، با دستانی پُر، و همه را شگفت‌زده کنم. فکر کرده‌ام از همه‌ی اشخاص حقیقی بی‌نیازم، و می‌توانم به تنهایی بتازم؛ اما گاهی، در میانه‌ی راه، ناگهان متوقف شده‌ام، و دستم را به‌سوی بیگانه‌ای دراز کرده‌ام، بیگانه‌ای که باموفقیت‌به‌پایان‌رساندنِ‌مسیرم را تهدید می‌کرد، بیگانه‌ای که چیزی می‌دزدید، و چیزی می‌بخشید. گاهی، در میانه‌ی راه، تمامِ راهی که آمده بودم را فراموش کرده‌ام و به آن روحِ دومم فکر کرده‌ام که تمامِ خواسته‌های دیگرم را محو می‌کند و شکست‌ها را هیچ، و نرسیدن‌ها را توجیه.
و بعدتر، هم‌چنان تنها، به دنیای خودساخته‌ام بازگشته‌ام، و از نو آغاز کرده‌ام. اما این توهم، این توهمِ وجودِ خارجی چنین شخصی، بعد از مدتی باز سر بر می‌آورد و دیوانه‌ام می‌کند.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com