Wednesday, August 29, 2007

Temporary End

I've put a dot
To this friendship
Put a line
Between my name and yours
Erased the equal mark instead,
Put a question mark
To all our love-makings
They are no more real.

Yes it changes
It disappears,
It stops,
It thunders
And it
It, itself, not it in another shape
Shines
Again
God knows when.

Sunday, August 26, 2007



"To You"
By Walt Whitman

LET us twain walk aside from the rest;
Now we are together privately, do you discard ceremony,
Come! vouchsafe to me what has yet been vouchsafed to none—Tell me the whole story,
Tell me what you would not tell your brother, wife, husband, or physician.



یک ترجمه‌ی دم‌دستی به احترام همه:

"به تو"
والت ویتمن

بیا هردو از دیگران کناره بگیریم
اکنون با هم هستیم، در خلوت، آیا از تعارفات خود را رهانیدی
بیا! به من چیزی را ببخش که هرگز به کسی نبخشیده‌ای
تمام قصه را برای من بگو
به من چیزی را بگو که نه به برادرت، نه به زنت، نه به شوهرت، نه به دکترت، نمی‌گفتی.


اول که می‌خوندم فکر می‌کردم مخاطبش معشوقش هست. ولی خطر آخر تازه فهمیدم که نه، با خودمه، خود ِ خواننده‌م. عاشق شعرهایی هستم که با خواننده‌شون صحبت می‌کنن. مخصوصاً این یکی که دیگه یه پوئن مثبتِ خیلی کولاک هم داره، همون چیزی که من دوست دارم با شعرهام به آدم‌ها بدم: تسکین بخشیدن ِ تسکین‌ناپذیران.
اون قسمتش که می‌گه "آیا از تعارفات خود را رهانیدی" رو خیلی دوست دارم. دقیقاً شرایط انسان ِ مدرن [به جز اون قشر خاص که در بطن همین تعارفات زندگی می‌کنن و خوش هستن]. دور شدن ِ لحظه به لحظه از آدم‌های دیگه، اتفاقیه که داره میفته. اما من در این دور شدن، نزدیک شدنی هم می‌بینم. وقتی همه‌مون از هم دور می‌شیم و پناهی پیدا نمی‌کنیم، زوایایی از ذهنمون به هم نزدیک می‌شه، که عمراً زمان پدربزرگ مادربزرگهامون همچین چیزی رخ داده باشه. در ضمن من اعتقادی به اون "نزدیکی قبیله‌ای" ندارم. اون "دوستی ابتدایی". به نظرم دوستی چیزیه که رشد می‌کنه. اوایل فکر می‌کردم اگر عاشق کسی بشی دیگه آخرشه. ولی این‌جوری نیست. روابط انسانی تغییر می‌کنن، جلو و عقب می‌رن. محو می‌شن. متولد می‌شن. منظورم اینه که این که قدیمیا خیلی با هم رفت‌ و آمد داشتن و هر روز شام و ناهار خونه‌ی همدیگه بودن، معیار ما نیست. کسی نمی‌تونه ادعا کنه اون دوستی‌ها که اغلب بر پایه‌ی یک "آش‌ خوردن" و "تنها نبودن وقتی که آقاهای خونه دنبال یه لقمه نونشون بودن" بوده، بهتر از دوستی‌های حالاست که بر پایه‌ی این‌ها نیست (یه سری‌ها هنوزم هست).
چه ربطی به شعر ویتمن داشت حالا؟
خب، این نوع دوستی، دوستی یک شاعر با خواننده‌ش، دقیقاً همین مدل دوستیه.
آیا من هم می‌تونم یک روز مثل ویتمن، برای کسی دوستی ابدی باشم؟

Thursday, August 23, 2007

Eternal Certainty

I have
never in my life
known
what exactly to do.
I remember times
when I wondered
if it's right to choose him
or if it will ever do
I have not known
when to murmur I love you,
when to stop and when to go back
but,
one thing
I have always clearly known
has been
how to
say a poem,
simply
a poem,
that starts from the emptiness I feel
and goes to somewhere I still haven't been.

Friday, August 17, 2007

To the hundred-miles, hundred-years away man

Hide me between the pages of your book
Open me once in a while
Read a few lines of my share of the world
Put me on your desk
Go get yourself some coffee
Sit down talk to your lover
On the phone,
I am the ear
That hears your voice
When you've broken up,
I am here,
Pick me up,
And once again
See that I can calm you down,
Me the only one,
When all is gone.

Tuesday, August 14, 2007

Still That

Friends to woe with
Clocks that stroke the death of things
Clocks that are the distance between us
From this night to the next
And from the night in which you live to the next
Nothing changes except that things die
And certain people pass us by
But nothing changes,
It's still you and I
On the same route that leads to nobody-knows-where.

Saturday, August 11, 2007

می آیی

می‌آیی
همچون همیشه
که در آمدن هستی
همچنان می‌آیی
و به همچنان آمدنت ادامه می‌دهی
گرچه رفته باشی
باز می‌آیی
و مرا از میان این سال‌ها نجات می‌دهی.

پ.ن. از اسم‌گذاری خوشم می‌آید، اما نه وقتی شعرش را گفته باشم. گاهی زورکی برای شعرهایم اسمی انتخاب می‌کنم تا در میان انبوه شعرهای دیگر گم نشوند. درست همان‌طور که اگر پدر و مادرم برای من شناسنامه نمی‌گرفتند هیچ‌کس باهام دوست نمی‌شد.

Friday, August 10, 2007

بیرون این خانه

مثل جنازه‌های مردان مُرده
مرا از این خانه به آن خانه می‌کشند
با چشم‌های بسته
می‌دانم میان ِ راه
هزار نادیدنی نهفته‌ست
صداها را، بوها را هنوز
از پشت این چشم‌بند مشکی می‌شنوم
من هرگز آن بیرون نبوده‌ام،
جاده‌ها را در ننوردیده‌ام،
و هرگز تمام آن چیزهایی را که باید،
نداشته‌ام
و مردمانی
فرسنگ‌ها آن طرف‌تر،
پشت کوهها و دریاها، از پس دشت‌ها،
تمام حقّ من را از دنیا
یک‌جا بلعیده‌اند.



تذکر: نیاید موعظه کنید که حق ما رو اونا نگرفتن وگرنه...

Monday, August 6, 2007

هیچ خبری نیست. مثل همیشه. شلوغش نکن. کسی با تو قرار گذاشته که همیشه اتفاق هیجان‌انگیزی روی بدهد؟ وقتی از دل آن همه آب بیرون می‌آمدی، جایی، سر راهت، کسی جلویت را گرفت و گفت اگر کمک خواستی این ورد را بخوان؟ آیا دری را بهت نشان دادند و گفتند اگر کلید آن را پیدا کنی تا ابد خوش‌وقت خواهی بود؟ پس برای چه انقدر تقلا می‌کنی. از زندگی چه می‌خواهی؟ بی‌خیال. زندگی چیزی ندارد که به تو بدهد.

Thursday, August 2, 2007

Inner Contentment

Once more
Among all other people
I became full
Though they had emptied me

Why is it that we hate our past
Even the second which was just present

I have an inner contentment
Which wherever I may be
Whatever I may live through
A-hopes me that I will reach
Perfection
Although no other man will.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com