Tuesday, June 5, 2007

12 سال تمام انتظار کشیدم.
همیشه از بچه های همسن خودم فراری بودم. اگر شب ها کابوسی می دیدم کابوس توالت های مدرسه بود. راهروهایی طویل با چند تا اتاقک. در را که می بستی تو بودی و تنهایی، با یک سوراخ سیاه و یک شلنگ و شیر آب. با سقف هایی بلند. بچه ها آن سو بودند، پشت در. و این عمق فاجعه بود. در میان صدها نفر تنها باشی. صدای جیغ شان هنوز توی گوشم است. در مدرسه هرگز سکوت نبود. اما سر و صدایش بیشتر آدم را یاد تنهایی اش می انداخت. اگر وسط زنگ می آمدم بیرون توی حیاط، احساس می کردم خودم را دارم و تنها نیستم. اما وقتی کنار بچه ها بودم، توی کلاس، توی حیاط، توی صف، می فهمیدم که یک چیزی کم است. چیزی که انگار خودم می توانستم به خودم بدهم اما وقتی آن ها کنارم بودند آن را با حرفهایشان و کارهایشان و دغدغه هایشان ازم می دزدیدند. هرگز این فاصله ای را که مرا به آن ها می رساند، طی نکردم.
زنگ مدرسه مرا از دنیا جدا می کرد. آن ناظم ها که نگرانی شان از مسائلی بود که من را هرگز نگران نمی کرد. آن ها هنوز آن جا هستند و هنوز همان حرف ها را می زنند و هنوز نمی فهمند که من خیلی بیشتر از آنها درک می کنم و این که من حق دارم فرار کنم. آن معلم ها که در بهترین حالت درس شان را می دادند و چند نصیحت هم پشت بندش به ما می کردند و می رفتند خانه. و زندگی درست از بعد از حرف های آن ها شروع می شد. لبه ی آن نصایح را که می گرفتی و می پریدی آن ورتر، با عمق زندگی مواجه می شدی. عمق زندگی یعنی جایی که هیچ نصیحت خردمندانه ای به آن راه ندارد. زندگی دقیقا مقابل نصیحت است. آن جا نشسته و مثل یک شاگرد کلاس اولی تخس هیچ حرفی را قبول ندارد. آیا کسی می تواند به شما توصیه ای در مورد "مرز" و "قید و بند" رهایی بکند؟ هرگز. و بالاخره این انتظار به سر آمد. و از حالا می توانم زندگی ام را شروع کنم

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com