Monday, December 24, 2007

دنیای من یه‌وری بود، یعنی به یک سمت خاصی کج بود، بعد الآن باز داره یه‌وری می‌شه، ولی یه جور یه‌وری دیگه‌ای. حالا چه فرقی می‌کنه کدوم وری بشه؟ به هر حال یه‌وریه. باید سعی کرد و جهد بلیغ نمود تا صاف شود (ستی‌علیه‌السلام).
ولی شما کل دنیا رو بگرد، کدوم خیابونی کاملاً صافه؟ حتی خدا هم با این صاف بودن مشکل داشته و زمین رو کج‌ و معوج به وجود آورده. پس از من و شما چه انتظاری می‌ره؟ جز این که ما هم به این یه‌وری بودن خودمون ادامه بدیم.. که اتفاقاً خیلی هم هیجان‌انگیزه و مایه‌ی تفریح و تنوع.

Saturday, December 22, 2007



To RED

What we expect
We expect to see a garden of rose
We see a barren field, frozen, frosty;
Expect the barren field,
Frozen, frosty,
And you will see the red garden of rose.



Poetry is not reality
It is beauty
In its deformest forms;
We don't need reality,
We meet it each and every day
We need the unseen, untouched, undone.

تو این دنیا هیچ‌وقت هیچ‌ چیزی کاملاً از آن ِ تو نیست
جز
اون لحظه‌ای که شروع می‌کنی به نشنیدن یک آهنگ
وقتی انقدر گوش دادی‌ش که دیگه نمی‌شنوی‌ش... شده جزئی از وجود خودت.

Tuesday, December 11, 2007

بعضی چیزها هستند که در همین جهان به درک می‌روند. (دقت کنید، به درک ِ واقع در همین جهان، و نه درک ِ اون دنیا)

Friday, November 30, 2007

آنان را که فکر می‌کنند آسمان دهان باز کرده اینان بر زمین افتاده‌اند بگویید هنگام فرود بر زمین، قسمتی از خود ِ پاره‌پاره‌شان در جایی نامعلوم فرود آمد.

Tuesday, November 27, 2007

Mirrors


The mirror into which we look
every morning
growing pretty;
I've set you a mirror
not out of glass
but of words,
to shine in.

Tuesday, November 20, 2007

Rain


People were dry and I was wet
Walking down the streets with myself as my own lover;
They were empty and I was full
Of water, of water, of water.
People call this Madam-Monsieur weather
I call it stupid rain
For it doesn't know on whom to fall
On me
Or on those who take out their umbrellas
Wishing the trees be thirsty again.

Friday, November 16, 2007

Everyday I lose my virginity to the
stupid crowds in the streets or
in the public places where I still
appear in private.
But at night time, at my desk or
lying on the bed,
I gain it again from
the sages, the bards, the dead.

Thursday, November 1, 2007

می‌دانی این چند وقت، خیلی فکرها کرده‌ام. خیلی وقت‌ها احساس کرده‌ام همراه ِ تمام مردم جهان قدم برمی‌دارم، با سرخوشی؛ و چند ساعت بعد، خود را از همه جدا احساس کرده‌ام. سبکبال بوده‌ام و برای خودم کتاب‌ها ‌خوانده‌ام، تی.اس.الیوت را در حد یک خدا پایین آورده‌ام - چه که از نظر من، صحبت کردن درباره‌ی چنین وجودِ بکر و خارق‌العاده‌ای، او را مبدّل به حقیقتی پیش‌پاافتاده می‌کند در نظرها؛ اتفاقی که برای خدا هم افتاده است. آن‌چه باشکوه است را نباید در بوق و کرنا کرد، نابودی دارد از پس ِ خود- و لابه‌لای نقدهایش چه جملات ِ نابی پیدا کرده‌ام و یادداشت‌ها برداشته‌ام ازشان، عاشق صدای مردهای اسپانیایی شده‌ام عاشق لرزش ِ عاشقانه‌ی حنجره‌شان و فریادهای از ته حلق‌شان، در شعرهای بوکفسکی چه‌ها که پیدا نکرده‌ام، شباهت‌هایی عجیب میان من، در این گوشه‌ی دنیا، بدون ذره‌ای از آن‌چه به بی‌بندوباری تعبیر می‌شود، و او در آن سر ِ دنیا، مرتکب ِ تمام آن جرم‌ها -آن‌طور که این‌طرف از آن نام برده می‌شود-، شباهت‌هایی که باعث شدند فکر کنم با تمام مردم دنیا فارغ از وطن‌شان و فرهنگ‌شان و عقایدشان می‌توانم ارتباط دوستانه برقرار کنم، مردم را بخشیده‌ام چرا که احساس کرده‌ام همه‌شان را دوست دارم حتی آن‌هایی که زمانی محال به نظرم می‌رسید بتوانم دوست داشته باشم، بی‌خیال شده‌ام، اهمیت نداده‌ام به شرم‌ها، به بی‌چارگی‌ها و به صدای مأمور ارشادی که در خیابان به جرم پوشش نامناسب صدایم زد و سوار ماشین‌ام کرد و سپس از آن به‌سان معجزه‌ای بیرون‌ام آورد، فراموش کرده‌ام یک ماه قبل را، دو ماه قبل را، سال‌ها را و دردهای قدیم را که زمانی فکر می‌کردم هرگز به پایان نخواهند رسید.
خوش‌بخت بوده‌ام، مسیری روشن داشته‌ام پیش ِ پایم، می‌دانسته‌ام چه می‌خواهم، تا آخر زندگی‌ام را می‌دانسته‌ام چه باید بکنم، نمی‌خواسته‌ام جوانی‌ام را -که تازه بعد از رهایی از مدرسه شروع شد- حرام ِ رابطه‌های متعدد بکنم و خودم را دوباره، مثل سال‌های قبل، میان آدم‌هایی بیفکنم که برایم چیزی نداشتند، توقع‌ام از خودم زیاد بوده است و آن آدم‌های دیگر که همیشه از من بالاتر بوده‌اند را بهشان رشک برده‌ام و خواسته‌ام به پایشان برسم، و بعدتر احساس کرده‌ام که به‌هرحال من جدا از آن‌ها هستم و تمامیت‌ام جداست و نباید بخواهم چون آن‌ها باشم، باید راه ِ خودم را بگیرم و بروم، خواسته‌ام از اجتماعات ببُرم و با هیچ‌کس ارتباطی جز در حد رفع نیازهایم نداشته باشم و بعد، بعد از چند سال، بازگردم، با دستانی پُر، و همه را شگفت‌زده کنم. فکر کرده‌ام از همه‌ی اشخاص حقیقی بی‌نیازم، و می‌توانم به تنهایی بتازم؛ اما گاهی، در میانه‌ی راه، ناگهان متوقف شده‌ام، و دستم را به‌سوی بیگانه‌ای دراز کرده‌ام، بیگانه‌ای که باموفقیت‌به‌پایان‌رساندنِ‌مسیرم را تهدید می‌کرد، بیگانه‌ای که چیزی می‌دزدید، و چیزی می‌بخشید. گاهی، در میانه‌ی راه، تمامِ راهی که آمده بودم را فراموش کرده‌ام و به آن روحِ دومم فکر کرده‌ام که تمامِ خواسته‌های دیگرم را محو می‌کند و شکست‌ها را هیچ، و نرسیدن‌ها را توجیه.
و بعدتر، هم‌چنان تنها، به دنیای خودساخته‌ام بازگشته‌ام، و از نو آغاز کرده‌ام. اما این توهم، این توهمِ وجودِ خارجی چنین شخصی، بعد از مدتی باز سر بر می‌آورد و دیوانه‌ام می‌کند.

برای اون‌ عده‌ای‌مون که از قیصر امین‌پور فقط شعرش رو می‌شناختیم، و فقط اون قسمت ِشاعرانه‌ی زندگی‌ش رو، اون نمرده. شاعرها هیچ‌وقت نمی‌میرن. اما برای خانواده و شاگردان و اطرافیانش متأسفم. و البته برای خودش نیز، چون وقتش برای شعر گفتن به آخر رسید. یه روزی زندگی‌ت تموم می‌شه و تو دیگه هر چقدر زور بزنی نمی‌تونی بیشتر بمونی. امیدوارم روح شاعرانه‌ی اصیلش در یک شخصیت تازه شروع به زندگی کنه.

این هم شعری از چند سال پیش که در آرشیوم هم هست:


شاعری،
خبرش را آوردند.
گفتند به رسم احترام،
شعری هم از او بخوانیم.
یکی پرسید:
"مگر شعر هم می گفت؟"
و این
یعنی
مرگ شاعر.

Saturday, October 27, 2007

اگر یه صد سال دویست سالی زودتر به دنیا اومده بودم، با اونی که این شعر رو گفته عروسی می‌کردم و کنار تی‌.اس.الیوت یه خونه می‌گرفتیم زندگی‌مونو می‌کردیم خوش و خرّم. هرچند که اعتقادم بر این باشه که دو تا شاعر نباید با هم ازدواج کنند. [البته اصلاً خودم رو در سطح پرسی عزیزم نمی‌دونم ها، اشتباه برداشت نشه. اما، از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون اگه بهم رو بدن این فکر رو هم می‌کنم!]

Thursday, October 25, 2007

The Worst

At least this dead body
of the lover
whose love was true
is dead only
not gone
into the million breathers,
useless,
indifferent.

But this dead love
of the body
still alive
but gone
into the million
air-wasters
is
eternal departure,
annihilating.

Friday, October 19, 2007

ايهام

The past is not present;
don't cry over it darling.

Wednesday, October 17, 2007

A New Stage, A Bad One


You are never seen
Except by the burglars in the bus
And men in want of a one-night partner
But you were one day
A day not far away,
The world's mostly
The world's only
Victorious
Lady.

What ceased you to exist as you did

A pilgrimage
A pilgrimage to the land of
Better people,
Wiser, prettier, more admired
A one-way ticket to the holy land
They stole your spirit, your arrogant self, the one that always took you through the path
You miss this
You miss that
You often miss all things around
Everyday you lose something you seem to have got hold of for ten million years.

Saturday, October 13, 2007

A Poem With No New Vocabulary


I run out of words
for my poems
every now and then;
but I
should as much consider
a page filled with
"O God my lonesome God
I ran out of words",
a poem.

Wednesday, October 3, 2007


He said he feels like an old man

Brother; lost
in the passing of time
surrounded by disgust
to what hallucinatory place
are you going to run?

brother; old
but twenty winters of cold,
make your history
not more.

brother; happiness
is not far from us
it's within, that's the reason
we don't seem to notice
its existence.

brother; run
in the right lane
reach for the farthest lands
I see the lanterns shine,
exalting in the near victory.

brother; appreciate
this chance
of making triumph
in your fanciful mind,
for there is nothing else
to which you can hold on.


Tuesday, October 2, 2007

اطاعت

با کسی که دوستش می‌دارم می‌توانم در خرابه‌ای زندگی کنم و شاد باشم.
در بهترین مکان‌ها هم، نبود ِ بهترین آدم‌ها رنجم داده.


وطن من اما به اندازه‌ی تمام ِ ایران نیست، حتی به اندازه‌ی همه‌ی تهران هم نیست. چطور شیفته باشم آن خیابان‌هایی را که وقتی ازشان رد می‌شده‌ام آزار فیزیکی یا غیرفیزیکی دیده‌ام از دست و چشم و زبان مردمانش؟ وطن من به اندازه‌ی فضایی‌ست که آن آدم‌هایی اشغال می‌کنند که برایم خاطره‌های خوب بر جای گذاشته‌اند. وطن من کوچک و بزرگ می‌شود، وطن من همه‌جا می‌رود، همراه خودم، تا آن هنگام که زنده‌ام وطنم با من است و از من دست نمی‌کشد.
وطن من، در ذهن من است. وطن من اگر قرار بود ایران باشد، آن "ایران"ی نبود که در این هجده سال دیده‌ام، وطن من آن "ایران" ِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن وهمی‌ام می‌بود. و آن "ایران" ِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن وهمی‌ام، معیارهایش را از ایرانی که در آن راه می‌روم ندارد تنها، بلکه معیارهایی از سراسر جهان دارد.
وابستگی‌هایم به این کشور را انکار نمی‌کنم، می‌دانم اگر روزی آن را به قصد اقامت در کشوری دیگر ترک کنم، اشک‌ها مجالم نخواهند داد. اما در این دنیای مخوف که همه را نمی‌شود دوست دانست، چرا انتخاب‌هایم را محدود به همین چند ده میلیون آدم کنم؟ در یک جامعه‌ی بزرگتر که همان جهان باشد، حتماً شانس‌های افزون‌تری خواهم داشت. دریغ نمی‌کنم از خودم چنین چیزی را.
من زاده‌ی قرن بیستم هستم، در خانواده‌ای که مثل آن بقیه نبود، و همیشه‌ی دنیا ارتباطش با آن‌وری‌ها (نویسندگان و متفکران و قشر ِ بافرهنگ که در کشورهای دیگر بیشتر خود را نشان داده‌اند تاکنون) بهتر بود، آمریکا دشمنش نبود (آن‌طور که اخیراً دیده‌ام بعضی از ته دل می‌پندارند!) به زبان به عنوان ابزار کشف آدم‌های دوست‌داشتنی‌تر نگاه می‌کنم، که اغنایم می‌کند با شکوهش، که هر چه بیشتر از تنوع آن مطلع می‌شوم هیجان‌زده‌تر می‌شوم، با تمام ِ مردم دنیا که ساکن کتاب‌هایند طرح دوستی ابدی ریخته‌ام و عاشقشان شده‌ام. چطور بگویم ایرانی‌ها یک چیز دیگرند؟ یک چیز دیگر همیشه در میان همه‌ی جوامع وجود دارد، و من به دنبال آن "یک چیز دیگر"ها حاضرم همه‌ی دنیا را زیر پا بگذارم.
برای من وطن به اندازه‌ی همه‌ی خاک‌ها و آب‌های دنیاست، که به اندازه‌ی فضایی که آدم‌هایی که دوستشان می‌دارم اشغال می‌کنند، کوچک می‌شود.
وطن من حتی در شعرهایم خلاصه می‌شود. می‌توانم همه‌ی آن‌هایی را که دوست دارم ساکنین ابدی سرزمین شعرهایم کنم، سرزمینی که با جنگ هم خراب نمی‌شود، و زندگانی‌ای که با یک بمب پایان نمی‌پذیرد.

Monday, October 1, 2007

چرا این، چرا نه آن؟

خب، بگذارید دست ِکم برای خودم روشن کنم که چرا زبان‌های انسانی دیگری خواندن مجذوبم می‌کند.
اول این که در کلاس‌ها و کتاب‌های زبان از هر چیزی سخن گفته می‌شود حال آن که علوم و هنرهای دیگر اغلب به این صورت نیستند. این یکی که من انتخابش کرده‌ام اما انگار آزادتر است که به هر کجا که می‌خواهد سرک بکشد و گاهی سر در این مبحث ِ دنیا کند و گاه سر در آن دیگری.
دوم این که با یاد گرفتن هر زبان جدید، وارد دنیای جدیدی می‌شوم. برای من وقتی می‌گویند "رُوم" * یعنی گشتن و پرسه زدن، جنگل‌های بارانی و مه‌آلود به ذهن می‌آید و صدای زنی که به دنبال گم‌شده‌اش فریاد سر داده.
دلیل سوم این است که کلمات، کلمات ِ جادویی اغلب رعشه بر اندامم می‌اندازند و یک زنجیر به‌هم‌پیوسته از آن‌ها بر جا میخکوبم می‌کند. عشقی که به علت انسان نبودن ِ طرف مقابل رنجی در بر ندارد.

*roam

Sunday, September 30, 2007

Life is not the bus that stops here and there

The hell
the paradise
the skeleton of man's past years
the man you shared your life on earth with
chasing you in the corridors
of hell
of paradise
wanderings in the holy area
getting face to face with God
scared?
surprised?
whatever;
this is not your ending place
not yet
better say
never
a stop.


Friday, September 28, 2007

خانه‌ها‌

خانه‌ها خانه‌ها خانه‌ها
خانه‌ها محکم ایستاده بر زمین
خانه‌ها سر سائیده به آسمان
خانه‌ها چهره‌تان را غبار تنهایی
غبار فراموشی
پوشانده
خانه‌ها
خانه‌های قدیمی
خانه‌های تازه‌ساز
خانه‌ها با فضای دلباز
خانه‌ها در کوچه‌های تنگ
خانه‌ها محو در دود شهر
خانه‌ها صداتان تا آن سر ِ دنیا
خانه‌ها خلوت و خمود
خانه‌ها ریشه‌هاتان عمود
خانه‌ها نشانی‌تان چه بود؟
خانه‌ها خانه‌ها خانه‌ها
کیستند این‌ آدم‌ها میان دیوارهاتان؟

Saturday, September 22, 2007

عاشق کامنتهایی هستم که بدون اسم هستن، یعنی حتی این‌طوری هم نیست که طرف همیشه با یک نام مستعار بیاد برات کامنت بذاره. بلکه دقیقاً با شناسه‌ی "ناشناس" یا همون "انونیموس" میاد و در مورد پستت یه نظر می‌ده و بدون هیچ راه تماسی می‌ره.
بهم حس قشنگی می‌ده. حس دوستی‌ای برای تنها یک دقیقه. بدون پیشینه. بدون آینده. دوستی ناب در یک لحظه. فردی که واقعاً حرفی برای گفتن داره، و وبلاگتو فقط به این خاطر که دوستت هست یا دنبال کامنت‌گذار برای وبلاگ خودشه، نمی‌خونه. مخصوصاً اگر توی پستت درخواستی کرده باشی و اون برای کمک کردن پا پیش گذاشته باشه و انتظار هیچ کمک متقابلی نداشته باشه.
مثل یک فرشته می‌مونه. از این‌ها که توی فیلم‌ها در لحظه‌های خاصی وارد می‌شن و ناگهان بدون این‌که طرف بفهمه صحنه رو ترک می‌کنن. تا جایی که یادم میاد در "مری پاپینز" همچین صحنه‌ای داشتیم.

Monday, September 17, 2007

مثل آب برای شکلات

به وقوع پیوستن محالات به باورپذیرترین شکل ممکن.

عشقی که در خوراکی‌های جورواجور خود را جاسازی می‌کند.

نزدیکی بیش از حد غذای جسم و غذای روح. یکی شدن آن‌ها. بدل شدن یکی که به راحتی در دسترس است به آن دیگری که فقط با کمک نیروی خیال پر می‌گیرد. هیچ فکر کرده‌اید اگر این‌ همه موسیقی، این همه داستان و این همه خیال‌های دور از واقعیت ِ معشوق را در سر پروراندن نبود، چه بر سر عشق می‌آمد؟

گاهی نیاز داریم بخشیده شویم. گاهی دیگران نیز نیاز دارند بخشیده شوند. چرا لجوجانه با خود و دیگران جنگیدن؟ در این دنیا دردی نیست که آرام نیابد. درهایی هستند که وقتی بزنی‌شان باز نمی‌شوند، اما فراموش خواهی کرد. هرچه، هرکه تو را تنها گذارد، این را بدان که زمان –این همیشه‌ترین مردِ رویاها- همواره با توست، گام‌به‌گام کنارت، نه جلوتر، نه عقب‌تر، که هم‌پایت.



تیتا اولین شخصی بود که یافتم‌ش این‌سان نزدیک به من، همیشه در تضاد با لحظه‌ی قبل، حیران میان این و آن، با هزاران مشکل عجیب، و نجات‌بخشی که همیشه می‌رسد، از جایی در وسط زمین و آسمان؛ همان بُعد ِ رمزآمیز ِ پنهان، که برای من با شعری تن را عریان می‌کند.

Saturday, September 15, 2007

می‌رسد از در و دیوار
خبرهای غمبار
از سیل که بست ما را
رَه سوی دیدار.

Wednesday, September 12, 2007

خودم را دوست ندارم. چند وقت است قصد کرده‌ام عوضش کنم. اما نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، دلم برایش تنگ می‌شود. به‌هرحال بهش خو گرفته‌ام و اگر چند روز نباشد مدام جایش را خالی می‌کنم.
اما جداً دیگر دلم را زده است. کاش کسی حاضر بود چند روز جایش را با من عوض کند تا بفهمم آن بقیه چطورند. اصلاً هم فرقی نمی‌کند جایم را با یک دختر عوض کنم یا با یک پسر. فقط می‌خواهم عوض شوم. همین. و البته پوست‌ِ جدیدم را خودم باید انتخاب کنم و نه این‌که بهم انداخته شود.
از هجوم بدم می‌آید اما همیشه هجوم می‌آورد، به یک‌باره. خوشبختی، بدبختی. دنبال کردن ِ چیزی که عوض می‌شود خیلی سخت است، می‌دانی؟ دنبال کردن چیزی که ازش مطمئن نیستی، دنبال کردنِ هدفی که گاهی گم می‌شود و به نظرت مسخره می‌آید. البته به نسبت بقیه‌ی آدمهای اطرافم، ثبات ِ زیادی دارم.
وقت‌هایی هست که تمام اعتقاداتم را از دست می‌دهم. حتی از شعر گفتن هم بیزار می‌شوم، اما می‌آید، خودش با پای خودش، و دست ِ من نیست اگر گاهی اغنایم نمی‌کند و حالم ازش به‌هم می‌خورد. مثل زاییدن یک بچه‌ی عقب‌مانده که هیچ‌جوره امکان بهبودش نیست، و همین‌طور امکان پیش‌گیری از به‌دنیا آمدنش [وقتی دیگر خیلی دیر شده است].
می‌دانی، همیشه فکر می‌کنم یک روز می‌روم فرانسه و آن‌جا با مردی که از اعماق داستان‌ها آمده است آشنا می‌شوم! اما هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم تصور کنم دقیقاً از کدام داستان. فکر نکنم هیچ‌کدامشان را همان‌طور که شناختم بخواهم، احتمالاً ملغمه‌ای از همه‌شان است. کسی که یک روز بیدار شوم و تمام روزهای قبل را فراموش کنم.

Sunday, September 9, 2007

Obeying Rules

The holy books
prevent us from
entering a field
without the owner's
permission
when he is gone.
So let's
leave this land
and not come back
until the landlord
shows up.

Friday, September 7, 2007

Poem at 2 a.m

Oh it's wonderful
You and I
Gone
Each into a different road
that leads to
a hundred different roads
but
still
you and I
only that
this is another you
while the same I
keeps going to people
wholly new.
And yet
we rise
yet
the world rises
for
each of us.

Thursday, September 6, 2007

How, After



" to a boy with feelings so much like mine"

How do you feel now?
How do you feel today?
How will you feel tomorrow?
and then the next days
and the next months
and the next years
how will you stop the days from coming
and going
how will you show them you hate them
how will you manage a living
here
in silence
in solitude
with a mask on your face
when you hate them
hate them all.
Do you beg and cry
or
keep yourself
go by.

Wednesday, August 29, 2007

Temporary End

I've put a dot
To this friendship
Put a line
Between my name and yours
Erased the equal mark instead,
Put a question mark
To all our love-makings
They are no more real.

Yes it changes
It disappears,
It stops,
It thunders
And it
It, itself, not it in another shape
Shines
Again
God knows when.

Sunday, August 26, 2007



"To You"
By Walt Whitman

LET us twain walk aside from the rest;
Now we are together privately, do you discard ceremony,
Come! vouchsafe to me what has yet been vouchsafed to none—Tell me the whole story,
Tell me what you would not tell your brother, wife, husband, or physician.



یک ترجمه‌ی دم‌دستی به احترام همه:

"به تو"
والت ویتمن

بیا هردو از دیگران کناره بگیریم
اکنون با هم هستیم، در خلوت، آیا از تعارفات خود را رهانیدی
بیا! به من چیزی را ببخش که هرگز به کسی نبخشیده‌ای
تمام قصه را برای من بگو
به من چیزی را بگو که نه به برادرت، نه به زنت، نه به شوهرت، نه به دکترت، نمی‌گفتی.


اول که می‌خوندم فکر می‌کردم مخاطبش معشوقش هست. ولی خطر آخر تازه فهمیدم که نه، با خودمه، خود ِ خواننده‌م. عاشق شعرهایی هستم که با خواننده‌شون صحبت می‌کنن. مخصوصاً این یکی که دیگه یه پوئن مثبتِ خیلی کولاک هم داره، همون چیزی که من دوست دارم با شعرهام به آدم‌ها بدم: تسکین بخشیدن ِ تسکین‌ناپذیران.
اون قسمتش که می‌گه "آیا از تعارفات خود را رهانیدی" رو خیلی دوست دارم. دقیقاً شرایط انسان ِ مدرن [به جز اون قشر خاص که در بطن همین تعارفات زندگی می‌کنن و خوش هستن]. دور شدن ِ لحظه به لحظه از آدم‌های دیگه، اتفاقیه که داره میفته. اما من در این دور شدن، نزدیک شدنی هم می‌بینم. وقتی همه‌مون از هم دور می‌شیم و پناهی پیدا نمی‌کنیم، زوایایی از ذهنمون به هم نزدیک می‌شه، که عمراً زمان پدربزرگ مادربزرگهامون همچین چیزی رخ داده باشه. در ضمن من اعتقادی به اون "نزدیکی قبیله‌ای" ندارم. اون "دوستی ابتدایی". به نظرم دوستی چیزیه که رشد می‌کنه. اوایل فکر می‌کردم اگر عاشق کسی بشی دیگه آخرشه. ولی این‌جوری نیست. روابط انسانی تغییر می‌کنن، جلو و عقب می‌رن. محو می‌شن. متولد می‌شن. منظورم اینه که این که قدیمیا خیلی با هم رفت‌ و آمد داشتن و هر روز شام و ناهار خونه‌ی همدیگه بودن، معیار ما نیست. کسی نمی‌تونه ادعا کنه اون دوستی‌ها که اغلب بر پایه‌ی یک "آش‌ خوردن" و "تنها نبودن وقتی که آقاهای خونه دنبال یه لقمه نونشون بودن" بوده، بهتر از دوستی‌های حالاست که بر پایه‌ی این‌ها نیست (یه سری‌ها هنوزم هست).
چه ربطی به شعر ویتمن داشت حالا؟
خب، این نوع دوستی، دوستی یک شاعر با خواننده‌ش، دقیقاً همین مدل دوستیه.
آیا من هم می‌تونم یک روز مثل ویتمن، برای کسی دوستی ابدی باشم؟

Thursday, August 23, 2007

Eternal Certainty

I have
never in my life
known
what exactly to do.
I remember times
when I wondered
if it's right to choose him
or if it will ever do
I have not known
when to murmur I love you,
when to stop and when to go back
but,
one thing
I have always clearly known
has been
how to
say a poem,
simply
a poem,
that starts from the emptiness I feel
and goes to somewhere I still haven't been.

Friday, August 17, 2007

To the hundred-miles, hundred-years away man

Hide me between the pages of your book
Open me once in a while
Read a few lines of my share of the world
Put me on your desk
Go get yourself some coffee
Sit down talk to your lover
On the phone,
I am the ear
That hears your voice
When you've broken up,
I am here,
Pick me up,
And once again
See that I can calm you down,
Me the only one,
When all is gone.

Tuesday, August 14, 2007

Still That

Friends to woe with
Clocks that stroke the death of things
Clocks that are the distance between us
From this night to the next
And from the night in which you live to the next
Nothing changes except that things die
And certain people pass us by
But nothing changes,
It's still you and I
On the same route that leads to nobody-knows-where.

Saturday, August 11, 2007

می آیی

می‌آیی
همچون همیشه
که در آمدن هستی
همچنان می‌آیی
و به همچنان آمدنت ادامه می‌دهی
گرچه رفته باشی
باز می‌آیی
و مرا از میان این سال‌ها نجات می‌دهی.

پ.ن. از اسم‌گذاری خوشم می‌آید، اما نه وقتی شعرش را گفته باشم. گاهی زورکی برای شعرهایم اسمی انتخاب می‌کنم تا در میان انبوه شعرهای دیگر گم نشوند. درست همان‌طور که اگر پدر و مادرم برای من شناسنامه نمی‌گرفتند هیچ‌کس باهام دوست نمی‌شد.

Friday, August 10, 2007

بیرون این خانه

مثل جنازه‌های مردان مُرده
مرا از این خانه به آن خانه می‌کشند
با چشم‌های بسته
می‌دانم میان ِ راه
هزار نادیدنی نهفته‌ست
صداها را، بوها را هنوز
از پشت این چشم‌بند مشکی می‌شنوم
من هرگز آن بیرون نبوده‌ام،
جاده‌ها را در ننوردیده‌ام،
و هرگز تمام آن چیزهایی را که باید،
نداشته‌ام
و مردمانی
فرسنگ‌ها آن طرف‌تر،
پشت کوهها و دریاها، از پس دشت‌ها،
تمام حقّ من را از دنیا
یک‌جا بلعیده‌اند.



تذکر: نیاید موعظه کنید که حق ما رو اونا نگرفتن وگرنه...

Monday, August 6, 2007

هیچ خبری نیست. مثل همیشه. شلوغش نکن. کسی با تو قرار گذاشته که همیشه اتفاق هیجان‌انگیزی روی بدهد؟ وقتی از دل آن همه آب بیرون می‌آمدی، جایی، سر راهت، کسی جلویت را گرفت و گفت اگر کمک خواستی این ورد را بخوان؟ آیا دری را بهت نشان دادند و گفتند اگر کلید آن را پیدا کنی تا ابد خوش‌وقت خواهی بود؟ پس برای چه انقدر تقلا می‌کنی. از زندگی چه می‌خواهی؟ بی‌خیال. زندگی چیزی ندارد که به تو بدهد.

Thursday, August 2, 2007

Inner Contentment

Once more
Among all other people
I became full
Though they had emptied me

Why is it that we hate our past
Even the second which was just present

I have an inner contentment
Which wherever I may be
Whatever I may live through
A-hopes me that I will reach
Perfection
Although no other man will.

Monday, July 23, 2007

The watcher's view

Taken far into the kingdom
Bitten by men
Half awaken, half slept
Lost the dreams' control
Put dots to every perfect thing
Vomited every tendancy to begin
Turned the pages backwards
Forgot the friends' faces
So did the foes'
Closed every circle with a single finger
Counted every uncountable property.
And there goes the crowd
happy and broken-hearted
And I stand
and watch.

Saturday, July 21, 2007

فکر کنید یک درِ قدیمی هستید.
از اینها که اگر نیمه‌باز باشن هی جلو و عقب میرن.
از همون‌ها که باید روغنکاری بشن ولی نمیشن.
حالا که قشنگ نقش خودتونو که از قضا نقش بسیار کلیدی‌ای هم هست گرفتید، میریم سراغ پله‌ی بعدی.
حالا یک جوونکی رو بیارید توی ذهنتون که عصبانیه.
شما تنها راهی هستید که اون میتونه ازش وارد اتاقش بشه.
شما تنها راهی هستید که اون میتونه از طریقش خودشو خالی کنه.
شرط می‌بندم هرگز نقش به این مهمی در زندگی خود بازی نکرده‌اید.
این جوونک شما رو محکم می‌کوبه به چارچوب در.
درد داشت؟
بی‌خیال! یه کم تحمل کنید، جوونک بیچاره معلوم نیست چی کشیده که به این حال رسیده
شما در واقع الآن مثل یک لوله‌ی فاضلاب هستید که از طریق اون، آبی که توش چرک کف دست اهل خونه جمع شده به سمت زیرِ زمین میره.
شما در حد یک وسیله پایین اومده‌اید.
بعله.
این شما هستید.
و این من.
که یک ناقابل از شما برتر قرار گرفتم در نقش کارگردان.
بالاخره فهمیدم چرا کارِ کارگردان مهمتره. چونکه میتونه بازیگرها رو حتی تا حد لوله‌ی فاضلاب پایین بیاره.

Thursday, July 19, 2007

God in the street

Wow my God
I saw you
I saw you in the street
Wow my God
you looked intriguing
If I had met you sooner
I would have risen in love with you
But
I
first
met
Evil
and now we are husband and wife.

Tuesday, July 17, 2007

Together

I rise
and
raise you too.

Thursday, July 12, 2007

تو هنوز هم منتظري يکي بياد پيدات کنه؟
واي بر تو.

Thursday, July 5, 2007

I am crazy indeed
all turned me down and suddenly
among those all
a deep feeling of satisfaction
rose high against the evil walls
and took me through
and I, hushful
listened,
"There is still the go".

Tuesday, July 3, 2007

یکی از کارهایی که همیشه انجام می‌دم اینه:
مثلا فکر کنید فردا صبح یک امتحان خیلی سخت دارید (البته سن شما که از کنکور دادن گذشته پیر پاتالا..)، بعد شما امشب، یعنی شب قبل ِ امتحان می‌رید حمام. توی حمام به چی فکر می‌کنید؟ احتمالا به این که چقدر زندگی پوچ‌ه و چقدر هوای حمام دم کرده و این‌که چی می‌شد اگر اون حرفو نزده بودید. حالا من... من به این فکر می‌کنم که حمام بعدی که بیاد (معمولا یک روز درمیان در حالت عادی) این امتحان ِ سختو دادم و خرم از پل گذشته.
جدی خیلی کیف می‌ده‌ها! فکر کنید فقط از فاصله‌ی این حمام تا اون حمام تمام مشکلات بشری حل شده! و صد البته چند تا دیگه بهش اضافه شده که خب اون‌ها هم تا حمام بعدی‌ش حل می‌شه و دیگه مشکلی نیست! حالا باز بشینید گریه کنید بگید مشکل دارم مشکل دارم.


پ.ن. خودم خوب می‌دونم یه سری مشکلات برای حل شدن به فاصله‌ای بیشتر از این حمام تا اون حمام نیاز دارن. اما خب یه راه حل خیلی ساده وجود داره و اونم اینه که فاصله‌ی حمام‌هاتون رو زیاد کنید. دانشمند بزرگ قرن بیستم، جناب رولد دال در کتاب علمی پژوهشی خودشون "جادوگرها" به این نکته اشاره‌ می‌کنن که ماهی یک بار حمام برای بچه‌ها (ایضا بزرگترها) کاملا کافیه!

Sunday, July 1, 2007

[ساعت 10 و نیم شب]
زززززینگ ... زززززززینگ ...
مادر نرگس: وای یعنی کی می‌تونه باشه این وقت شب؟
نرگس: نمی‌دونم مادرجون. [صورت نرگس از ترس زرد شده.]
مادر نرگس: بذار برم ببینم کیه.
نرگس: نه مادرجون شما بشین من می‌رم جواب می‌دم...
الو؟
- ...
الو؟ الو بفرمایید! بفرمایید.. بله؟ [صدا نمیاد مادر جون!]
- ...
بله؟ صداتون رو نمی‌شنوم اگه ممکنه بلندتر حرف بزنید!
- ...
[گوشی را می‌گذارد سر جایش.]
مادر نرگس: کی بود نرگس؟
نرگس: نمی‌دونم مادرجون! احتمالا مزاحم بوده.
مادر نرگس: ما مزاحم نداشتیم که! یعنی چه؟ یعنی کی بوده با ما کار داشته این وقت شب؟

Sunday, June 24, 2007

خواب معنا، مستی زبان

هیوا مسیح، هشت کتاب سهراب سپهری را می‌گذارد جلویش و می‌سراید:


آینه روبه‌روی من از یاد نمی‌رود
کجا باید از تماشا برخیزم
و سایه‌ی دورترین درخت جهان را
به تهی‌خانه‌های تا دوردست جهان بیاورم؟
کجا باید از تماشا برخیزم؟

چقدر درخت، در همیشه‌ی این دشت‌ها تنهاست
چقدر راه، مرا تا مردمان پراکنده برد.
تقصیر جاده‌هاست
که مردمان پراکنده دورند
...
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می‌روم.
من به شیوه‌ی پدر
با گام‌های مقدس به راه افتادم
و حالا چقدر نزدیک زیارتم
و حالا چقدر به سایه‌ی تنهاترین درخت شهید می‌رسم
که سکوت مادران زمین را تاب آورده است.
...
[من پسر تمام مادران زمینم، از مجموعه اشعارش به همین نام]



سهراب:
گوش کن
دورترین مرغ جهان می‌خواند...




هیوا مسیح:
روشنایی راه
از حضور ماه نبود.

چقدر راههای تاریک از من گذشت.
چقدر خیال حضور ماه پَرپَر شد.
و آسمان به کوچه‌های فراموشی رفت.
ولی من نمی‌دانستم
روشنایی راه
از عبور کودکانی بود
که از خواب سیب‌های شبانه می‌آمدند.
...
- تو در اینجای رفتن چه می‌کنی؟
- خیال می‌کنم و در نمی‌دانم آمدن می‌گریم ...
[روشنایی راه، همان]

تقریبا در تمام شعرهایش این کلمه‌ها، اگر نه تمامشان، دست‌کم چندتایشان به چشم می‌خورد:
"جاده، دور، سیب، آسمان، برف، سفر"
نمی‌دانم دقیقا چندتا کتاب شعر از او چاپ شده اما می‌دانم 7-8 تایی می‌شود و هرکدام چند بار تجدید چاپ شده‌اند و شهرکتاب همیشه همه‌شان را دارد.
آهنگ شعرهایش به دل می‌نشیند. اما محتوایش نه. در حقیقت محتوایی وجود ندارد که به دل بنشیند. زبانش مال خود ِ او نیست. آن را از دیگری قرض گرفته است. حرفی برای گفتن ندارد. فقط از تنهایی، سفر، کودکی و دلتنگی می‌گوید. جوری می‌گوید "دورترین دلتنگی جهان با من است" که آدم دلش می‌خواهد با پتک بر فرق سرش بکوبد: تو غلط کرده‌ای از همه‌ی مردم دلتنگ‌تری!
چه کسی، کجا، کی، به ما یاد داد که فقط از غم و غصه بنویسیم؟ شعرهای شاعران بزرگ پیشین را بازسرایی کنیم و معنی را از یاد ببریم؟ بهترین کار اینست که وقتی شعرهای دیگران را می‌خوانیم دست به سرایش نبریم.

گزیده اشعار هیوا مسیح (فرمت پی‌دی‌اف)
مصاحبه‌ای با هیوا مسیح


*

Friday, June 22, 2007

کلمه‌ها را به دوش می‌کشد
در یک ساک بی‌رنگ
از آنها که درونش را می‌بینیم
حواسش نیست که ساک
سوراخ است.
اهالی دهکده
کلمه‌ها را
از روی کوره راه
بر می‌دارند
هر کس یک یا چند.
در آخر جاده
ساک خالی اش را
رها می‌کند
و بقیه راه را
دست ِ خالی می‌رود.
و هیچ کس با چند کلمه
به هیچ جا نمی‌رسد
اما بی‌هیچ
جان می‌بازد

Tuesday, June 19, 2007

ستاره ای که اینجا بود با ستاره ای که آنجا بود از این ستاره تا آن ستاره در پهنه ی آسمان فاصله داشت.

Monday, June 18, 2007

BUSY



I
as always
have
so much to do
but rather
sit here
and
scribble
a note
to you.

Thursday, June 14, 2007

Knowing Nothing


Is the road I passed the same road again
my ancestors too passed

Is the air the same they used to breathe
only lacking the dust and smoke

Or has everything gone into a big change
a disaster
has it happend or has it not?

Do the maisonnets still stand proud
or have they also cringed
like a kid in his first go?

Saturday, June 9, 2007

دویوله حماقت

خطر!
مرز حماقت همین جاست!
اگر ذره ای از آن در وجودتان یافت نمی شود جلوتر نیایید


آخه اسکل اون حوا بود تو که حتی هوی هم نیستی

سردی حاکم بر کامپیوتر، دمپائی ِ من رو به سمت توالت می کشوند
چراغ های خاموش پشه ها رو مثل جاروبرقی نمی کشیدند
یخچال کنار تشت ماهی ها روی زمین خوابیده بود افقی می خوابند دیگه جور دیگه ای که نمی خوابند؟
این مطرب ها با نغمه های حزن انگیز به دیوار می‌خندیدند
و طالبی توی بشقاب ملچ ملوچ می کرد
و دری باز و بسته نمی شد و بالش ها فرو می رفتند و ناموزون می‌شدند
و صدای قرص حشره کش می آمد جیغ پررنگ می‌کشید
و کتاب ها خودشان ورق می‌خوردند و دست‌هاشان چرک بود
نیازی به این همه واو نبود اما عشق بود
صدایش از دور می آمد و هی محو می شد از آن مدلی که دیگر برنمی‌گردد
مثل کوه که نمی ماند که وقتی می گویی "هوی" بگوید "هوی به خودت"
خر من می شوید؟
پول خرسواری هم ندارم اما شماها رو که دارم
غصه ای نیست



همش دعوا همش

فقط یه امشبه رو بیا با هم خوب باشیم
بلوزمو تازه خریدم شلوارمو عید
آخر هفته عروسی دعوتم
زشته که با خط خطی های شاهکار تو برم اون وسط
خودم حالم از خودم به هم می خوره چه برسه به بقیه

آرومتر برو قدمهات برای من زیادی گنده ن
خواهش می کنم من فقط 18 سالمه
هر وقت حسابی بزرگ شدم با هم تا خود قزقیزستان می دویم
می دونستی جایی به اسم مغولستان خارجی وجود نداره؟
نه جون ِ من، فکر کردی هر چی اون مرتیکه گفت راسته
یه کم مخیله ت رو به کار بنداز
اصلا مغولستان وجود داره که خارجی ش وجود داشته باشه؟
نه جون ِ من، اصلا چرا جون ِ من، جون ِ خودت
تو نمی دونستی نقشه ی جغرافیایی همش چاخانه؟
چه دنیای پستی شده
آدما حرف نزدیکترین کسانشون رو باور ندارن
به یه تیکه کاغذ دل بستن
اینو راست ِ راست می گم
دنیا فقط همین یه کشوره
شک نکن

Tuesday, June 5, 2007

12 سال تمام انتظار کشیدم.
همیشه از بچه های همسن خودم فراری بودم. اگر شب ها کابوسی می دیدم کابوس توالت های مدرسه بود. راهروهایی طویل با چند تا اتاقک. در را که می بستی تو بودی و تنهایی، با یک سوراخ سیاه و یک شلنگ و شیر آب. با سقف هایی بلند. بچه ها آن سو بودند، پشت در. و این عمق فاجعه بود. در میان صدها نفر تنها باشی. صدای جیغ شان هنوز توی گوشم است. در مدرسه هرگز سکوت نبود. اما سر و صدایش بیشتر آدم را یاد تنهایی اش می انداخت. اگر وسط زنگ می آمدم بیرون توی حیاط، احساس می کردم خودم را دارم و تنها نیستم. اما وقتی کنار بچه ها بودم، توی کلاس، توی حیاط، توی صف، می فهمیدم که یک چیزی کم است. چیزی که انگار خودم می توانستم به خودم بدهم اما وقتی آن ها کنارم بودند آن را با حرفهایشان و کارهایشان و دغدغه هایشان ازم می دزدیدند. هرگز این فاصله ای را که مرا به آن ها می رساند، طی نکردم.
زنگ مدرسه مرا از دنیا جدا می کرد. آن ناظم ها که نگرانی شان از مسائلی بود که من را هرگز نگران نمی کرد. آن ها هنوز آن جا هستند و هنوز همان حرف ها را می زنند و هنوز نمی فهمند که من خیلی بیشتر از آنها درک می کنم و این که من حق دارم فرار کنم. آن معلم ها که در بهترین حالت درس شان را می دادند و چند نصیحت هم پشت بندش به ما می کردند و می رفتند خانه. و زندگی درست از بعد از حرف های آن ها شروع می شد. لبه ی آن نصایح را که می گرفتی و می پریدی آن ورتر، با عمق زندگی مواجه می شدی. عمق زندگی یعنی جایی که هیچ نصیحت خردمندانه ای به آن راه ندارد. زندگی دقیقا مقابل نصیحت است. آن جا نشسته و مثل یک شاگرد کلاس اولی تخس هیچ حرفی را قبول ندارد. آیا کسی می تواند به شما توصیه ای در مورد "مرز" و "قید و بند" رهایی بکند؟ هرگز. و بالاخره این انتظار به سر آمد. و از حالا می توانم زندگی ام را شروع کنم

Sunday, June 3, 2007

Night with me, Night all over

My whole new world tumbled down on me
Of all the dreams I had wept for at nights,
A single one did not remain
All got lost in time and brume.

I stand here in the midst of torment
and my body can't bear it
and I look at Daly's paintings
and cry.

The night only
remains
and all else dies
leaving you in total fog.

Thursday, May 31, 2007

یک راه حل اساسی

نرفتن توی دستشویی
درست وقتی که طرف تازه از آن آمده بیرون
خیلی کمک می کند
به پیشبرد رابطه تان.

نه
نگویید همه چیزش را تحمل می کنید.

نمی کنید.

Wednesday, May 30, 2007

دفترچه تلفن همه اطرافیانتان را بگیرید و اسم هایش را حفظ کنید

یادمان باشد کتابی ننویسیم و یا اگر نوشتیم اسم کوتاه و ساده ای برای آن انتخاب کنیم. باید فکر دانش آموزان آینده ی این مرز و بوم را هم بکنیم که باید این همه اسم های بدون درون مایه، این همه سرفصل بدون متن اصلی را حفظ بکنند. بیخود نگوئیم آثارمان فایده های دیگری هم دارند. فعلا که در ایران تنها مورد استفاده انبوه شعر و داستان و رمان ِ گذشتگان همین کتاب های ادبیات مدرسه است.
این طور پیش خود مجسم کنید: آیا شما دوست دارید اسمتان دیگران را یاد
مشکلات مزخرف مدرسه شان بیندازد؟ نه؟ پس قلمتان را بر زمین بگذارید!

Sunday, May 27, 2007

Lover in the Book


My fragile lover,
was a karateka,
I met with him in a story book on a stormy night
and he warmed me with his cigarette's smoke,
And ever since,
I am black
and have small white spots on me.

I remember tearing him apart,
shocked by his sight always in my room
and burning him so
he might never rise again
and that is maddening me to the utmost.


Saturday, May 26, 2007

مخترع بزرگ با لحاف و بالشش

یادم باشه اگر روزی از تختم کوچ کردم، بالش و لحافمو ببرم. مسافت چقدره و حالا کجا می ری اصلا مهم نیست. حتی اگه یه مسافرت یه روزه به خونه خاله باشه هم باید بالشمو ببرم. چون بیشتر از هر چیزی توی خونه مون دلم برای تخت خوابم تنگ می شه. برای خنکایی که داره، وقتی که چند ساعتی هست روش نخوابیدم.
از امروز دیگه بزرگ شدم و دیگه هر کی بهم بگه بچه مدرسه ای، تهمت زده! البته با توجه به پاراگراف بالا حتما عقیده شما جز اینه.
احساس می کنم توی یکی از این عکسایی که امسال از دخترای بدحجاب گرفتن ، دوست پارسالمو می بینم. باید بهش زنگ بزنم ببینم خودشه یا نه. عکس از زاویه ای نیست که بتونم با قاطعیت بگم خودشه، اما از همون زاویه ای که هست، دماغ و چونه ش خودشونو نشون می دن.


تا حالا تو هیچ کدوم از بازی های وبلاگی شرکت نکردم اما این یکی بدجوری چشمک می زنه! من رو جودی ابوت دعوت کرده. جونم براتون بگه که چرا نشستید بقیه بازی اختراع کنن شما توش شرکت کنید؟ بیاید خودتون بازی اختراع کنید بقیه رو دعوت کنید توش شرکت کنن. [این بازی بزرگ اختراع شاهکار سر هرمس مارانای کبیر است]



اول: تا حالا چند تا کتاب خوانده اید؟ گزینه صحیح را انتخاب کرده و سپس به طور کامل جلویش اسم هرچندتا که هستند را بنویسید.
1) یه دونه 2) هزارتا 3) بی نهایت تا 4) سواد ندارم

دوم: اسم چیزهایی که ازشان نمی ترسید را با ذکر علت بنویسید.

سوم: آرزو می کنید کدام آرزوهای چه کسانی برآورده نشود؟ با ذکر نام طرف.

چهارم: کدام بدتر است؟ مدرسه یا اوین؟

پنجم: دیشب و پس پریشب چند بار رفتید دست به آب.

این ها رو احضار می کنم:

The lonely shepherd

Osmosis Jones(چون می دونم شرکت نمی کنه حسابش نمی کنم)

قصه های عامه پسند (برای این که وبلاگشو خراب کنم دعوتش کردم)

Farbud

شهرزاد قصه گو

روسپیگری (که از بار فلسفی وبلاگش کاسته بشه)


پ.ن. با توجه به این که ممکن است برداشت دوستان از مورد پنجم بازی ها اشتباه باشد لازم دیدم توضیحی برایش بدهم: منظور این است که روی هم رفته چند بار، مثلا این طوری: دیشب 8 بار، پس پریشب 12 بار. فکر کنم دیگه همتون بدونید که شب از وقتی شروع می شه که خورشید غروب کنه.




Saturday, May 19, 2007

Reading Lolita in Tehran

Scheherzade
(بروز خلاقیت زیر فشار)
هزار و یک شب، نمود قدرت اعجاب انگیز قصه است.
مردی که رگ خوابش تنها با داستان، و نه با این واقعیت و ارزش اخلاقی که "هر انسانی حق ِ زندگی دارد، چه شاه چه رعیت" به دست می آید.

A Language of Our Own
زبانی که مال خودمان باشد. زبانی که در آن کلمات معنی خاص خودشان و نه معنی عام و ظاهری شان را داشته باشند.
زبانی که بیگانه ها به آن راه نداشته باشند.
و اگر کسی شنید یا فحش بدهد یا سکوت از سر تحیّر بکند.

توضیح: مشغول خواندن کتابی از آذر نفیسی هستم به نام Reading Lolita in Tehran. آذر در دانشگاه تهران و علامه طباطبایی ادبیات انگلیس درس می داد. بعد از انقلاب اجبار به چادری شدن اساتید، و سانسور غالب بر دانشگاه، او را به سمت استعفا سوق می دهد. بعد از آن تصمیم به تشکیل کلاس ادبیات در خانه اش می گیرد. یک سری از دانشجویان ِ به درد بخورش را جمع می کند و ادبیات کشورهای مختلف را می خوانند و بحث می کنند.
این کتاب حاصل آن کلاس هاست. و نه فقط خلاصه ای بر بحث های ادبی شان، که گزارشی ست از طرز زندگی مردم (بویژه زنان)، ورای چهره ای که جامعه از آن ها ساخته

آذر در حال حاضر در John Hopkins University در آمریکا درس می دهد و خلاصه خیلی آدم حسابی ست. در ضمن ایشون استاد افتخاری آکسفورد هم هستن
البته این کتاب را در ایران پیدا نخواهید کرد و ترجمه ش هم مسلما مجوز نخواهد گرفت
http://www.rahaward.org/archives/2006/05/post_31.php
http://www.peykarandeesh.org/safAzad/Lolita.html

Saturday, May 12, 2007

"نا تمام"

وسط خیابان. اتوبوس ِ بسیار سریع
بوووم
تمام

خبر به سرعت همه جا پیچید
فردای همان روز همکلاسی ها در مدرسه ی تعطیل جمع شدند
مارش ِ عزا. نوحه. زجه. شیون

خاک تو سر
گل های پرپر
سینی های شربت دورتادور مجلس ترحیم
بیل کهنه

آرزوهای به گور رفته
کارهای نشده

آن جا نشسته برای این جا غصه می خورد

گریه نکن
تا کی
تمام شد زندگی ات
حالا بدو برو بازی کن

چسبیده به سنگ ِ سرد

ناتمام ماندم

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com