Wednesday, September 12, 2007

خودم را دوست ندارم. چند وقت است قصد کرده‌ام عوضش کنم. اما نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، دلم برایش تنگ می‌شود. به‌هرحال بهش خو گرفته‌ام و اگر چند روز نباشد مدام جایش را خالی می‌کنم.
اما جداً دیگر دلم را زده است. کاش کسی حاضر بود چند روز جایش را با من عوض کند تا بفهمم آن بقیه چطورند. اصلاً هم فرقی نمی‌کند جایم را با یک دختر عوض کنم یا با یک پسر. فقط می‌خواهم عوض شوم. همین. و البته پوست‌ِ جدیدم را خودم باید انتخاب کنم و نه این‌که بهم انداخته شود.
از هجوم بدم می‌آید اما همیشه هجوم می‌آورد، به یک‌باره. خوشبختی، بدبختی. دنبال کردن ِ چیزی که عوض می‌شود خیلی سخت است، می‌دانی؟ دنبال کردن چیزی که ازش مطمئن نیستی، دنبال کردنِ هدفی که گاهی گم می‌شود و به نظرت مسخره می‌آید. البته به نسبت بقیه‌ی آدمهای اطرافم، ثبات ِ زیادی دارم.
وقت‌هایی هست که تمام اعتقاداتم را از دست می‌دهم. حتی از شعر گفتن هم بیزار می‌شوم، اما می‌آید، خودش با پای خودش، و دست ِ من نیست اگر گاهی اغنایم نمی‌کند و حالم ازش به‌هم می‌خورد. مثل زاییدن یک بچه‌ی عقب‌مانده که هیچ‌جوره امکان بهبودش نیست، و همین‌طور امکان پیش‌گیری از به‌دنیا آمدنش [وقتی دیگر خیلی دیر شده است].
می‌دانی، همیشه فکر می‌کنم یک روز می‌روم فرانسه و آن‌جا با مردی که از اعماق داستان‌ها آمده است آشنا می‌شوم! اما هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم تصور کنم دقیقاً از کدام داستان. فکر نکنم هیچ‌کدامشان را همان‌طور که شناختم بخواهم، احتمالاً ملغمه‌ای از همه‌شان است. کسی که یک روز بیدار شوم و تمام روزهای قبل را فراموش کنم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com