Sunday, June 24, 2007

خواب معنا، مستی زبان

هیوا مسیح، هشت کتاب سهراب سپهری را می‌گذارد جلویش و می‌سراید:


آینه روبه‌روی من از یاد نمی‌رود
کجا باید از تماشا برخیزم
و سایه‌ی دورترین درخت جهان را
به تهی‌خانه‌های تا دوردست جهان بیاورم؟
کجا باید از تماشا برخیزم؟

چقدر درخت، در همیشه‌ی این دشت‌ها تنهاست
چقدر راه، مرا تا مردمان پراکنده برد.
تقصیر جاده‌هاست
که مردمان پراکنده دورند
...
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می‌روم.
من به شیوه‌ی پدر
با گام‌های مقدس به راه افتادم
و حالا چقدر نزدیک زیارتم
و حالا چقدر به سایه‌ی تنهاترین درخت شهید می‌رسم
که سکوت مادران زمین را تاب آورده است.
...
[من پسر تمام مادران زمینم، از مجموعه اشعارش به همین نام]



سهراب:
گوش کن
دورترین مرغ جهان می‌خواند...




هیوا مسیح:
روشنایی راه
از حضور ماه نبود.

چقدر راههای تاریک از من گذشت.
چقدر خیال حضور ماه پَرپَر شد.
و آسمان به کوچه‌های فراموشی رفت.
ولی من نمی‌دانستم
روشنایی راه
از عبور کودکانی بود
که از خواب سیب‌های شبانه می‌آمدند.
...
- تو در اینجای رفتن چه می‌کنی؟
- خیال می‌کنم و در نمی‌دانم آمدن می‌گریم ...
[روشنایی راه، همان]

تقریبا در تمام شعرهایش این کلمه‌ها، اگر نه تمامشان، دست‌کم چندتایشان به چشم می‌خورد:
"جاده، دور، سیب، آسمان، برف، سفر"
نمی‌دانم دقیقا چندتا کتاب شعر از او چاپ شده اما می‌دانم 7-8 تایی می‌شود و هرکدام چند بار تجدید چاپ شده‌اند و شهرکتاب همیشه همه‌شان را دارد.
آهنگ شعرهایش به دل می‌نشیند. اما محتوایش نه. در حقیقت محتوایی وجود ندارد که به دل بنشیند. زبانش مال خود ِ او نیست. آن را از دیگری قرض گرفته است. حرفی برای گفتن ندارد. فقط از تنهایی، سفر، کودکی و دلتنگی می‌گوید. جوری می‌گوید "دورترین دلتنگی جهان با من است" که آدم دلش می‌خواهد با پتک بر فرق سرش بکوبد: تو غلط کرده‌ای از همه‌ی مردم دلتنگ‌تری!
چه کسی، کجا، کی، به ما یاد داد که فقط از غم و غصه بنویسیم؟ شعرهای شاعران بزرگ پیشین را بازسرایی کنیم و معنی را از یاد ببریم؟ بهترین کار اینست که وقتی شعرهای دیگران را می‌خوانیم دست به سرایش نبریم.

گزیده اشعار هیوا مسیح (فرمت پی‌دی‌اف)
مصاحبه‌ای با هیوا مسیح


*

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com