Thursday, May 31, 2007

یک راه حل اساسی

نرفتن توی دستشویی
درست وقتی که طرف تازه از آن آمده بیرون
خیلی کمک می کند
به پیشبرد رابطه تان.

نه
نگویید همه چیزش را تحمل می کنید.

نمی کنید.

Wednesday, May 30, 2007

دفترچه تلفن همه اطرافیانتان را بگیرید و اسم هایش را حفظ کنید

یادمان باشد کتابی ننویسیم و یا اگر نوشتیم اسم کوتاه و ساده ای برای آن انتخاب کنیم. باید فکر دانش آموزان آینده ی این مرز و بوم را هم بکنیم که باید این همه اسم های بدون درون مایه، این همه سرفصل بدون متن اصلی را حفظ بکنند. بیخود نگوئیم آثارمان فایده های دیگری هم دارند. فعلا که در ایران تنها مورد استفاده انبوه شعر و داستان و رمان ِ گذشتگان همین کتاب های ادبیات مدرسه است.
این طور پیش خود مجسم کنید: آیا شما دوست دارید اسمتان دیگران را یاد
مشکلات مزخرف مدرسه شان بیندازد؟ نه؟ پس قلمتان را بر زمین بگذارید!

Sunday, May 27, 2007

Lover in the Book


My fragile lover,
was a karateka,
I met with him in a story book on a stormy night
and he warmed me with his cigarette's smoke,
And ever since,
I am black
and have small white spots on me.

I remember tearing him apart,
shocked by his sight always in my room
and burning him so
he might never rise again
and that is maddening me to the utmost.


Saturday, May 26, 2007

مخترع بزرگ با لحاف و بالشش

یادم باشه اگر روزی از تختم کوچ کردم، بالش و لحافمو ببرم. مسافت چقدره و حالا کجا می ری اصلا مهم نیست. حتی اگه یه مسافرت یه روزه به خونه خاله باشه هم باید بالشمو ببرم. چون بیشتر از هر چیزی توی خونه مون دلم برای تخت خوابم تنگ می شه. برای خنکایی که داره، وقتی که چند ساعتی هست روش نخوابیدم.
از امروز دیگه بزرگ شدم و دیگه هر کی بهم بگه بچه مدرسه ای، تهمت زده! البته با توجه به پاراگراف بالا حتما عقیده شما جز اینه.
احساس می کنم توی یکی از این عکسایی که امسال از دخترای بدحجاب گرفتن ، دوست پارسالمو می بینم. باید بهش زنگ بزنم ببینم خودشه یا نه. عکس از زاویه ای نیست که بتونم با قاطعیت بگم خودشه، اما از همون زاویه ای که هست، دماغ و چونه ش خودشونو نشون می دن.


تا حالا تو هیچ کدوم از بازی های وبلاگی شرکت نکردم اما این یکی بدجوری چشمک می زنه! من رو جودی ابوت دعوت کرده. جونم براتون بگه که چرا نشستید بقیه بازی اختراع کنن شما توش شرکت کنید؟ بیاید خودتون بازی اختراع کنید بقیه رو دعوت کنید توش شرکت کنن. [این بازی بزرگ اختراع شاهکار سر هرمس مارانای کبیر است]



اول: تا حالا چند تا کتاب خوانده اید؟ گزینه صحیح را انتخاب کرده و سپس به طور کامل جلویش اسم هرچندتا که هستند را بنویسید.
1) یه دونه 2) هزارتا 3) بی نهایت تا 4) سواد ندارم

دوم: اسم چیزهایی که ازشان نمی ترسید را با ذکر علت بنویسید.

سوم: آرزو می کنید کدام آرزوهای چه کسانی برآورده نشود؟ با ذکر نام طرف.

چهارم: کدام بدتر است؟ مدرسه یا اوین؟

پنجم: دیشب و پس پریشب چند بار رفتید دست به آب.

این ها رو احضار می کنم:

The lonely shepherd

Osmosis Jones(چون می دونم شرکت نمی کنه حسابش نمی کنم)

قصه های عامه پسند (برای این که وبلاگشو خراب کنم دعوتش کردم)

Farbud

شهرزاد قصه گو

روسپیگری (که از بار فلسفی وبلاگش کاسته بشه)


پ.ن. با توجه به این که ممکن است برداشت دوستان از مورد پنجم بازی ها اشتباه باشد لازم دیدم توضیحی برایش بدهم: منظور این است که روی هم رفته چند بار، مثلا این طوری: دیشب 8 بار، پس پریشب 12 بار. فکر کنم دیگه همتون بدونید که شب از وقتی شروع می شه که خورشید غروب کنه.




Saturday, May 19, 2007

Reading Lolita in Tehran

Scheherzade
(بروز خلاقیت زیر فشار)
هزار و یک شب، نمود قدرت اعجاب انگیز قصه است.
مردی که رگ خوابش تنها با داستان، و نه با این واقعیت و ارزش اخلاقی که "هر انسانی حق ِ زندگی دارد، چه شاه چه رعیت" به دست می آید.

A Language of Our Own
زبانی که مال خودمان باشد. زبانی که در آن کلمات معنی خاص خودشان و نه معنی عام و ظاهری شان را داشته باشند.
زبانی که بیگانه ها به آن راه نداشته باشند.
و اگر کسی شنید یا فحش بدهد یا سکوت از سر تحیّر بکند.

توضیح: مشغول خواندن کتابی از آذر نفیسی هستم به نام Reading Lolita in Tehran. آذر در دانشگاه تهران و علامه طباطبایی ادبیات انگلیس درس می داد. بعد از انقلاب اجبار به چادری شدن اساتید، و سانسور غالب بر دانشگاه، او را به سمت استعفا سوق می دهد. بعد از آن تصمیم به تشکیل کلاس ادبیات در خانه اش می گیرد. یک سری از دانشجویان ِ به درد بخورش را جمع می کند و ادبیات کشورهای مختلف را می خوانند و بحث می کنند.
این کتاب حاصل آن کلاس هاست. و نه فقط خلاصه ای بر بحث های ادبی شان، که گزارشی ست از طرز زندگی مردم (بویژه زنان)، ورای چهره ای که جامعه از آن ها ساخته

آذر در حال حاضر در John Hopkins University در آمریکا درس می دهد و خلاصه خیلی آدم حسابی ست. در ضمن ایشون استاد افتخاری آکسفورد هم هستن
البته این کتاب را در ایران پیدا نخواهید کرد و ترجمه ش هم مسلما مجوز نخواهد گرفت
http://www.rahaward.org/archives/2006/05/post_31.php
http://www.peykarandeesh.org/safAzad/Lolita.html

Saturday, May 12, 2007

"نا تمام"

وسط خیابان. اتوبوس ِ بسیار سریع
بوووم
تمام

خبر به سرعت همه جا پیچید
فردای همان روز همکلاسی ها در مدرسه ی تعطیل جمع شدند
مارش ِ عزا. نوحه. زجه. شیون

خاک تو سر
گل های پرپر
سینی های شربت دورتادور مجلس ترحیم
بیل کهنه

آرزوهای به گور رفته
کارهای نشده

آن جا نشسته برای این جا غصه می خورد

گریه نکن
تا کی
تمام شد زندگی ات
حالا بدو برو بازی کن

چسبیده به سنگ ِ سرد

ناتمام ماندم

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com