Sunday, September 30, 2007

Life is not the bus that stops here and there

The hell
the paradise
the skeleton of man's past years
the man you shared your life on earth with
chasing you in the corridors
of hell
of paradise
wanderings in the holy area
getting face to face with God
scared?
surprised?
whatever;
this is not your ending place
not yet
better say
never
a stop.


Friday, September 28, 2007

خانه‌ها‌

خانه‌ها خانه‌ها خانه‌ها
خانه‌ها محکم ایستاده بر زمین
خانه‌ها سر سائیده به آسمان
خانه‌ها چهره‌تان را غبار تنهایی
غبار فراموشی
پوشانده
خانه‌ها
خانه‌های قدیمی
خانه‌های تازه‌ساز
خانه‌ها با فضای دلباز
خانه‌ها در کوچه‌های تنگ
خانه‌ها محو در دود شهر
خانه‌ها صداتان تا آن سر ِ دنیا
خانه‌ها خلوت و خمود
خانه‌ها ریشه‌هاتان عمود
خانه‌ها نشانی‌تان چه بود؟
خانه‌ها خانه‌ها خانه‌ها
کیستند این‌ آدم‌ها میان دیوارهاتان؟

Saturday, September 22, 2007

عاشق کامنتهایی هستم که بدون اسم هستن، یعنی حتی این‌طوری هم نیست که طرف همیشه با یک نام مستعار بیاد برات کامنت بذاره. بلکه دقیقاً با شناسه‌ی "ناشناس" یا همون "انونیموس" میاد و در مورد پستت یه نظر می‌ده و بدون هیچ راه تماسی می‌ره.
بهم حس قشنگی می‌ده. حس دوستی‌ای برای تنها یک دقیقه. بدون پیشینه. بدون آینده. دوستی ناب در یک لحظه. فردی که واقعاً حرفی برای گفتن داره، و وبلاگتو فقط به این خاطر که دوستت هست یا دنبال کامنت‌گذار برای وبلاگ خودشه، نمی‌خونه. مخصوصاً اگر توی پستت درخواستی کرده باشی و اون برای کمک کردن پا پیش گذاشته باشه و انتظار هیچ کمک متقابلی نداشته باشه.
مثل یک فرشته می‌مونه. از این‌ها که توی فیلم‌ها در لحظه‌های خاصی وارد می‌شن و ناگهان بدون این‌که طرف بفهمه صحنه رو ترک می‌کنن. تا جایی که یادم میاد در "مری پاپینز" همچین صحنه‌ای داشتیم.

Monday, September 17, 2007

مثل آب برای شکلات

به وقوع پیوستن محالات به باورپذیرترین شکل ممکن.

عشقی که در خوراکی‌های جورواجور خود را جاسازی می‌کند.

نزدیکی بیش از حد غذای جسم و غذای روح. یکی شدن آن‌ها. بدل شدن یکی که به راحتی در دسترس است به آن دیگری که فقط با کمک نیروی خیال پر می‌گیرد. هیچ فکر کرده‌اید اگر این‌ همه موسیقی، این همه داستان و این همه خیال‌های دور از واقعیت ِ معشوق را در سر پروراندن نبود، چه بر سر عشق می‌آمد؟

گاهی نیاز داریم بخشیده شویم. گاهی دیگران نیز نیاز دارند بخشیده شوند. چرا لجوجانه با خود و دیگران جنگیدن؟ در این دنیا دردی نیست که آرام نیابد. درهایی هستند که وقتی بزنی‌شان باز نمی‌شوند، اما فراموش خواهی کرد. هرچه، هرکه تو را تنها گذارد، این را بدان که زمان –این همیشه‌ترین مردِ رویاها- همواره با توست، گام‌به‌گام کنارت، نه جلوتر، نه عقب‌تر، که هم‌پایت.



تیتا اولین شخصی بود که یافتم‌ش این‌سان نزدیک به من، همیشه در تضاد با لحظه‌ی قبل، حیران میان این و آن، با هزاران مشکل عجیب، و نجات‌بخشی که همیشه می‌رسد، از جایی در وسط زمین و آسمان؛ همان بُعد ِ رمزآمیز ِ پنهان، که برای من با شعری تن را عریان می‌کند.

Saturday, September 15, 2007

می‌رسد از در و دیوار
خبرهای غمبار
از سیل که بست ما را
رَه سوی دیدار.

Wednesday, September 12, 2007

خودم را دوست ندارم. چند وقت است قصد کرده‌ام عوضش کنم. اما نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، دلم برایش تنگ می‌شود. به‌هرحال بهش خو گرفته‌ام و اگر چند روز نباشد مدام جایش را خالی می‌کنم.
اما جداً دیگر دلم را زده است. کاش کسی حاضر بود چند روز جایش را با من عوض کند تا بفهمم آن بقیه چطورند. اصلاً هم فرقی نمی‌کند جایم را با یک دختر عوض کنم یا با یک پسر. فقط می‌خواهم عوض شوم. همین. و البته پوست‌ِ جدیدم را خودم باید انتخاب کنم و نه این‌که بهم انداخته شود.
از هجوم بدم می‌آید اما همیشه هجوم می‌آورد، به یک‌باره. خوشبختی، بدبختی. دنبال کردن ِ چیزی که عوض می‌شود خیلی سخت است، می‌دانی؟ دنبال کردن چیزی که ازش مطمئن نیستی، دنبال کردنِ هدفی که گاهی گم می‌شود و به نظرت مسخره می‌آید. البته به نسبت بقیه‌ی آدمهای اطرافم، ثبات ِ زیادی دارم.
وقت‌هایی هست که تمام اعتقاداتم را از دست می‌دهم. حتی از شعر گفتن هم بیزار می‌شوم، اما می‌آید، خودش با پای خودش، و دست ِ من نیست اگر گاهی اغنایم نمی‌کند و حالم ازش به‌هم می‌خورد. مثل زاییدن یک بچه‌ی عقب‌مانده که هیچ‌جوره امکان بهبودش نیست، و همین‌طور امکان پیش‌گیری از به‌دنیا آمدنش [وقتی دیگر خیلی دیر شده است].
می‌دانی، همیشه فکر می‌کنم یک روز می‌روم فرانسه و آن‌جا با مردی که از اعماق داستان‌ها آمده است آشنا می‌شوم! اما هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم تصور کنم دقیقاً از کدام داستان. فکر نکنم هیچ‌کدامشان را همان‌طور که شناختم بخواهم، احتمالاً ملغمه‌ای از همه‌شان است. کسی که یک روز بیدار شوم و تمام روزهای قبل را فراموش کنم.

Sunday, September 9, 2007

Obeying Rules

The holy books
prevent us from
entering a field
without the owner's
permission
when he is gone.
So let's
leave this land
and not come back
until the landlord
shows up.

Friday, September 7, 2007

Poem at 2 a.m

Oh it's wonderful
You and I
Gone
Each into a different road
that leads to
a hundred different roads
but
still
you and I
only that
this is another you
while the same I
keeps going to people
wholly new.
And yet
we rise
yet
the world rises
for
each of us.

Thursday, September 6, 2007

How, After



" to a boy with feelings so much like mine"

How do you feel now?
How do you feel today?
How will you feel tomorrow?
and then the next days
and the next months
and the next years
how will you stop the days from coming
and going
how will you show them you hate them
how will you manage a living
here
in silence
in solitude
with a mask on your face
when you hate them
hate them all.
Do you beg and cry
or
keep yourself
go by.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com