Friday, December 13, 2013

A Child with a Rainbow


You couldn’t be born,
Angels wanted you back
the minute you were conceived in your mother’s womb.

With your leaving,
A part of their own selves left.
They could not bear a disintegration that huge.

You,
However,
Were born and lived.

You lived with part of you always hanging
in between old serenity and young despair.
The roof of your existence was dented,
The apparition of a rainbow leading you to the beyond.

And below?
You always knew,
They were all living below you.
This repugnant conceit you were born with.

Poet
            you are.
Day and night on end.

مُردگی

کسی که وبلاگ نمی‌نویسد کسی‌ست مُرده.

Tuesday, November 5, 2013

ولی‌عصر از بالای پله‌ها

برگشته‌ام و کارهای بزرگی نمی‌کنم. چیزی نمی‌نویسم، چیزی نمی‌خوانم، همین روزمرگی معمولی را می‌کنم. مدام دنبال کارِ در خور، دنبالِ افتادن داخل سیلِ آدم‌های دیگری که کار و زندگی مرتب و منظم دارند.
از پروژه‌ی ترجمه‌ی شعر شفیعی کدکنی و فریدون مشیری و سهراب باز مانده‌ام. حوصله‌ی کار بزرگ کردن ندارم. تا اطلاع ثانوی تنها حوصله‌ی همین کارهای کوچکِ به‌یادنماندنی را دارم. ترجمه‌های متفرقه برای این بنگاه و آن بنگاه، ترجمه‌ی کتاب‌هایی که خوب‌اند اما دنیا را تکان نمی‌دهند. می‌خواهم با سیلِ بیهودگی جاری شوم.
اما دلم -نسبتاً- خوش است. دیگر روزی را متصور نیستم که برگردم برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولی‌عصر از بالای پله‌ها.
برگشته‌ام و کارهای کوچکی را از پیش می‌برم و زندگی عجیب است.

جمله‌ی ایتالیک از پیاده‌رو

Wednesday, August 28, 2013

خودزنی با یک فیلم

دیالوگ اصلی:

زن -گم‌شده جوانیِ مادر بود.
مادر -منو به باغ پدرم ببرین!
مرد -کجا؟
زن -سنگلج، گذر دلگشا، شماره‌ی ۱۴.

مادر (در باغ) -برای اون یه دوربین از فرنگ آورده بودن. من لباس باهاره داشتم. ما خوشبخت بودیم. کسی چه می‌دونست که اون به زودی می‌میره. این‌جا بود که اون عکسو از من انداخت، و من فقط هژده سال داشتم.

کلاغ - بهرام بیضایی



بازنویسی دیالوگ:

زن -گم‌شده جوانی او بود.
من -منو به بزرگراه ببرین!
مرد -کجا؟
زن -بزرگراه کردستان، نرسیده به برج‌ها.

من (در بزرگراه) -برای اون یه آیفون از فرنگ آورده بودن. من مانتوی سبز داشتم. ما خوشبخت بودیم. اینجا بود که آهنگِ فریدون فرخزاد رو گذاشته بودیم توی ماشین و اون با صدای بلند دم گرفته بود: «مرگِ من روزی فرا خواهد رسید». مرگ هنوز فرسخ‌ها با او فاصله داشت و من فقط بیست و چهار سال داشتم.

ترس از کلاغ - ستاره قانونی

Friday, August 16, 2013

برخیز شتربانان

- "یه لحظه‌هایی هست تو زندگی .. که دلت می‌خواد بمیری اما مجبوری به زندگی ادامه بدی، چون تو داری تقاص اونایی رو پس می‌دی که دلشون می‌خواد به زندگی ادامه بدن اما مجبورن بمیرن."


Wednesday, August 14, 2013

در گلستانه زنی داشت علف می‌کاشت، چند صد متر آن‌طرف‌تر، مردی بوی علف را شنید و مدهوش گشت

روی چیزی سرمایه‌گذاری کن که راهِ رفتن رو بلد نباشه، که ندونه در کجاست.
آدم‌ها، پول، کار، همه‌شون دیر یا زود می‌رن. 


Tuesday, August 13, 2013

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

خوشبختی یعنی این لحظه‌ای که می‌رود و تو نسبت به رفتنِ آن آگاهی. یعنی یک لحظه در اوج بودن و فرود آمدن از پسِ آن.
بی که بیمِ میرا بودنِ لحظه‌ها باشد خوشبختی‌ای در کار نباشد.

Friday, July 26, 2013

انبوه سبز


سبز دیدم من در آن غربت، ولی
سبزی اینجا برایم سبز بود.

انبوه سبز - سعید توللی 

توقف

اتفاق خیلی عجیبیه: وقتی یک آدم فوق‌العاده شکمو تمام هوس‌های غذایی‌ش رو از دست می‌ده اما در عین حال حس می‌کنه که هنوز در اعماق وجودش شکموی سابق ریشه داره و هر آن ممکنه بیاد بالا. لینک

Sunday, July 21, 2013

فیلم پیشنهادی

درست که من از بیشتر فیلم‌های محمدرضا فروتن خوشم میاد، ولی فیلم «دیگری»ش یک چیز دیگری بود. گاهی احساس می‌کنم نیاز دارم فیلم‌های فقیرانه تماشا کنم. مثل همین «دیگری». یه روستایی باشه، یه شهرندیده‌هایی، یه وانتی و یه نون‌پنیر‌هندونه‌ای. و بی‌پولی دائمی. واقعاً حُسن سینمای ایران به این هست که می‌شه گاهی توش فیلمی ساخت که زیاد هم مناسب زمانه نباشه، اما بازم مخاطب رو ارضا کنه. منظورم اینه که فیلم‌های غیردیکته‌شده‌ی زیادی از زیر دست کارگردان‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌هامون در می‌رن. بعضی وقت‌ها می‌تونی با آسودگی خیال بشینی یک فیلمی رو ببینی و بگی که آره آقاجونِ من، تو این دوره و زمونه دیگه کسی این‌طوری تن به بدبختی نمی‌ده، اما بازم این حق رو برای خودت قائل هستی که از فیلم غیرواقع‌گرایانه‌ت لذت ببری.

پی‌نوشت. البته بگم ها، این فیلم از منظر فقری که نشون می‌ده غیرواقع‌گرایانه نیست. قسمت غیرواقع‌گرایانه‌ش تیکه‌ی آخرِ آخرشه که تعریف نمی‌کنم لوث نشه.

Saturday, July 20, 2013

تأملات قهوه‌خوران

تلخی قهوه رو با شکر می‌گیریم، تلخی زنده‌گی رو با چی بگیریم؟

Saturday, July 13, 2013

خواب‌های دلهره‌آور

خواب دیدم خدمت سربازی در ایران برای دخترها هم اجباری شده بود. من و خواهرم تازه داشتیم از کانادا برمی‌گشتیم و یک‌راست از فرودگاه به پادگان می‌رفتیم. من یک کیف چمدون‌مانند قرمز دستم گرفته بودم و می‌خواستم با همون برم سربازی. نگران بودم که موقع پریود توی پادگان چی کار کنم. داشتم آرزو می‌کردم که کاش حداقل اون موقعِ ماه رو بهمون مرخصی بدن که برگردیم خونه. توی ذهنم همه‌ی حساب کتاب‌هام که «پسرها برن سربازی، دخترها پریود بشن و بچه بزان» به هم ریخته بود. دوست‌پسر سربازم هم اومده بود فرودگاه دنبالمون که همراهی‌مون کنه و بعد باهامون سوار قطار شد که بریم پادگان. قطار خیلی خالی بود و بیشتر شبیه به متروی مونترآل بود.
نمی‌دونم کی اون روزی می‌رسه که توی خواب‌هام هم به خونه رسیده باشم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com