Saturday, August 16, 2014

اگر جانت در خطر است، فرار کن؛ اما تا زمانی که جانت در امان است، پشت دخل عطاری یا میز کارمندی‌ات هم که نشسته‌ای شعر بگو


«ديروز عصر منزل هوشنگ بودم. سياوش و پوري و کوش آبادي هم بودند. کمکي از اين در و آن در حرف زديم و سياوش طبق معمول چند تا لطيفه گفت. . . بعد از چند دقيقه اي آنکدت ها ته کشيد. سياوش به کوش آبادي گفت شعر تازه‌اي نگفته اي و پس از چند دقيقه اي گفتگو که مي توان دانست معمولاً چگونه است سرانجام کوش آبادي شعري خواند به نام «پرنده فلزي»، خود شعر زيبا بود. پرنده فلزي علم و کتل دسته هاي تعزيه که در کنار کاهدان دهکده افتاده در آرزوي آن است که روزي جسم فلزي خود را بشکافد و پرواز کند. او در پرواز پرندگان آزاد زندگي مي کند و در آرزوي خود شريک زندگي آنهاست تا روزي زندگي تازه اي بيابد. شکل و مضمون زيبا بود و با آنچه که من نوشتم بسيار تفاوت داشت. همه لذت برديم و به به و چه چه کرديم. بعد شعر ديگري خواند. هوشنگ گفت کار وزنش خرابست. شاعر گفت پس ولش کنم. يکمرتبه جا زد. گفتم اينقدر هم گوش به حرف سايه و سياوش نده. منظورم اين بود که وسواس بيش از حد دست و زبان نويسنده وسراينده را مي بندد. کوش آبادي گفت از طرف ديگر آقاي اعتماد زاده گفتند زياد به فکر وزن نباش و فعلاً هرچه مي بيني بنويس بعد درست مي‌شود. سايه گفت من اينطور مي گويم، آن هم حرف اعتماد زاده است، تو خودت چه مي گوئي؟ گفت من مقيدم که حتماً شعر موزون و خوش آهنگ باشد. 

صحبت به شعرِ اول برگشت و پوري گفت بسيار شعر خوبي بود. گفتم من نظري دارم که مي ترسم بگويم. گفتند حالا اين دفعه محض خاطر ما نترس و بگو. گفتم مضمون شعر را اصلاً نمي پسندم. همانطور که کوش آبادي گفت شعر بي وزن و قافيه مُد شده و او نمي خواهد بدون ضرورت پيرو مُد باشد. من مي‌گويم مضمون آن شعر قبلي هم مدت هاست که مُد شده است. و من به عنوان يک خواننده يا شنونده شعر معاصر فارسي از اين مُد به تنگ آمده ام و بيزارم. توضيح دادم که مدتهاست که شعر معاصر فارسي چنين ناله مي کند. حالت آدمي را دارد که از زندان خود بيرون را تماشا مي کند و فقط از شادي و سلامت ديگران خوش است. در آرزوي روزي است که به آنها بپيوندد ولي تا آن روز در زندگي آنها زندگي مي کند. زنداني بيماري است که پاک دلانه حسرت مي خورد و به آرزوهاي خوب بشردوستانه دلخوش است. اين جوهر شعر شاعران مترقي اين دوره است. «شبگير» سايه همين است. ديرگاهي است که در خانه همسايه من خوانده خروس. . . احمد شاملو سمندر شده بود و در آتش حسرت نشسته بود. «مرغ آمين» نيما از همين دست است و سياوش هم فراوان از اين شعرها دارد. «پيوند» نادرپور هم همين است. 

همه اعتراض کردند. چکيده سخنشان اين بود که شعر نمي تواند برکنار از محيط اجتماعي خود باشد و محيط ما چنان است که جز اين محصولي ندارد. اگر شاعر پا را از اين فراتر بگذارد دروغ گفته است چون اجتماع اميدي بيش از اين نمي دهد. شعر که نمي تواند بدون آرزو باشد و در اين اجتماع شاعر آرزويي زيباتر از اين نمي تواند داشته باشد که دردل با ديگران همراز و از شادي آنان شاد باشد. گفتم اينها بهانه تنبلي و فرار است. مگر شاعراني که دوره هايي بسيار تاريکتر از اين بودند چه مي کردند. سايه گفت شاعر امروز نمي تواند صدايش را به گوش ديگران برساند و هيچ روزگاري به سياهي امروز نبوده. اگر در قديم شاعر آزادي نداشت باز هيچ دستگاهي به نظم و کمال سيستم پليسي امروز نبود که با هزار چشم هرکسي را بپايد. گفتم بهانه است. گرچه امروز اجتماع خوبي نداريم ولي بي ترديد در گذشته بسيار بدتر از اين ها بود. مولوي را مي خواستند بکشند و فرار کرد و ناصرخسرو را اگر گير مي آوردند تکه پاره مي کردند. گفت در عوض آنها روزي هشت نُه ساعت براي شرکت سيمان يا بانک ساختماني جان کُردي نمي کندند. گفتم بله، ولي پشت دخل دکان عطاري مي نشستند، عنبر نصارا و پشکل ماچه الاغ مي فروختند و زفت به سر کچل ها مي چسباندند. اشکال کار اين است که حرفي براي گفتن نداريم. اگر شاعر حرفي گفتني داشته باشد مگر مي تواند که نگويد. محال است. گفت من الان يک شعر به دست تو مي دهم اگر راست مي گوئي به ده نفر برسان. گفتم چرا من برسانم. اساساً مگر تنها موضوع شاعرانه جهان انتقاد از دستگاه سياسي مملکت است؟ بايد راه حرف زدن را ياد گرفت. حتي در همين اجتماع هم مي شود خيلي حرف ها را زد. نمي شود شعري مثل زمين يا بهار غم انگيز را امروز منتشر کرد؟ خيلي هم خوب مي شود. وانگهي گرفتم که شعري گفتي و نتوانستي منتشر کني، نکن، بگذار ده سال ديگر، بيست سال ديگر منتشر شود. سايه گفت تا بپوسد. و من جواب دادم اگر اصيل باشد نه مي پوسد و نه مي ميرد. همانطور که مال شاعران هزارسال پيش، مال فردوسي يا رودکي، نمرد. 

مثل بيشتر وقت ها من از کوره در رفته بودم . تمام وجودم خشم و عصيان بود. گفتم من ديگر خسته شده ام از بس آرزو کرده ام که مثل ديگران آزاد بشوم، از بس شنيده ام که در شادي ديگران زندگي کنم و از خوشبختي آنان خوشبخت باشم. ديگر مي خواهم خودم باشم. ديگر مي خواهم در همين اجتماع و محيط که به هيچ حال نمي توانم از آن جدا بشوم زندگيم سرشار باشد. مي خواهم در عين بلا، سعادت را احساس کنم. تا کي پرنده فلزي کنار کاهدان دهکده و در آرزوي پرواز باشم؟ تا کي در شادي مرغان تيز پرواز ديگر زندگي کنم؟ يک عمر اين کار را کرده ايم ديگر بس است. مگر مولانا که شعرش سراسر رستگاري و شادي بي خويشتن است در بهشت موعود به سر مي برد؟ شعرش فلسفه داشت. البته ما امروز آن فلسفه را نمي پذيريم ولي بايد انگيزه ديگري براي شاعري و زيستن داشت. آنرا نداريم. و شعرمان خالي و خاموش است، شعر نيست. مي داني چيست؟ ما در برابر ابتذال زندگي روزانه، نان و گوشت و کفش و لباس و اضافه حقوق تسليم شده ايم. در برابر خودمان تسليم شده ايم. همه چيز را عملاً پذيرفته ايم و در دلمان هيچ غوغايي نيست. سايه گفت يعني پشت ميز شرکت سيمان بنشينيم و غوغا کنيم؟ گفتم البته. همه اش خودمان را تبرئه مي کنيم و براي فقر روح خودمان دليل مي تراشيم. تا حرفي مي شود آناً تأثير اجتماع و تأثير متقابل پديده ها و از اين ترّهات را به رخمان مي کشند. ابته اجتماع تأثير دارد و اثرش همين خفقاني است که مي بينيم و آه و ناله هاي شاعرانه اي که مي شنويم. ولي مي شود در برابر اين تأثير شورش کرد و نپذيرفتش. ديگر امروز که تاريک تر از روزگار فردوسي و حافظ نيست. همه چيزي که مي دانيم نوعي مارکسيسم مسخ شده است که دهان به دهان به ما رسيده و حتي يک بار به خودمان زحمت نداده ايم که يکي از نوشته هاي آن بابا را مستقيماً بخوانيم و تازه همين فلسفه مسخ شده بي سر و ته را فقط براي توجيه خودمان به کار مي بريم. «شعر بايد سلاح اجتماعي باشد» و اين سلاح هم تا به وجود آمد بايد مثل شمشير بيفتد به جان ديگران. و چون شمشير و شمشير زن هردو را خُرد مي کنند پس نمي توان لب از لب برداشت. طبق معمول سياوش که درچنين مواردي خاموش است هيچ نمي‌گفت. سايه غرّيد که تو مسخره مي کني ولي در نظر من شعر اگر سلاح اجتماعي نباشد هيچ نيست. گفتم حرفي نيست ولي تو اين سلاح را بساز و بگذار باشد تا بيست سي سال ديگر کارش را بکند. از اين بدتر که نمي شود. مثل ماياکوفسکي. شعري سلاح تر از شعر او که نيست. به طعنه گفت از ماياکوفسکي چه ديوان تازه اي منتشر شده؟ گفتم هيچ ديواني ولي نمايشنامه او را پس از بيست سي سال تازه نشان مي دهند. گفت اگر نمايشنامه او هنوز هم ارزش ديدن دارد براي شرايط اجتماعي خاصي است که به آن ارزش داده است. گفتم البته، ولي اگر شعري کليّت داشته باشد هميشه خواندني است.»

یادداشت‌های شاهرخ مسکوب به تاریخ يکشنبه سيزدهم ارديبهشت ۱۳۴۳ 

Friday, December 13, 2013

A Child with a Rainbow


You couldn’t be born,
Angels wanted you back
the minute you were conceived in your mother’s womb.

With your leaving,
A part of their own selves left.
They could not bear a disintegration that huge.

You,
However,
Were born and lived.

You lived with part of you always hanging
in between old serenity and young despair.
The roof of your existence was dented,
The apparition of a rainbow leading you to the beyond.

And below?
You always knew,
They were all living below you.
This repugnant conceit you were born with.

Poet
            you are.
Day and night on end.

مُردگی

کسی که وبلاگ نمی‌نویسد کسی‌ست مُرده.

Tuesday, November 5, 2013

ولی‌عصر از بالای پله‌ها

برگشته‌ام و کارهای بزرگی نمی‌کنم. چیزی نمی‌نویسم، چیزی نمی‌خوانم، همین روزمرگی معمولی را می‌کنم. مدام دنبال کارِ در خور، دنبالِ افتادن داخل سیلِ آدم‌های دیگری که کار و زندگی مرتب و منظم دارند.
از پروژه‌ی ترجمه‌ی شعر شفیعی کدکنی و فریدون مشیری و سهراب باز مانده‌ام. حوصله‌ی کار بزرگ کردن ندارم. تا اطلاع ثانوی تنها حوصله‌ی همین کارهای کوچکِ به‌یادنماندنی را دارم. ترجمه‌های متفرقه برای این بنگاه و آن بنگاه، ترجمه‌ی کتاب‌هایی که خوب‌اند اما دنیا را تکان نمی‌دهند. می‌خواهم با سیلِ بیهودگی جاری شوم.
اما دلم -نسبتاً- خوش است. دیگر روزی را متصور نیستم که برگردم برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولی‌عصر از بالای پله‌ها.
برگشته‌ام و کارهای کوچکی را از پیش می‌برم و زندگی عجیب است.

جمله‌ی ایتالیک از پیاده‌رو

Wednesday, August 28, 2013

خودزنی با یک فیلم

دیالوگ اصلی:

زن -گم‌شده جوانیِ مادر بود.
مادر -منو به باغ پدرم ببرین!
مرد -کجا؟
زن -سنگلج، گذر دلگشا، شماره‌ی ۱۴.

مادر (در باغ) -برای اون یه دوربین از فرنگ آورده بودن. من لباس باهاره داشتم. ما خوشبخت بودیم. کسی چه می‌دونست که اون به زودی می‌میره. این‌جا بود که اون عکسو از من انداخت، و من فقط هژده سال داشتم.

کلاغ - بهرام بیضایی



بازنویسی دیالوگ:

زن -گم‌شده جوانی او بود.
من -منو به بزرگراه ببرین!
مرد -کجا؟
زن -بزرگراه کردستان، نرسیده به برج‌ها.

من (در بزرگراه) -برای اون یه آیفون از فرنگ آورده بودن. من مانتوی سبز داشتم. ما خوشبخت بودیم. اینجا بود که آهنگِ فریدون فرخزاد رو گذاشته بودیم توی ماشین و اون با صدای بلند دم گرفته بود: «مرگِ من روزی فرا خواهد رسید». مرگ هنوز فرسخ‌ها با او فاصله داشت و من فقط بیست و چهار سال داشتم.

ترس از کلاغ - ستاره قانونی

Friday, August 16, 2013

برخیز شتربانان

- "یه لحظه‌هایی هست تو زندگی .. که دلت می‌خواد بمیری اما مجبوری به زندگی ادامه بدی، چون تو داری تقاص اونایی رو پس می‌دی که دلشون می‌خواد به زندگی ادامه بدن اما مجبورن بمیرن."


Wednesday, August 14, 2013

در گلستانه زنی داشت علف می‌کاشت، چند صد متر آن‌طرف‌تر، مردی بوی علف را شنید و مدهوش گشت

روی چیزی سرمایه‌گذاری کن که راهِ رفتن رو بلد نباشه، که ندونه در کجاست.
آدم‌ها، پول، کار، همه‌شون دیر یا زود می‌رن. 


Tuesday, August 13, 2013

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

خوشبختی یعنی این لحظه‌ای که می‌رود و تو نسبت به رفتنِ آن آگاهی. یعنی یک لحظه در اوج بودن و فرود آمدن از پسِ آن.
بی که بیمِ میرا بودنِ لحظه‌ها باشد خوشبختی‌ای در کار نباشد.

Friday, July 26, 2013

انبوه سبز


سبز دیدم من در آن غربت، ولی
سبزی اینجا برایم سبز بود.

انبوه سبز - سعید توللی 

توقف

اتفاق خیلی عجیبیه: وقتی یک آدم فوق‌العاده شکمو تمام هوس‌های غذایی‌ش رو از دست می‌ده اما در عین حال حس می‌کنه که هنوز در اعماق وجودش شکموی سابق ریشه داره و هر آن ممکنه بیاد بالا. لینک

Sunday, July 21, 2013

فیلم پیشنهادی

درست که من از بیشتر فیلم‌های محمدرضا فروتن خوشم میاد، ولی فیلم «دیگری»ش یک چیز دیگری بود. گاهی احساس می‌کنم نیاز دارم فیلم‌های فقیرانه تماشا کنم. مثل همین «دیگری». یه روستایی باشه، یه شهرندیده‌هایی، یه وانتی و یه نون‌پنیر‌هندونه‌ای. و بی‌پولی دائمی. واقعاً حُسن سینمای ایران به این هست که می‌شه گاهی توش فیلمی ساخت که زیاد هم مناسب زمانه نباشه، اما بازم مخاطب رو ارضا کنه. منظورم اینه که فیلم‌های غیردیکته‌شده‌ی زیادی از زیر دست کارگردان‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌هامون در می‌رن. بعضی وقت‌ها می‌تونی با آسودگی خیال بشینی یک فیلمی رو ببینی و بگی که آره آقاجونِ من، تو این دوره و زمونه دیگه کسی این‌طوری تن به بدبختی نمی‌ده، اما بازم این حق رو برای خودت قائل هستی که از فیلم غیرواقع‌گرایانه‌ت لذت ببری.

پی‌نوشت. البته بگم ها، این فیلم از منظر فقری که نشون می‌ده غیرواقع‌گرایانه نیست. قسمت غیرواقع‌گرایانه‌ش تیکه‌ی آخرِ آخرشه که تعریف نمی‌کنم لوث نشه.

Saturday, July 20, 2013

تأملات قهوه‌خوران

تلخی قهوه رو با شکر می‌گیریم، تلخی زنده‌گی رو با چی بگیریم؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com