Monday, July 23, 2007

The watcher's view

Taken far into the kingdom
Bitten by men
Half awaken, half slept
Lost the dreams' control
Put dots to every perfect thing
Vomited every tendancy to begin
Turned the pages backwards
Forgot the friends' faces
So did the foes'
Closed every circle with a single finger
Counted every uncountable property.
And there goes the crowd
happy and broken-hearted
And I stand
and watch.

Saturday, July 21, 2007

فکر کنید یک درِ قدیمی هستید.
از اینها که اگر نیمه‌باز باشن هی جلو و عقب میرن.
از همون‌ها که باید روغنکاری بشن ولی نمیشن.
حالا که قشنگ نقش خودتونو که از قضا نقش بسیار کلیدی‌ای هم هست گرفتید، میریم سراغ پله‌ی بعدی.
حالا یک جوونکی رو بیارید توی ذهنتون که عصبانیه.
شما تنها راهی هستید که اون میتونه ازش وارد اتاقش بشه.
شما تنها راهی هستید که اون میتونه از طریقش خودشو خالی کنه.
شرط می‌بندم هرگز نقش به این مهمی در زندگی خود بازی نکرده‌اید.
این جوونک شما رو محکم می‌کوبه به چارچوب در.
درد داشت؟
بی‌خیال! یه کم تحمل کنید، جوونک بیچاره معلوم نیست چی کشیده که به این حال رسیده
شما در واقع الآن مثل یک لوله‌ی فاضلاب هستید که از طریق اون، آبی که توش چرک کف دست اهل خونه جمع شده به سمت زیرِ زمین میره.
شما در حد یک وسیله پایین اومده‌اید.
بعله.
این شما هستید.
و این من.
که یک ناقابل از شما برتر قرار گرفتم در نقش کارگردان.
بالاخره فهمیدم چرا کارِ کارگردان مهمتره. چونکه میتونه بازیگرها رو حتی تا حد لوله‌ی فاضلاب پایین بیاره.

Thursday, July 19, 2007

God in the street

Wow my God
I saw you
I saw you in the street
Wow my God
you looked intriguing
If I had met you sooner
I would have risen in love with you
But
I
first
met
Evil
and now we are husband and wife.

Tuesday, July 17, 2007

Together

I rise
and
raise you too.

Thursday, July 12, 2007

تو هنوز هم منتظري يکي بياد پيدات کنه؟
واي بر تو.

Thursday, July 5, 2007

I am crazy indeed
all turned me down and suddenly
among those all
a deep feeling of satisfaction
rose high against the evil walls
and took me through
and I, hushful
listened,
"There is still the go".

Tuesday, July 3, 2007

یکی از کارهایی که همیشه انجام می‌دم اینه:
مثلا فکر کنید فردا صبح یک امتحان خیلی سخت دارید (البته سن شما که از کنکور دادن گذشته پیر پاتالا..)، بعد شما امشب، یعنی شب قبل ِ امتحان می‌رید حمام. توی حمام به چی فکر می‌کنید؟ احتمالا به این که چقدر زندگی پوچ‌ه و چقدر هوای حمام دم کرده و این‌که چی می‌شد اگر اون حرفو نزده بودید. حالا من... من به این فکر می‌کنم که حمام بعدی که بیاد (معمولا یک روز درمیان در حالت عادی) این امتحان ِ سختو دادم و خرم از پل گذشته.
جدی خیلی کیف می‌ده‌ها! فکر کنید فقط از فاصله‌ی این حمام تا اون حمام تمام مشکلات بشری حل شده! و صد البته چند تا دیگه بهش اضافه شده که خب اون‌ها هم تا حمام بعدی‌ش حل می‌شه و دیگه مشکلی نیست! حالا باز بشینید گریه کنید بگید مشکل دارم مشکل دارم.


پ.ن. خودم خوب می‌دونم یه سری مشکلات برای حل شدن به فاصله‌ای بیشتر از این حمام تا اون حمام نیاز دارن. اما خب یه راه حل خیلی ساده وجود داره و اونم اینه که فاصله‌ی حمام‌هاتون رو زیاد کنید. دانشمند بزرگ قرن بیستم، جناب رولد دال در کتاب علمی پژوهشی خودشون "جادوگرها" به این نکته اشاره‌ می‌کنن که ماهی یک بار حمام برای بچه‌ها (ایضا بزرگترها) کاملا کافیه!

Sunday, July 1, 2007

[ساعت 10 و نیم شب]
زززززینگ ... زززززززینگ ...
مادر نرگس: وای یعنی کی می‌تونه باشه این وقت شب؟
نرگس: نمی‌دونم مادرجون. [صورت نرگس از ترس زرد شده.]
مادر نرگس: بذار برم ببینم کیه.
نرگس: نه مادرجون شما بشین من می‌رم جواب می‌دم...
الو؟
- ...
الو؟ الو بفرمایید! بفرمایید.. بله؟ [صدا نمیاد مادر جون!]
- ...
بله؟ صداتون رو نمی‌شنوم اگه ممکنه بلندتر حرف بزنید!
- ...
[گوشی را می‌گذارد سر جایش.]
مادر نرگس: کی بود نرگس؟
نرگس: نمی‌دونم مادرجون! احتمالا مزاحم بوده.
مادر نرگس: ما مزاحم نداشتیم که! یعنی چه؟ یعنی کی بوده با ما کار داشته این وقت شب؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com