Saturday, October 27, 2007

اگر یه صد سال دویست سالی زودتر به دنیا اومده بودم، با اونی که این شعر رو گفته عروسی می‌کردم و کنار تی‌.اس.الیوت یه خونه می‌گرفتیم زندگی‌مونو می‌کردیم خوش و خرّم. هرچند که اعتقادم بر این باشه که دو تا شاعر نباید با هم ازدواج کنند. [البته اصلاً خودم رو در سطح پرسی عزیزم نمی‌دونم ها، اشتباه برداشت نشه. اما، از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون اگه بهم رو بدن این فکر رو هم می‌کنم!]

Thursday, October 25, 2007

The Worst

At least this dead body
of the lover
whose love was true
is dead only
not gone
into the million breathers,
useless,
indifferent.

But this dead love
of the body
still alive
but gone
into the million
air-wasters
is
eternal departure,
annihilating.

Friday, October 19, 2007

ايهام

The past is not present;
don't cry over it darling.

Wednesday, October 17, 2007

A New Stage, A Bad One


You are never seen
Except by the burglars in the bus
And men in want of a one-night partner
But you were one day
A day not far away,
The world's mostly
The world's only
Victorious
Lady.

What ceased you to exist as you did

A pilgrimage
A pilgrimage to the land of
Better people,
Wiser, prettier, more admired
A one-way ticket to the holy land
They stole your spirit, your arrogant self, the one that always took you through the path
You miss this
You miss that
You often miss all things around
Everyday you lose something you seem to have got hold of for ten million years.

Saturday, October 13, 2007

A Poem With No New Vocabulary


I run out of words
for my poems
every now and then;
but I
should as much consider
a page filled with
"O God my lonesome God
I ran out of words",
a poem.

Wednesday, October 3, 2007


He said he feels like an old man

Brother; lost
in the passing of time
surrounded by disgust
to what hallucinatory place
are you going to run?

brother; old
but twenty winters of cold,
make your history
not more.

brother; happiness
is not far from us
it's within, that's the reason
we don't seem to notice
its existence.

brother; run
in the right lane
reach for the farthest lands
I see the lanterns shine,
exalting in the near victory.

brother; appreciate
this chance
of making triumph
in your fanciful mind,
for there is nothing else
to which you can hold on.


Tuesday, October 2, 2007

اطاعت

با کسی که دوستش می‌دارم می‌توانم در خرابه‌ای زندگی کنم و شاد باشم.
در بهترین مکان‌ها هم، نبود ِ بهترین آدم‌ها رنجم داده.


وطن من اما به اندازه‌ی تمام ِ ایران نیست، حتی به اندازه‌ی همه‌ی تهران هم نیست. چطور شیفته باشم آن خیابان‌هایی را که وقتی ازشان رد می‌شده‌ام آزار فیزیکی یا غیرفیزیکی دیده‌ام از دست و چشم و زبان مردمانش؟ وطن من به اندازه‌ی فضایی‌ست که آن آدم‌هایی اشغال می‌کنند که برایم خاطره‌های خوب بر جای گذاشته‌اند. وطن من کوچک و بزرگ می‌شود، وطن من همه‌جا می‌رود، همراه خودم، تا آن هنگام که زنده‌ام وطنم با من است و از من دست نمی‌کشد.
وطن من، در ذهن من است. وطن من اگر قرار بود ایران باشد، آن "ایران"ی نبود که در این هجده سال دیده‌ام، وطن من آن "ایران" ِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن وهمی‌ام می‌بود. و آن "ایران" ِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن وهمی‌ام، معیارهایش را از ایرانی که در آن راه می‌روم ندارد تنها، بلکه معیارهایی از سراسر جهان دارد.
وابستگی‌هایم به این کشور را انکار نمی‌کنم، می‌دانم اگر روزی آن را به قصد اقامت در کشوری دیگر ترک کنم، اشک‌ها مجالم نخواهند داد. اما در این دنیای مخوف که همه را نمی‌شود دوست دانست، چرا انتخاب‌هایم را محدود به همین چند ده میلیون آدم کنم؟ در یک جامعه‌ی بزرگتر که همان جهان باشد، حتماً شانس‌های افزون‌تری خواهم داشت. دریغ نمی‌کنم از خودم چنین چیزی را.
من زاده‌ی قرن بیستم هستم، در خانواده‌ای که مثل آن بقیه نبود، و همیشه‌ی دنیا ارتباطش با آن‌وری‌ها (نویسندگان و متفکران و قشر ِ بافرهنگ که در کشورهای دیگر بیشتر خود را نشان داده‌اند تاکنون) بهتر بود، آمریکا دشمنش نبود (آن‌طور که اخیراً دیده‌ام بعضی از ته دل می‌پندارند!) به زبان به عنوان ابزار کشف آدم‌های دوست‌داشتنی‌تر نگاه می‌کنم، که اغنایم می‌کند با شکوهش، که هر چه بیشتر از تنوع آن مطلع می‌شوم هیجان‌زده‌تر می‌شوم، با تمام ِ مردم دنیا که ساکن کتاب‌هایند طرح دوستی ابدی ریخته‌ام و عاشقشان شده‌ام. چطور بگویم ایرانی‌ها یک چیز دیگرند؟ یک چیز دیگر همیشه در میان همه‌ی جوامع وجود دارد، و من به دنبال آن "یک چیز دیگر"ها حاضرم همه‌ی دنیا را زیر پا بگذارم.
برای من وطن به اندازه‌ی همه‌ی خاک‌ها و آب‌های دنیاست، که به اندازه‌ی فضایی که آدم‌هایی که دوستشان می‌دارم اشغال می‌کنند، کوچک می‌شود.
وطن من حتی در شعرهایم خلاصه می‌شود. می‌توانم همه‌ی آن‌هایی را که دوست دارم ساکنین ابدی سرزمین شعرهایم کنم، سرزمینی که با جنگ هم خراب نمی‌شود، و زندگانی‌ای که با یک بمب پایان نمی‌پذیرد.

Monday, October 1, 2007

چرا این، چرا نه آن؟

خب، بگذارید دست ِکم برای خودم روشن کنم که چرا زبان‌های انسانی دیگری خواندن مجذوبم می‌کند.
اول این که در کلاس‌ها و کتاب‌های زبان از هر چیزی سخن گفته می‌شود حال آن که علوم و هنرهای دیگر اغلب به این صورت نیستند. این یکی که من انتخابش کرده‌ام اما انگار آزادتر است که به هر کجا که می‌خواهد سرک بکشد و گاهی سر در این مبحث ِ دنیا کند و گاه سر در آن دیگری.
دوم این که با یاد گرفتن هر زبان جدید، وارد دنیای جدیدی می‌شوم. برای من وقتی می‌گویند "رُوم" * یعنی گشتن و پرسه زدن، جنگل‌های بارانی و مه‌آلود به ذهن می‌آید و صدای زنی که به دنبال گم‌شده‌اش فریاد سر داده.
دلیل سوم این است که کلمات، کلمات ِ جادویی اغلب رعشه بر اندامم می‌اندازند و یک زنجیر به‌هم‌پیوسته از آن‌ها بر جا میخکوبم می‌کند. عشقی که به علت انسان نبودن ِ طرف مقابل رنجی در بر ندارد.

*roam

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com