Tuesday, November 17, 2009

به انگشتای پام چند روز قبل از این که از ایران بیام، لاک زده بودم. هنوز نصفشون مونده و کامل پاک نشدن. منتظرم ببینم چند تا پاک شدن طبیعی لاک طول می کشه تا من برگردم تهران خونه.
خوبی کانادا هم اینه که انقدر سرده که کسی به فکر نشون دادن ناخن ش نمیفته و همه جا یا جوراب پاته یا کفش. اگه میرفتم یه جای گرمسیری مثل استرالیا میخواستم چطوری اندازه گیری کنم دوری م رو؟

Saturday, October 3, 2009

At The Coffeehouse Thinking Of The Teahouse

I remember the late afternoon
we had a rendezvous in your regular teahouse,
our regular teahouse,
it was first yours, a couple of months past our friendship,
and it became mine too.

I remember the late afternoon
we sat there on the wooden bench
at the table and the puff of smoke
rising from our table, theirs, everyone's,
I hated breathing that air, I hated it at first,
and then I got used to it because I got used to you
and it was an inseparable part of our get-togethers thereafter.

I remember the late afternoon
when the light went out and
something extraordinary happened,
suddenly you were not the person you always were
the bubble around you had burst,
as if gone into the hookah instead,
sitting next to its lover, the 'hubble',
and you agreed to hold my hand
and didn't mention anything about the
tackiness of holding hands in public.

I remember the late afternoon
you were amazing
like always
like always that nothing is quiet
we never had a sunny sky
even in our most sunny days,
there was a hint of a cloud

and today, as I sit at the Starbucks,
four thousand miles away from home,
there are a million clouds above me
and a million more fights we should share,
a sign that a million more days are going to come our way.

من هم به جمع باکلاس ها پیوستم و اومدم از استارباکس آنلاین شدم! هاها.. البته من واقعاَ از قهوه خیلی خوشم نمیاد و میخوام آبمیوه سفارش بدم.
اومدم درس بخونم برای همینم نمیتونم زیاد حرف مفت بزنم.
هوا هم ابری هست و اینجا قلب خارجه.

Thursday, September 17, 2009

wednesday, bloody wednesday

Saturday, September 5, 2009

گاهی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چرا هرجا که می‌رم باید یه چیزی کم باشه. حتی وقتی در قلب رویای بچگی‌م هم زندگی می‌کنم، کافی نیست.
اینجا خونه‌ها سبک گوتیک هستند و خیابون‌ها خلوت هستن، و به جای موتور، توشون پر از دوچرخه و سگه. اینجا با لباس خونه‌ت می‌تونی بپری بری بیرون، با یه تاپ و دامن می‌تونی بری دانشگاه، می‌تونی بدون این که از بدنت خجالت بکشی، توی خیابون راه بری و فقط توی بقالی‌های ایرانی نگاه مردها رو روی خودت حس کنی و گاهاً متلکی هم بشنوی، اینجا می‌تونی به اتوبوس‌ها اعتماد کنی که جا نمی‌ذارنت.
انقدر اینجا همه چیز عجیب غریب و متفاوت هست که من گاهی فکر می‌کنم الانه که از خواب بیدار بشم و ببینم که تو خونه‌ی خودمون توی تهران هستم.
نمی‌دونم آیا امکان داره آدم در کشوری که زبونش، زبون اول خودش نیست، به اون حدی از پیشرفت برسه که در کشور خودش می‌تونست برسه یا نه؟ نمی‌دونم من می‌تونم هیچ‌وقت کاره‌ای بشم که نه فقط در نظر هم‌زبانان خودم، که در نظر انگلیسی‌زبون‌های واقعی هم به چشم بیاد؟ واقعاً مطمئن نیستم. علاقه‌ای هم به شنیدن قوت قلب ندارم، علاقه به دیدن خودم در گذر زمان دارم اما.
سر کلاس‌ها بعضی استادها لهجه‌ی آلمانی یا حتی کبکی دارن، و فهمیدنشون، به خصوص وقتی که سنگین و سریع حرف می‌زنن، سخته و هیچ‌وقت نمی‌تونم تمام جمله‌هاشون رو بفهمم. می‌دونم که بهتر می‌شه و یاد می‌گیرم بشنومشون، ولی این چیزی هست که خیلی فکر نمی‌کردم برای من اتفاق بیفته.

Tuesday, September 1, 2009

من الان نشستم تو "خارج". باورم نمی‌شه!

Friday, August 21, 2009

نمی‌شه آدما یه قدرتی داشته باشن که به خواب کسی که می‌خوان نفوذ کنن و اوضاع رو بر وفق مراد خودشون کنن؟ چی می‌شد اگه این قدرت به آدما داده می‌شد که لااقل فقط تو خواب کسی که دوسش دارن نفوذ کنن و فکرش رو دست‌کاری کنن؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com